روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی | «سیال ذهن» یا آنچه با عنوان «سیلان ذهنیت» میشناسند، نوعی شیوه روایی است که نویسنده به ناخودآگاه، مجال بیشتری برای روایت میدهد. به این ترتیب که ذهنیت حاکم بر قصه، خود را ملزم به حضور در یک نقطه نمیداند و با پرشهای گاه و بیگاه سعی دارد نوعی پازل از زندگی کاراکتر اصلی و شخصیتهای مختلف داستان بسازد. پویه صمیمی در رمان «مدام» تلاش کرده با این شیوه روایی پیش برود.
او در دو رشته حقوق جزا و جرمشناسی و همچنین مطالعات فرهنگی، کارشناسی ارشد دارد و دکترای خود را در رشته حقوق بشر از دانشگاه حقوق و علوم سیاسی چین گرفته است. سفر به کشورهای مختلف و زندگی سالیان در چین هم تجربیاتی غنی برایش به همراه داشته. در این گفتوگو درباره این تجربیات از او پرسیدهایم؛ همچنین شیوه روایی و ذهنیت او درباره داستان و داستاننویسی. رمان «مدام» از این نویسنده بهتازگی از سوی نشر «خزه» در ایران چاپ شده است.
چند سال است در چین زندگی میکنید؟
بیشتر از ۱۲ سال.
چه رشتهای خواندهاید؟
من دکترای حقوق بشر از دانشگاه حقوق و علوم سیاسی چین دارم.
چه شد برای ادامه تحصیل به چین رفتید؟
به واسطه کار رفتم آنجا. کارشناسی ارشد دومم مطالعات فرهنگی بود و این رشته اواخر دهه نود در ایران تعطیل شد. من هم برای کار رفتم چین.
کارشناسی ارشد اولتان در چه رشتهای بوده؟
حقوق جزا و جرمشناسی.
در چین به چه کاری مشغول هستید؟
بعد از اینکه زبان چینی خواندم و وارد دانشکده حقوق و علوم سیاسی چین شدم، کار تجاری را هم شروع کردم.
یادگیری زبان چینی برایتان سخت نبود؟ همینطور تصمیم به ترک ایران و اقامت در کشوری نظیر چین؟
من چالش را دوست دارم و کار ساده برایم ملالآور است؛ اتفاقا حالا که زندگی در چین و تمام چالشهای آن را پشت سر گذاشتهام، دنبال چالش سختتری هستم.
از تجربه زندگی در چین در کتابتان هم اشاراتی داشتهاید. اما اگر بخواهید بهترین لحظات مواجهه با چین و مردم و فرهنگ آنها را برایمان بگویید، به چه صحنهای اشاره میکنید؟ صحنهای که برایتان زیبا بوده و در خاطراتتان مانده باشد؟
سوالتان به نظرم دو جنبه دارد. از نکات قابل تأمل در فرهنگ مردم چین این است که بین یک نفر از خاورمیانه و فردی از اروپا و کلا غربیها، تفاوتی قائل نیستند و تبعیض نمیگذارند. مثلا زمانی که در غرب زندگی میکردم، هر روز معذب بودم که آراسته باشم و به جزئیات رفتارم توجه داشته باشم که برچسب خاورمیانهای یا آسیایی یا سربار به من نزنند. ولی در چین، یک فرد خارجی فقط خارجی است و به چشم دیگری به شما نگاه نمیکنند.
این موضوع برایم خیلی خوشایند بود چون مجبور نبودم بهتر از آن چیزی نشان بدهم که هستم و یا اینکه خودم را متفاوت نشان بدهم. اما نکته بعدی درباره این است که برخلاف ظاهر و زبان سردی که شما در چین بینشان میبینید، با محبتهایشان گاهی مرا شگفتزده کردهاند. از آنجایی که تعبیر زیبایی برایشان فرق دارد، به نظرشان خارجیها زیباتر هستند و چنان به ما ابراز علاقه میکنند که همیشه برایم شگفتانگیز بوده. این نکات را همیشه دوست داشتم.
گفتید محبتهایی از طرف آنها دیدهاید که گاهی شگفتزدهتان کرده. میشود مثال بزنید؟
بله، مثلا یک بار به یک دوستی گفتم دلم برای شیرینیهای وطنم تنگ شده. بعد دیدم زیر باران شدید، در خانه را زده و برایم شیرینی آورده. در چین گاهی بارانهای شدید و عجیب و غریبی میبینید. با این حال این دوست چینی در آن وضعیت برایم شیرینی درست کرده بود و آورده بود. وقتی خوردم، گفتم این شیرینی خیلی خوشمزه است، دستت درد نکند ولی شیرینی کشور من، کمی شیرینتر است. دیدم رفت و دو ساعت بعد دوباره با شیرینی آمد.
رفته بود و شیرینیهای دیگری با شکر بیشتر پخته بود و زیر آن باران شدید دوباره برایم آورده بود. از این صحنهها از مردم چین کم ندیدهام. البته نمیخواهم چنین رفتارهایی را به کل یک ملت عمومیت بدهم ولی چینیهایی که من دیدهام اینطور بودهاند و با مردمی که من با آنها ارتباط داشتهام، شاهد چنین صحنههایی بودهام. مثلا اولین صاحبخانهام در چین، زمانی که رفتم خانهای کرایه کنم، به من گفت من «عباس» را میشناسم؛ منظورش «عباس کیارستمی» بود. برای من چنین جملهای خیلی جذاب بود و خیلی ذوق کردم.
جالب است. در مواجهه با آنها اما نکتهای هم بوده که مشترک باشد و ناراحتتان کرده باشد؟ چیزی که همیشه احساس کنید آنجا در حال تحمل کردنش هستید؟
هیچ!
واقعا؟!
بله، من پذیرش بالایی دارم. میگویند «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی». من هم به دلیل اینکه زیاد سفر کردهام و به واسطه شغلم، از غرب تا شرق جنوب آسیا، از کامبوج و ویتنام گرفته تا برونئی را دیدهام، فهمیدهام آنچه ما را اذیت میکند نه تفاوتها بلکه عادتهاست؛ وقتی که از عادتهایتان جدا شوید و از دریچه چشم مردم هر کشور و فرهنگی به قضایا نگاه کنید، پذیرش برایتان خیلی راحتتر میشود. خیلی ساده برایتان بگویم؛ همسایه آلمانیام در هامبورگ بابت بوی قرمهسبزی از من شکایت کرد. گفت بوی گندیدگی، ساختمان را برداشته و من آنجا یاد گرفتم که دیگر نباید بابت بوی بد غذای همسایه چینیام، شکایتی داشته باشم چراکه غذای آن چینی هم حکم قرمهسبزی را برای خودش دارد. در واقع همانقدر که من غذای وطنم را دوست دارم و به آن عادت کردهام، غذای او هم برای خودش قابل احترام است.
اشاره کردید به مشغلهای که باعث شده به کشورهای مختلف سفر کنید. میتوانم بپرسم شغلتان چیست؟
بله، ما در کار واردات ماشینآلات چاپ و بستهبندی هستیم.
برسیم به رمانتان. «مدام» اولین رمان شماست؟
بله، «مدام» اولین کار نوشتاری من است؛ البته با تأخیر فراوان.
چرا؟
در برههای تمام دغدغهام را گذاشته بودم برای کسب معاش و اولویت اولم این بود خودم را به یک استانداری از نظر مالی برسانم.بعد دیدم نمیتوانم از دغدغههای اصلیام رهایی پیدا کنم و باید بنویسم.خوشبختانه فکر کنم امسال دو کار دیگر هم پشت سر هم از من منتشر شود.
هر دو تألیف هستند؟
یک ترجمه، یک تالیف.
ترجمهتان از چه نویسندهای است؟
رمانی است از خانم الیزابت هاردویک به نام «شبهای بیخوابی» که مثل همین رمان با نشر «خزه» منتشر خواهد شد.
نویسندهاش اهل کجاست؟
آمریکایی و رمانش، نوعی خودنگاری است که به شدت فضایی متفاوت دارد. زبانی شعرگونه هم دارد در فضایی سورئال که ترجمهاش برایم چالش بزرگی بود.
پس شما به چند زبان مسلط هستید. درست است؟
بله، بهواسطه رشتهام، عربی یاد گرفتم و بعد انگلیسی و بعد چینی. پایاننامه دکترایم را البته به زبان انگلیسی نوشتم ولی چینی و عربی را هم صحبت میکنم.
البته فکر میکردم به خاطر زندگی در چین، رمانی را هم از ادبیات چین ترجمه کرده باشید.
متاسفانه مسئله این است که من نتوانستم با ادبیات چینی پیوند و ارتباطی برقرار کنم. البته قطعا از کمدانی من است و باید بیشتر از ادبیاتشان بخوانم و بدانم.
زیاد هم مقصر نیستید. آثاری که از ادبیات مدرن چین در ایران ترجمه شده،چندان بر مذاق مخاطب ایرانی خوش نبوده.حالا شاید مترجمان انتخابهای خوبی نداشتهاند اما در کلیت ادبیات مدرن چین در ایران خوانندگان زیادی نداشته و طرفدارانی پیدا نکرد. غیر از چند تا کتابی که اخیرا ترجمه شده، ما هم ارتباط چندانی با ادبیات این کشور نداریم.
به هر حال همانطور که گفتم من هم هنوز نتوانستهام ارتباط برقرار کنم.
اما برویم سراغ رمانتان.چرا این شیوه روایی را انتخاب کردید؟ چرا سیلان ذهنیت؟ چرا شیوه سیال ذهن؟
راستش محتوا و پیامی که میخواستم در داستانم بدهم، فرم دیگری را برنمیتافت. یعنی تمام داستان من در یک فضای سورئال اتفاق میافتد و تمام آن میتواند حتی در ذهن باشد. بنابراین مجبور بودم که این فرم را انتخاب کنم. خب فرم مطلوبم هم هست و نویسندگان محبوبم که دوست دارم از آنها یاد بگیرم، در همین سبک مینویسند. البته کار بعدیام که تألیف است و شامل ۷ تا داستان کوتاه، در سبک و سیاق دیگری نوشته شده.
از آن نویسندگانی که گفتید دوست دارید در سبک و سیاقشان بنویسید، چند نویسنده میتوانید نام ببرید؟
اوجشان صادق هدایت و بعد از آن هم کافکا. البته درست است که الان نوعی موج رئالیسم سیاه طرفدار دارد ولی من همچنان در همان نوع ادبیات ماندهام و نتوانستهام و نخواستهام خودم را از آن فضا بیرون بیاورم.
کاراکتر اصلی رمانتان پر از فقدان است خانم صمیمی؛ حجمی از اندوه را دنبال خودش همه جا میکشد. چرا؟
کاراکتر اصلی من در کاسه سرش زندگی میکند و برایش مهم نیست بیرون از سرش چه اتفاقاتی میافتد. آدمهایی که او میبیند و فضاهایی که او درک میکند، تجربه هزار باره گذشتهاش است که نتوانسته از آنها فرار کند. او نتوانسته از دیروزش رهایی پیدا کند و اتفاقا به جغرافیایی پناه برده که چندان مطمئن نیستیم برایش حکم پناهگاهی مستحکم را داشته باشد. در آن زمان و در آن زبان هم، دیروز معنی پیشرو دارد. انگار که گذشته دائما پیشرویش است.
آرزوی این کاراکتر این است که کاش میتوانست کاسه سرش را بشوید.اما ما آدمهایی را در این فضا میبینیم که تکرار مکرر آدمهای گذشته زندگی این زن هستند؛پیر زن کریه، خانم مهندس، زن سر چهارراه… که در واقع همه آنها یک نفر هستند. همینطور مرد بیچاره داخل ایستگاه اتوبوس و پدر اینها. همه اینها یک نفر هستند و انگار تکثیر شدهاند؛کمااینکه تمام تجربیات کودکی ما هم در بزرگسالیمان تکثیر میشود و روی آن تأثیر میگذارد و کاری میکند که از آن فیلتر به جهان نگاه کنیم. این آدم هم با فیلتر خودش به جهان نگاه میکند و همین باعث شده تمام مکانها برایش به هم بریزد.در واقع تمام باری که بر دوش دارد، بار کودکی و نوجوانی اوست که از آن رهایی ندارد.
شما تجربه منحصربهفرد سالها زندگی در چین را داشتهاید و به کشورهای مختلف هم سفر کردهاید. این تجربه غنی شاید هر نویسندهای را تحریک کند برای استفاده از رئالیسم. حتی نوشتن کتابهایی خاطرهگونه. شما چنین وسوسهای نداشتید؟
واقعیت این است با توجه به مسئله کووید و انتشار ویروس، نوعی خشم و نفرت کورکورانه نسبت به نژاد زرد پیش آمده. برای همین هم در کتابم حتی سعی کردم رگههای زندگیام در چین را کمرنگتر نشان بدهم.چون میدانم که نمیشود روی حساسیتهای مردم دست گذاشت.در واقع نمیشود از تمام مخاطبان انتظار داشت که بهواسطه تجربههای خوب من در این کشور، او هم پیشفرضهای ذهنیاش را کنار بگذارد و اگر چنین فضایی خلق میکردم، از آن استقبال کند.



