روزنامه هفت صبح | یک: ونگوگ / Van gogh. 1991: پیالا کاری می‌کند که تماشاگر زیستن در کنار ونگوگ را تجربه کند. اینجا با سطحی فراتر از درام‌های تاریخی روبه‌روییم‌. نمایش ، موقعیت های دراماتیک، وقایع علت و معلولی و این جور چیزها در ونگوگ اهمیت ندارند. پیالا با نبوغ خود ما را همنشین ونگوگ کرده است. در یک دنیای واقعی. ما همه چیز را نه از چشم ونگوگ که درکنار او تجربه می‌کنیم.

یاد آن توصیه مشهور به همینگوی می‌افتم: توضیح نده، نشان بده. موریس پیالا هم با منزوی کردن توصیفات و توضیحاتی که معمولا وصله شخصیت‌ها در درام‌های تاریخی است،به ما زیستن در اواخر قرن نوزدهم در منطقه‌ای ییلاقی در شمالغرب پاریس را «نشان می‌دهد». جایی که ونگوگ آخرین شراره‌های نبوغ و جنون خود را تجربه کرد. مردی که از اطرافیانش بازتابی از استعداد خارق‌العاده خودرا دریافت نمی‌کند و در معاشرت با دخترکان جوان‌، زنان بدنام و در کینه خانوادگی‌اش نسبت به برادرش تئو، ناخواسته خود را تباه می‌کند.

پیالا تلاش نمی‌کند مارا تحت تاثیر قرار دهد. او می‌داند که واقعیت معمولا پیچیده‌تر و غنی‌تر از ترفندهای داستانی است‌. پس نشانمان می‌دهد ونگوگ و زندگی‌اش را‌. این نشان دادن حاصل زنجیره‌ای بی‌پایان از زجر و تلاش و خلاقیت پیالا و گروهش است. این که چگونه تماشاگر را بتواند از پرده درام و ساختگی بودن عبور دهد و مارا در کنار قهرمانانش قرار دهد.

و این امکان پذیر نیست مگر با صرف انرژی‌ای هنرمندانه در خلق و بسط کوچک‌ترین جزئیات. و ما در انتهای این ادیسه عظیم و سرخوش از تجربه زندگی در جای دیگر و زمانی دیگر‌، در انتهای فیلم می‌اندیشیم چقدر این هلندی سرگردان را درک می‌کنیم. همه آن رفتارهای معما گونه‌اش برای ما قابل فهم می‌شود. ونگوگ حیرت انگیز و سرشار از زیبایی است‌. یک مکاشفه واقعی که در کمال فروتنی برای ما مهیا شده است.

دو: هشتاد سالگی کیمیایی: موثرترین سکانس‌های سینمای ایران را مسعود کیمیایی ساخته است. صحنه‌هایی که در آن‌ها به ذات روایت سینمایی دست یافته. گاه این فصل‌ها آن قدر زیبا هستند که گویی شاکله فیلم فقط سرهم شده‌اند تا این چند سکانس جایی برای جلوه‌گری داشته باشند. درک تغزلی او از مرگ و نگاه حماسی‌اش به عشق شالوده بهترین فیلم‌هایش هستند.کیمیایی هشتاد ساله شد و شخصا به خاطر لحظات و دقایق کم نظیری که در سالن های سینما با فیلم هایش تجربه کردیم مدیونش هستم. و خب سال‌هاست که این اتفاق رخ نداده است.

۱۰ فیلم از کیمیایی به ترتیب دلبستگی‌ام به آنها:
دندان مار / قیصر/ سرب/ ردپای گرگ/ سلطان
غزل/ گوزنها/ رضا موتوری/ اعتراض/ تجارت
ودر مرحله بعد: بلوچ, حکم, رئیس, محاکمه در خیابان,مرسدس,تیغ و ابریشم و گروهبان.

بدترین فیلم هایش:
سربازهای جمعه/ داش آکل/ متروپل/ فریاد
جرم/ سفرسنگ/ خاک/ بیگانه بیا/ خون شد

سه: اتریشی طعنه زن : لوبیچ هم مثل وایلدر( و افولس و اشتروهایم و اشترنبرگ) جوانی‌اش را در دنیای زیرزمینی و وسوسه کننده و پرهرج و مرج اروپای پس از جنگ جهانی اول گذراند و در مهاجرت به آمریکا مجموعه‌ای از مفاهیم جنسی را به هالیوود اضافه کرد که مدام با خطوط ممیزی مرسوم هالیوود در تعارض بودند و لوبیچ هم شاید برای فرار از این ممیزی‌ها داستان فیلم‌هایش را به وین و برلین و بوداپست و ورشو و پاریس منتقل می‌کرد.

لوبیچ اعجوبه‌ای در عرصه شوخی‌های جنسی بود و می‌توانست با مهارتی خیره کننده نوعی احساس غیرعادی میان مردان و زنان فیلم هایش را به تماشاگر منتقل کند. او استاد بیان تصویری و صیقل خورده شوخ طبعی‌های گستاخانه بود و بعد از مرگش پرچم این سبک کمدی را به وایلدر سپرد.

من تحسین کننده اش هستم اما طرفدارش نیستم. شاید به خاطر اینکه در زیر پوسته ضخیم شوخی‌های شیرین گستاخانه‌اش به ندرت فرصتی برای شفقت انسانی باقی می‌گذاشت و از طرفی به نظرم فیلم‌های مشهوری مثل نینوچکا و بودن یا نبودن به عنوان فیلم های کمدی مشکلات خاص خود را دارند.

فیلم های مورد علاقه ام از لوبیچ را اینجا می‌آورم به ترتیب دلبستگی.
و ادای احترام به جانت مکدونالد که در دو فیلم مونت کارلو و رژه عشق می‌درخشد و فیلم عشق برای یک ساعت که در فهرست نیست.
مغازه سر نبش. ۱۹۴۰/ جیمز استوارت. مارگارت سولاوان
دردسر در بهشت.۱۹۳۲/ هربرت مارشال. میریام هاپکینز. کی فرانسیس
طرحی برای زندگی.۱۹۳۳ / میریام هاپکینز. گری کوپر. فردریک مارچ

کلونی براون ۱۹۴۶/ شارل بوایه. جنیفر جونز
بهشت می‌تواند منتظر بماند. ۱۹۴۳/ جن تیرنی.دان آمیچی
بودن یا نبودن.۱۹۴۲ / کارول لمبارد.جک بنی
نینوچکا. ۱۹۳۹/ گرتا گاربو.ملوین داگلاس

رژه عشق. ۱۹۲۹/ جانت مکدونالد. موریس شوالیه
ستوان خندان. ۱۹۳۱/ میریام هاپکینز. موریس شوالیه. کلودت کلبرت
مونت کارلو.۱۹۳۰/ جانت مکدونالد. موریس شوالیه

سایر اخبارکاربران ویژه - فرهنگیرا از اینجا دنبال کنید.