روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی|دوره ۹ جلدی «مجموعه آثار چخوف» با ترجمه سروژ استپانیان؛ سبز یشمی، شیک و شق و رق. دوره ۷ جلدی «یادداشتهای علم» هم نشان میدهد شما دور از تاریخ سیاسی نیستید. تنگ اینها البته باید دورهای هفت هشت جلدی از تصحیحات آثار کلاسیک هم داشته باشید. تنوع بصری اما میخواهید، دوره ۸جلدی پروست. نارنجی خوشرنگ عطف کتابهای نشر «ماهی» را هم یکجا بخرید. یک دوره شاهنامه هم که قطعا بیانگر احساسات ملیگرایانه است.
واقعا هستند عدهای که به این شکل کتاب بخرند؟ اگر اهل کتاب و خریدهای فراوان هستند، قطعا میدانید که متاسفانه بله، هستند. جدای شرکتهای تجاری، کلینیکهای پزشکی و مجموعههای تبلیغاتی که کتابها را گاهی صرفا برای دکور میخرند و میچینند، مردم هم از این قبیل خواستهها دارند. حالا که البته روزگار کروناست و رفت و آمد قطع شده اما فضای مجازی که هست. میشود کنار کتابها عکس گرفت، میشود دکوراسیون خانه را به رنگ و روی فرهیختگی آراست و میشود در کلمه با کتابها پز داد! این هم شیوهای است که بد نیست در ادامه این گزارش درباره آن بخوانید.
*** یه متر کتاب دارید؟
فرشاد را در یکی از کتابفروشیهای بزرگ میبینم؛ جایی در یکی از مجتمعهای تجاری تجریش. دوست ندارد نام کتابفروشیاش را به ما بگوید: «بهتره نیارید. من به سوالهاتون جواب میدم ولی نمیدونم بعدا به هر حال با مدیر اینجا به مشکل برنخورم. تازه اومدم.»
سن و سالش جوانتر از یک کتابفروش قدیمی است اما میگوید: «نه، شش هفت سالی هست تو این کارم.» و تک به تک، کتابفروشیهای مختلفی را که در این سالها در آنها کار کرده اسم میبرد: «من این سالها خیلی از کتابفروشیها رو چرخیدم. هم انقلاب بودم، هم کریمخان بودم، هم شهر کتاب شعبه بودم، الان هم که اینجا در خدمت شما هستیم.»
میپرسم: «مشکلی داشتید که جا عوض میکردید؟» میگوید: «نه، مشکل خاصی نبود. کتابفروشی به هر حال از دور کار قشنگیه. ولی سخته. شما دائم تو یه مغازه هستید، من روحیهام اینطور نیست یهجایی چند سال بمونم. بحث حقوق هم مطرح بوده. چون به هر حال کتابفروش داریم تا کتابفروش. من پیشنهاد میدم، بحث میکنم، سلیقه فرد رو میپرسم تا بر اساسش کتاب جایگزین معرفی کنم. وقت میگذارم واقعا.» اما وقتی پرسش گزارشم را مطرح میکنم به فکر فرو میرود.
بعد همانطور که به یکی از ستونهای بین کتابخانه تکیه داده سر تکان میدهد. کمکم خندهاش میگیرد. حالا انگار بخواهد قصهای تعریف کند میگوید: «یه خانمی بود تقریبا بیست و هفت هشت ساله، کیف دوشی داشت. خوب یادمه. من اونموقع اینجا نبودم. انقلاب بودم. داشتم مشتری راه میانداختم، وایساده بود. بعد که ازش پرسیدم راهنمایی میخواد یا نه، کیفش رو باز کرد. چون من یه جا نمیایستم، ببینم مشتری داره میگرده یا معطله، دوست دارم خودم بهش کتاب معرفی کنم. خلاصه پرسیدم اگه راهنمایی میخواد، بهش بگم. دیدم کیفش رو باز کرد، یه نخ کاموا درآورد، گرفت جلوم.»
از او میپرسم: «نخ واسه چی؟» با خنده میگوید: «همین جالب بود دیگه. نخ کاموا رو درآورد باز کرد گفت: آقا، ببخشید، اندازه این نخ کتابهای یهرنگ میخوام!» فورا گفتم: «میخواست ست کنه با دکور خانه، بله؟» فرشاد میگوید: «نه، گفت یه کتابخونه دیواری زده، کتاب نو منتها توش نیست، اندازه گرفته بود، آورده بود داشت به من نشون میداد چند متر کتاب میخواد!»
*** کتابخانه ۱۰ سانتی
کمی پایینتر از میدان حسنآباد؛ بورس میز شرکتی، میز تحریر، کتابخانه، فایل. البته مغازهای که صرفا مختص کتابخانه باشد، کم است. یکی دو تایی بیشتر نمیبینم. داخل یکیشان که میروم، پیرمردی نشسته پشت دخل. مغازه بیشتر شبیه راهرویی طولانی است. کتابخانهها را نگاه میکند، جلوتر میروم. جوانی حدودا ۳۰ساله، از اتاق پشتی جایی که پیرمرد نشسته بیرون میآید. میگوید: «بفرمایید. خوش اومدید.» من که یکی از کتابخانهها چشمم را گرفته،قیمت میپرسم؛یک میلیون و دویست هزار تومان! بیخیال مظنه گرفتن،سوال خودم را میپرسم. برایش عجیب است.
میگوید: «چی بگم آخه! خب مشتری زیاد داریم ما.» پیرمرد که گوش تیز کرده از آن ته راهرو میگوید:«کدوم روزنامه گفتید؟»
جوان ادامه میدهد:«ببینید، مشتری اغلب کتابخونه رو پیشساخته میبره؛ یعنی همینهایی که میبینید. هستن البته کسایی که اندازه میدن، براشون میزنیم، ولی خب کمترن. منتها…» پیرمرد بلند شده جلوتر آمده. برخلاف جوان، ماسک روی صورت ندارد. رو به جوان میگوید: «اون آقا رو بهش بگو. ۱۰ سانتی میخواست.»
جوان انگار مردد باشد میگوید: «حالا نمیدونم چقدر جالب باشه براتون یا نه، ولی داشتیم از این مشتریها. مسخرهاش همین آقایی بود که حاجآقا میگه. ما البته براش زدیم ولی خب شده بود شبیه نردبون! بهش هم گفتیم این زشت میشه اصلا، اون چیزی که میخوای نمیشه، گلدون بذار، چراغ خواب بذار، چه میدونم یه چیز دیگه بذار، گوش نداد ولی.» میپرسم: «۱۰ سانتی یعنی چی؟» پیرمرد میگوید: «عرض رو معمولا ۴۵ میزنن. یا ۵۰ میزنن. ارتفاع هم بستگی داره. قدی باشه، یک و هشتاد، یک و نود میزنن. منتها این آقایی که میگه اومده بود کتابخونه میخواست با عرض ۱۰ سانت.»
جوان میگوید: «بهش گفتیم چهار تا کتاب تو هر قفسهاش بذاری، پر میشه؛ گوش نداد! گفتیم اصلا هر جای دیگه ببری، زشت میشه، رو حرفش ولی وایساد.» پرسیدم: «واسه چی میخواست یه همچین کتابخونهای رو؟» جوان گفت: «میگفت کنار پذیراییاش تا اتاق، برآمدگی ستون داره، هر چی گذاشتیم زشت شده، خانمم گفته کتابخونه میخواد!»
*** ست سرمهای!
«حالا اینهمه موضوع هست راجع به کتاب، شما چرا همچین چیزی انتخاب کردید؟» این پرسش کتابفروشی است در خیابان انقلاب. مردی میانسال که تا میفهمم از پرسشم چندان خوشش نیامده، بحث را از جای دیگری شروع میکنم. اسم انواع کتابها را میآورم، از ناشران اسم میبرم، تاریخچه بعضی کتابفروشیها را به همراه بانیان آن میگویم. همه را میگویم بلکه به وجد بیاید و بداند گزارشی که مینویسم نه برای پایین آوردن ارزش کتاب و کتابخوانی است بلکه در واقع رویکردی انتقادی دارم.
میگوید: «متوجهام. ولی خب ما انواع مشتری اینجا داریم. نفر هست که هیچی نمیدونه، فقط یه کلمه از عنوان کتابی که میخواد شنیده، ما راهنماییاش میکنیم. از اون طرف نفر هست، سه چهار ماه یه بار، چندین جلد کتاب سفارش داره، تماس میگیره، براش کنار میذاریم، میآد یه جا میبره. یعنی از تمام قشر هستن؛ استاد دانشگاه، دانشجو، افراد عادی و حتی کسی که ممکنه چیز زیادی ندونه.»
میگویم: «پس احتمالا با کسانی که کتاب رو صرفا برای دکور میبرن برخورد داشتید. درسته؟» میگوید: «من زیاد به همچین افرادی برنخوردم. یعنی اگر ببینم همچین چیزی میخواد، محترمانه میگم بره بیرون. چون نه اینکه توهین به من تلقی بشه فقط که ۲۰ساله کتابفروش هستم، توهین به نویسنده هست، به مترجم، به اهل قلم.» بعد اضافه میکند: «مثلا یه آقایی بود، قبل از کرونا، یه روز دیدم اومده، کت و شلوار پوشیده بود ولی یه فرم عجیبی بود.
مشخص بود دنبال کتاب نیست. من هم کاری به مشتری ندارم. به نظرم کتابفروشی، بوتیک نیست که شما دائم جلو برید و بخواید چیزی رو به مشتری تحمیل کنید. خودش پیدا میکنه یا اگه سوال داشته باشه میپرسه. دخالت نمیکنم کلا. ولی دیدم این آقا… چطور بگم؟ یه جوری خیلی سر و وضعش به رفتارش نمیخورد. تازهبهدورانرسیده. نمیدونم. همچین احساسی به آدم میداد. نیم ساعت همینطور چرخ میزد، اصلا شما بگید لای یک کتاب رو هم باز کنه، این کار رو نکرد. فقط گشت میزد. یکی از دوستان من خلاصه اومد، من گرم صحبت با اون شده بودم، یه ربع بعد دیدم این آقا هفت هشت ده جلد کتاب آورده، یه مقدار عجیب بود برام. هیچ ربطی به هم نداره.»
میپرسم: «چیش عجیب بود به نظرتون؟» میگوید: «هیچی. همهاش یه رنگ بود!» میگویم: «خب شما چیزی نگفتید؟» میگوید: «نه. گفتم. من اهل دخالت تو کار مشتری نیستم. ولی این دوستی که اومده بود با هم صحبت میکردیم، خودش از همکارهاست. اون هم براش عجیب بود. فرض کنید کت و شلوار براق پوشیده طرف، انگار داره میره عروسی، سر و وضعش اصلا به کتابخون نمیخورد. خلاصه دوست ما طوری که بهش برنخوره گفت. گفت همه رو هم که یه رنگ خریدید آقا؟» دیدم طرف خیلی راحت گفت: «بله، برای شرکت میخوام، چوبمون قهوهایه، به سرمهای میآد!»



