روزنامه هفت صبح، ترجمه زهرا نوروزی | کران دسای نویسندهای است اهل هندوستان که در انگلستان و آمریکا تحصیل کرده. دسای با رمان «میراث گمشدگی» در سال ۲۰۰۶ جایزه بوکر را برد. او دختر آنیتا دسای، نویسنده زن سرشناس هندی است و به نظر کارشناسان، کران در نگارش آثارش تاثیرات زیادی از او گرفته است. به گفته کران، مادرش هماکنون در روستایی در هند زندگی میکند. کران، پس از دریافت جایزه بوکر، رمان «میراث گمشدگی» را به مادرش تقدیم کرد.
«جار و جنجال در باغ گواوا» نخستین رمان اوست و در فهرست بهترین آثار حال حاضر هند جای دارد. این اثر نخست بهصورت پاورقی در نیویورکر انتشار مییافت، اما بعدها به زبانهای بسیاری ترجمه شد. «جار و جنجال در باغ گوارا» روایت سامپات چاولاست که در خانوادهای نهچندان مرفه، از مادری که خیلی شبیه همسایگانش نبوده و در شهری که زیاد به شهرهای دیگر نمیمانست، متولد میشود. بعد از سالها ناکامی در مدرسه و کار، روزها را در دکههای چایفروشی به بطالت گذراندن و آواز خواندن در باغهای عمومی، به نظر نمیآید آینده چندان درخشانی داشته باشد.
اما مادربزرگش میگوید: «دنیا گرد است، صبر کنید تا ببینید! گرچه به نظر میرسد که سرازیر میرود، بالاخره یک روز سروکلهاش در آن طرف پیدا میشود. بله… روی قله دنیا.» تا اینکه سامپات در جستوجوی یک زندگی متفکرانه توأم با آرامش بالای درخت گواوا میرود و ناگهان بهعنوان معتکف مشهور میشود. «جار و جنجال در باغ گواوا» با ترجمه فروغ پوریاوری بهتازگی از سوی انتشارات «ثالث» در ایران چاپ شده است. آنچه در ادامه میخوانید گفتوگویی است با کران دسای درباره این رمان، یافتن تعادل در داستان همراه با تحقیق و ماندن کاراکترها در زندگی نویسنده پس از اتمام رمان.
* روند شما برای نوشتن این کتاب چطور بود؟ با شخصیتها شروع کردید یا با طرح داستان؟
من واقعا با یک ایده بسیار کوچک شروع کردم. داستانی در تایمز آو ایندیا خوانده بودم و درباره یک شخصیت از افراد زیادی شنیده بودم؛ زاهدی خیلی مشهور در هند که واقعا از یک درخت بالا میرفت و سالها بود که روی آن درخت زندگی میکرد، تا اینکه درگذشت. فکر میکنم سال پیش فوت کرد. به همین دلیل شروع کردم به پرسش درباره شخصی مثل این، که کاری را به حد افراط انجام میدهد و عمر خود را روی یک درخت میگذراند.
این اثر واقعا با آن شخصیت شروع شد و بعد داستان پیرامون آن شکل گرفت. وقتی شروع به نوشتن آن کردم، تصوری از داستان نداشتم. هیچ تصوری هم از طرح نداشتم. این موضوع به نحوی سرعتم را بالا برد و مرا به سمت خود کشاند. نمیدانم این هوشمندانهترین روش برای انجام این کار بود یا نه. چون این اثر اولین کتاب من بود، مجبور بودم همانطور که داشتم مینوشتم، یاد بگیرم چطور بنویسم و نمیدانم در این مورد راه درستی در پیش گرفتم یا نه، اما مطمئنا خیلی سرگرمکننده بود.
* از کجا فهمیدید چه موقع کار را تمام کردید؟ وقتی داستان کامل شد؟
فکر میکنم شاید سختترین چیز باشد؛ دانستن اینکه چه زمانی کار را تمام کردید. چون به نظر میرسد همیشه میتوانید آن را ادامه بدهید و روی آن کار کنید. اما بعد از مدتی فکر میکنم آنقدر به آن نزدیک بودم که دیگر حتی نمیتوانستم آن را ببینم. منطقی نبود به تنهایی ادامه بدهم و به همین دلیل دستآخر آن را به نماینده خود نشان دادم و خواستم یک ویرایشگر به من کمک کند تا آن را به مرحله بعدی برسانم.
اما فهمیدم که از یک مرحله به بعد نمیتوانید چیزی را کامل کنید، آن را صیقل بدهید و بهتر کنید، چون با این کار، طراوت آن از دست میرود و فهمیدم حتی اگر کاملا عالی نباشد، مجبور هستی آن را ترک کنی. کافی بود. دیگر نمیتوانستم روی آن کار کنم. این یعنی تعادل در کار. از اینجا به بعد اگر بخواهید یک چیز را کامل کنید، چیز دیگری را از دست میدهید و آن مرحلهای است که فکر میکنم باید بدانید چه موقع باید دیگر دست از نوشتن بردارید.
* بعضی از نویسندگان میگویند که شخصیتهای آنها بعد از پایان کتاب به زندگی در آنها ادامه میدهند؛ حالا که نوشتن از آنها را تمام کردید، دیگر شخصیتهای خود را از دست میدهید؟
بله، میدانید، آدم سالها با این شخصیتها و در خانه و محل کار آنها زندگی میکند. من در دهکده کوچکی که مدتها خلق کرده بودم، زندگی کردم و با اتمام کتاب، اوایل به علت از دست دادن آنها ناراحت بودم. نمیدانستم چه کاری باید انجام بدهم. اما حالا نه، در حال حاضر ایدههای دیگری در ذهنم دارم. دیگر به جلو حرکت کردم. از آخرین باری که به آن نگاه کردم، بیشتر از یک سال میگذرد.
* میتوانید کمی از زندگی و تحصیلات خود بگویید و اینکه چطور به جایی که امروز هستید، رسیدید؟
من در هند متولد شدم، در هند بزرگ شدم و چهارده سالم بود که آنجا را ترک کردم. یک سال را در انگلیس گذراندم، بعد به آمریکا نقل مکان کردم و از آن زمان در اینجا تحصیل میکنم. در ماساچوست به دبیرستان رفتم و بعد لیسانسم را در ورمونت - در بنینگتون - گرفتم. بعد از آن به کارگاه نویسندگی هولینز در ویرجینیا رفتم و در آنجا نوشتن این کتاب را شروع کردم. بعد به کلمبیا رفتم اما دو سال مرخصی گرفتم تا کتاب را تمام کنم. نمیتوانستم همزمان به مدرسه بروم و بنویسم. نمیتوانستم در محیط کارگاه نویسندگی، رمان بنویسم.
برگرفته از نشریه بوکبروز



