روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی |‌ «سفر» یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌هایی است که ردپای آن در اغلب آثار ادبی و حتی سینمایی دیده می‌شود. «سفر» به معنای تغییر مکانی و همچنین تغییرات درونی. درواقع آثار روایی ارزشمند، همگی انسان را با نوعی «سفر» همراه می‌کنند؛ گاهی بیرونی، گاهی درونی. و جالب اینجاست که سفر بیرونی نیز خود قرار است به سفری درونی منتهی شود. «بیا نادیدنی‌ها را ببینیم» نوشته عزیزالله خاتمی از این قاعده مستثنا نیست.

نویسنده بر اساس «کمدی الهی»، اثر شگرف دانته، تلاش می‌کند مخاطب را به درک تجربه‌ای درونی دعوت کند. روایت از خوابی دیرین آغاز می‌شود؛ خوابی که قرار است چشم راوی را به جهان بیداری باز کند. «خواب» هم از جمله همان مؤلفه‌هاست. چنانچه نویسنده در کتابش می‌گوید: «اگر بیدار خوابد این هنر نیست / هنر خوابی‌ست بیدارت نماید». هم‌زمان روایتی دیرین و مکرر آغاز می‌شود؛ تولد، جوانی، در افتادن به تیرگی، پشیمانی، توسل به منشأ روشنایی و آغاز راهی به قدمت نور…. آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگویی است با نویسنده درباره تأملاتی که در این کتاب داشته؛ کتاب «بیا نادیدنی‌ها را ببینیم».

* اگر موافق باشید با پیرنگ روایت‌تان شروع کنیم که یک خواب است و به نوعی تولد. بعد هم نمایش دوزخ، برزخ، بهشت و در نهایت رستگاری. این خواب از کجا آمد؟ ردپای دانته چطور به متن باز شد؟ و در نهایت فرایند آغاز نوشتن این کتاب اصلا چطور بود؟

نظر به اینکه خود دانته در تمام سفر، یک سفر روحانی تخیلی را در پیش گرفته، من هم فکر کردم که در این کتاب به‌نوعی بازآفرینی کنم. این است که در آن دستکاری‌هایی انجام دادم، هرچند که اساس کار همان بود. درواقع شاخ‌وبرگ‌هایی به آن افزودم و این جزئیات را با خوابی شروع کردم که راحت‌تر بتوانم پیام بدهم. خواستم از حالت مادی خارج شوم و برای همین، زمان را از آن حذف کردم. می‌دانید که زمان مربوط به دنیای مادی است. وقتی این خواب شروع و این مراحل سه‌گانه طی می‌شود، از خواب که بیدار می‌شوم، اول عقربه‌های ساعت را نگاه می‌کنم، می‌بینم مثل اینکه تکان نخورده‌اند و در پایان جمله‌ای گفته‌ام که من خواب نبودم!

* بله، من در ادامه اشاره خواهم کرد به یکی از آن مؤلفه‌های کتاب شما؛ یعنی بی‌زمانی. اما در کلیت می‌توانیم کتابتان را به نوعی در گروه «معراج‌نامه»ها طبقه‌بندی کنیم؛ یعنی متنی که الگوی روایی آن سفر درونی نویسنده از تیرگی به سمت روشنایی است. از این نوع معراج‌نامه‌ها چقدر در ادبیات کلاسیک ایران داریم؟

«معراج» به معنای نردبان است و در اینجا نردبانی که انسان برای خودش می‌سازد تا بتواند این سفر را طی کند. در مخزن‌الأسرار نظامی چنین معراج‌نامه‌ای وجود دارد و در بوستان سعدی و آثار بسیاری از بزرگان ادب فارسی. تمام ادیان، این معراج‌نامه‌ها را دارند. درواقع آنچه در تمام ادیان وجود دارد این است که می‌خواهند از زمین دل بکنند و به آسمان بروند؛ حالا هرکدام به‌گونه‌ای. اگر توجه کنید، معراج پیامبر اسلام (ص) را هم عده‌ای به صورت جسمانی می‌دانند و عده‌ای روحانی. درکل، همه در پی این هستند که از زمین جدا شوند، از دنیای مادی رها شوند و بروند به جایگاهی که در عالم «ذَر» مطرح شده. ما در اسلام آیه‌ای داریم که «إنا لله و إنا إلیه راجعون». همه از خدا هستیم و دوباره به سمت خودش برمی‌گردیم. اما قبل از اینکه من بخواهم به قیامت برگردم، دوست داشتم این مراحل را به چشم دل ببینم و به‌هرحال برای خوانندگان پیامی داشته باشم. حالا نمی‌دانم موفق بوده یا نبوده‌ام، نمی‌دانم.

* این پیام ناگزیر در جهانی بی‌زمان و بی‌مکان تعبیه شده است. زمانی که چنین جهانی می‌سازیم، پیش‌رفتن روایت سخت‌تر می‌شود، چراکه نویسنده ناچار به توصیف نوعی فضای تخیلی می‌پردازد که از گستره زمان و مکان خارج شده. برای همین گمان کنم اثرتان کوتاه شده است، چون برای توصیف جزئیات در فضایی بی‌مکان و بی‌زمان، به نوعی خیال‌پردازی عظیم نیاز داریم، به‌خصوص چون زبان را هم فارسی سره انتخاب کردید، دیگر وسعت دادن روایت خیلی دشوار می‌شود.

عرضم به حضورتان که ما یکسری مسائل معنوی داریم. معنوی را باید با ذهن معنوی سنجید. ذهن آدمی، ذهن مادی است. خیلی هنر کند می‌تواند در حد شناخت ماده، جدول مندلیف را بشناسد. حالا من با آن ذهن جدول مندلیفی، با آن ترازوی کوچک می‌خواهم معنویات را بسنجم. چاره‌ای ندارم جز اینکه بیایم با همین الفاظ بازی کنم. اگر پرده کنار برود، متوجه می‌شوند که اصلا حروفی که تلفظ می‌کنم، حروف آنجا نیست. چشمان من که در اینجا چیزهایی را می‌بیند، آنجایی نیستند. اگر توجه کنید واژه «جنّت» به معنای «پرده» است. از گذشته بر چشمان و عقل من پرده کشیده شده، فقط وصف آن را شنیده‌ام.

اگر آن پرده کنار برود، متوجه می‌شوم آن توصیف‌ها، توصیف‌های ذهنی کنونی من نیست. از آن‌طرف از دوزخ، برزخ و بهشت دارم صحبت می‌کنم. مکان و زمان متعلق به ماده است که در ذهن بشری قابل تعریف است. با این مغز مادی که دارد، قرار است پله‌ها را بالا برود. دنبال واژه خوشبختی می‌گردیدم؛ خوشبختی را هم باز با واژه ذهنی و مغز مادی می‌سنجم. درحالی‌که خوشبختی واقعی آن‌طرف است و نمی‌دانم چیست. اگر توجه کنید، جمله‌ای گفته‌ام؛ گفته‌ام اینجا دیدنی است، نه شنیدنی. خدایی را دیدم که شنیده بودم. خدای دیدنی کجا! و خدای شنیدنی کجا!

* اصلا عنوان کتاب هم دقیقا همین است دیگر: «بیا نادیدنی‌ها را ببینیم».
بله. یعنی درماندگی مغز مادی را مطرح کردم، خرد مادی را مطرح کردم. با این خرد مادی حالا آمده‌ام دنبال معنویت. مطمئنا ترازوی من ناقص است. ترازوی ذهن من فقط می‌تواند مواد را بسنجد. ذهن من فقط در حد یک باتری یک‌ونیم‌ولتی است که می‌تواند نوری کوچک داشته باشد. با این ذهن نمی‌توانم کاری انجام دهم. منتها به خودم اجازه دادم که در تاریکی کورسویی بیندازم ببینم می‌توانم آن‌طرف را ببینم و ایده‌های خودم را منتقل کنم؟ بنابراین از چشم‌های «دانته»ی بزرگ استفاده کردم. دانستم که بینش من ضعیف است، پس بیایم از چشم‌های دانته بنگرم، از چشم‌های سنایی نگاه کنم، از چشم‌های عطار نظر کنم. جای‌جای این کتاب دیدگاه‌های مختلفی از بزرگان است. اما اسمی ‌از آنها نبرده‌ام. چون ناتوانی خود را جویا شدم، از چشمان این عزیزان به عالم غیب نظر دوختم.

* چرا تلاش کردید از واژگان فارسی سره استفاده کنید؟
به‌خاطر اینکه می‌خواستم ببینم سرمایه و توان من چقدر است؟

* یعنی نوعی محک زدن خودتان؟
می‌خواستم ببینم آیا می‌توانم با اندک سرمایه‌ای که دارم، سفره‌ای پهن کنم؟ دیدم می‌شود، اما خیلی سخت است. بعد واژه‌هایی انتخاب کردم که واژه‌های روز باشد. می‌توانستم فرهنگ پهلوی آقای دکتر فره‌وشی را بردارم و استفاده کنم، واژه‌های اصیل فارسی را بیاورم، اما آن‌وقت دوباره باید پاورقی می‌زدم. شما حساب کنید وقتی که من جمله‌ها را آوردم، کلمات را آوردم، هم می‌خواهم جملات قابل‌فهم باشند و کلمات روز باشند که طرف مجبور به پاورقی‌ها نباشد و هم اینکه می‌خواستم ببینم توانایی دارم یا ندارم. دیدم توانایی هست اما خیلی کار سخت می‌شود، خیلی.

اول مقدمه کتابم هم گفته‌ام که: «اسب پیر و بی‌لگام، اسب‌ران هم ناتوان.» با واژه‌های فارسی می‌خواهم تاخت‌وتاز کنم. می‌خواهم پیام‌رسانی کنم، می‌خواهم تاخت‌و‌تاز کنم، اما بدون کمند، بدون واژه‌های اصلی؛ درحالی‌که اسب تازی، سرزمینی پهن می‌خواهد. اینجا درماندگی خودم را گفته‌ام. نکته بعدی اینکه درماندگی زبان کنونی فارسی را گفته‌ام. خیلی سخت است با واژه‌های روز بخواهم این سفره را پهن و خواننده را دعوت به این ضیافت کنم. امیدوارم که هر کسی سر سفره نشست، چیزی عایدش شود. حالا نمی‌گویم سیر شود. حداقل رفع گرسنگی و تشنگی‌اش شده باشد. علت این بوده.

* بله، متوجهم. به‌هر‌حال این دنیا جایی نیست که کسی کاملا سیراب شود. یعنی تمام متون همین هستند؛ قرار است جرعه‌ای از یک فضایی به ما بچشانند. اما درباره رمزگذاری‌هایی که با حروف ابجد انجام دادید هم می‌خواستم بپرسم. درباره آنها توضیح می‌دهید؟
بله. دانته یکسری از کارهایش حالت رمزآمیز دارد. می‌دانید که کتاب او، شعر است، به زبان ایتالیایی. چون سه مصراع، سه مصراع قافیه دارد. حتی حاضر بوده تمام قواعد را به‌هم بزند، قافیه‌ها را جور کند.

حالا علت این سه‌تا شاید بعضی‌ها می‌گویند چون مسیحی بوده در پی این بوده که تثلیث را یادآور شود. اما اعتقاد خود من این است که دارد سه مرحله را طی می‌کند؛ دوزخ و برزخ و بهشت. علت انتخابش این است. سه مصراع را به یک قافیه ختم کرده. مورد بعدی این است که ایشان با رمز و رموز شروع کرده؛ یعنی در پی این بوده در چه تاریخی حرکت کند، در چه تاریخی خودش را به برزخ برساند، در چه تاریخی به سمت بهشت برود و… . برای همین یکسری رمز و رازهایی گذاشته که با عددهای خاص بتواند هماهنگی پیدا کند. من هم خواستم به نوعی این حالت معماگونه را داشته باشم. آمدم دیدم که صد مرحله را طی کرده. درواقع قرار است صد نیایش بکند. ۳۴ بار نیایش را در قسمت دوزخ به‌جا آورده. بعد آمدم گفتم برای ۳۴ رمزی تعیین کنم.

دیدم ۳۴ چقدر با واژه «دل» هماهنگی پیدا می‌کند. چون دل اینجا سنگ شده. چون قرار است قسمت‌هایی از بهشت را به همراه دل برود. «دل» را آمدم ۳۴ انتخاب کردم. دوباره آمدم قسمت برزخ، دیدم قرار است ۳۳ بار نیایش کند و خدا را به بزرگی یاد کند. اینجا دارد التماس می‌کند، درخواست می‌کند، لابه می‌کند. آمدم واژه «لاب» را انتخاب کردم. طبق فرهنگ فرس اسدی، کلمه «ه» در پایان کلمه «لابه»، محاسبه نمی‌شود. مثل کلمه «فرزانه» که «ه» در آن به حساب نمی‌آید. درواقع این «ه»ی بیان حرکت را حساب نمی‌کند؛ تمام کلماتی که آخرشان «نون» دارد، به همین شکل، زیر هم قرار می‌گیرند. به همین دلیل نوشتم «لاب» چون «لاب» با عدد ۳۳ متناسب است.

* بله، اگر «ه» را اضافه می‌کردید، شمارش آن به‌هم می‌ریخت.
همینطور است. بعد قرار است دگرگون شوم. آمدم باژگونه‌اش کردم و تبدیل کردم به «بال». «بال» هم دیدم که باز با ۳۳ هماهنگی دارد. قرار بر این است که به‌اصطلاح، خِرَد هم بیدار شود. قرار بر این است که دوزخ را که طی کردم، برزخ را که طی کردم، کجا بروم؟ به سمت آسمان بروم. قرار است که بال بزنم. این کلمه ناخودآگاه در ذهن من جرقه زد؛ به این دلیل از حروف ابجد استفاده کردم. و باز زیباتر این است که دارم به سمت کوه قاف می‌روم، نزد سیمرغ راستین می‌خواهم بروم.

نگاه کردم دیدم مجموع اینها که ۱۰۰ می‌شود، با «قاف» برابر است. چون «قاف» را هم دیدم طبق حروف ابجد می‌شود ۱۰۰٫ این عدد ۱۰۰ به من آرامش عجیبی داد. حالا اگر بخواهید همین را از نگاه اسلام تبیین کنید، به تسبیحات حضرت زهرا (س) می‌رسید؛ ۳۴، ۳۳ و ۳۳ که مجموعا ۱۰۰ است. این ۱۰۰، درواقع همان صدمیدان است. خواجه عبدالله انصاری کتابی دارد به نام «صدمیدان». کسانی که می‌خواهند خودشان را به اوج برسانند، باید این میدان‌ها را طی کنند. بعضی‌ها می‌گویند این راهی که خاتمی تو رفتی، راهی طولانی است. چون سنایی می‌گوید: «دو قدم بیش نیست این‌همه راه/ راه نزدیک شد، سخن کوتاه/ یک قدم بر سر وجود نهی / وان دگر بر در وَدود نهی».

سنایی بزرگ دو قدم حساب کرده. بنده ناتوان فکر می‌کنم همه‌اش یک قدم است. چون یک قدم بر سر وجود بگذاریم، خودبه‌خود وارد درگاه می‌شویم. درمجموع بعضی‌ها عدد هزار را در محاسبه آورده‌اند، بعضی‌ها صد و… اما احساس می‌کنم فقط آدم باید بخواهد. خواهان این باشد این راه را یک‌شبه طی کند. بعضی‌ها ممکن است هزار سال تلاش کنند، به جایی نرسند. بعضی‌ها ممکن است یک جرقه در دلشان ایجاد شود و این مراحل - به‌اصطلاح دوزخ و برزخ و بهشت را - در آنِ واحد طی کنند. علت اینکه رمز و راز انتخاب کردم، می‌خواستم مقداری از کارهای دانته پیروی کرده باشم.

* در «کمدی الهی»، خرد و عشق همراه مسافر هستند و اینجا هم دقیقا دل و خرد را داریم. اما یک جایی می‌رسیم که دل هم مسافر و سالک را رها می‌کند. آنجا با چه کسی دیدار می‌کند؟ با همزاد؟ خودش؟ خودش به خودش می‌رسد؟ خودش به خدا؟ آنجا چه اتفاقی در شرف وقوع است؟
بله. دل تا جایی می‌تواند برود؛ تا جایی که دستم را بگذارد به همان «إلیه راجعون» که می‌خواهم بروم. وقتی که من به آنجاها رسیدم، دیگر جایگاه، جایگاه دل نیست. من رسیده‌ام به جایی که قرار است برسم. به همین دلیل هرچند که دل روحانی است، ولی در پیکر جسمانی من بوده. خواهی‌نخواهی بوی جسم من از این لباس می‌آید. دیگر آنجا نظر به اینکه بویی جسمانی در این پیکر روح بوده، در این لباس بوده، مرا نمی‌پذیرند. دل را نمی‌پذیرند.

فرشته‌ای می‌آید، مأمور می‌شود که مرا ببرد. چون دیگر آنجا جایگاهی نیست که دل بتواند برود. دل بوی خاک دارد، چون در پیکر خاکی بوده. هرچند که این پیکر کاملا مطهر شده، ولی یک ذره اگر بوی جسمانی در این لباس باشد، اجازه ورود ندارد. به همین دلیل دل دیگر نمی‌تواند بالا برود و دانته بزرگ هم همین کار را کرده. می‌بینیم به جایی می‌رسد که بئاتریس (که معشوقه‌اش بود) دیگر نمی‌تواند کمکش کند. بئاتریس آنجا گیر می‌کند، بعد دانته اوج می‌گیرد و خود دانته از طریق فرشتگان به اوج آسمان می‌رود.

* من موقع خواندن متن دائم داشتم فکر می‌کردم در تمام متون اینچنین، همیشه نوعی پرسش بنیادی مطرح است؛ اینکه من کیستم؟ یعنی از همین‌جا شروع می‌شود تا پایانش که گویا قرار است به این پاسخ برسد: «تو همانی که همانی»! یعنی تو خودت هستی، ولی خودت را نمی‌شناسی. خودت را بشناس. برای همین ادامه پرسش شناخت خود، می‌رسد به خود یا همان خدا. اما برایم جالب است که بعد از تولد، گذراندن کودکی و رسیدن به رشد، همیشه انسان با تیرگی مواجه می‌شود. در کتاب شما هم دوباره این اتفاق دارد می‌افتد؛ یعنی دست‌وپا زدن در تیرگی و تاریکی. چرا این اتفاق می‌افتد؟

برای اینکه حافظ می‌گوید: «من مَلَک بودم و فردوس برین جایم بود/ آدم آورد در این دیر خراب‌آبادم». مسلمانان به عالم «ذَر» اعتقاد دارند. وقتی که من جای خوبی نظیر عالم ذر بودم و بعد به من مأموریت داده‌اند که بیایم اینجا، درواقع از نور به سمت تاریکی آمده‌ام. همه را سایه می‌بینم. ناخودآگاه مُثُل افلاطون هم در ذهن می‌آید.

* تمثیل معروف غار، بله…
دقیقا، ایشان احساس می‌کند که تمام اینها سایه است. اما این‌قدر این سایه‌ها تکرار و روان می‌شوند که رنگ واقعی می‌گیرند. در کتاب هم آمده سایه‌ها راه می‌رفتند و این حرکت انقدر تکرار می‌شود که می‌گویم ما دیگر در حال مشاهده حقیقت هستیم. دیگر انس با خاکیان داریم. وقتی هم که با خاکیان انس گرفتیم، رفتارمان هم دیگر، رفتار خاکی می‌شود.

اما هنوز چیزی همچنان در وجود من هست. واژه‌ای به نام «امید». درست است که خرد با من همراه است و عقل با من همراه است، اما هنوز انتهای نیرویی که در وجود من بوده و با آن به زمین آمده‌ام (از عالم ذر آمده‌ام)، هنوز در پیکرم آن نیرو وجود دارد؛ نیرویی به نام امید. بعضی‌ها از من سوال می‌کنند دیگر اینجا امید چه‌کاره است؟ امید انتهای نیرویی است که هنوز در پیکر من باقی مانده. اگر نبود که اصلا دنبال عقل نمی‌رفتم، دنبال عشق نمی‌رفتم. وقتی درمانده شدم، گفتم امید را من هنوز دارم.

* اینها دوگانه‌هایی است که گاهی پیرامونمان می‌بینیم. الان شما درباره «امید» فرمودید، بنده دقیقا ضد آن را می‌آورم می‌گویم «یأس». امید و یأسی که درواقع دو بال هستند. یعنی بیم و امید در کنار هم آدم را به جلو می‌برند. وقتی تو کاملا به بیم می‌لغزی، همه‌چیز از دست می‌رود. وقتی هم تماما امید باشی، به تخیلات می‌لغزی.
بله، همینطور است. تا غروبی نباشد، طلوعی نمی‌آید.

* این اضداد را در جایی دیگر از کتاب شما هم می‌بینیم؛ خواب و بیداری. اینها هم دقیقا از آن نوع دوگانه‌ها هستند؛ یعنی اگر ما بخواهیم یک نگاه بالاتری داشته باشیم، گاهی خواب خودش بیداری است و گاهی بیداری از صد خواب گران، خواب‌تر است!
بله، بیتی در کتاب هست که می‌گوید: «اگر بیدار خوابد این هنر نیست / هنر خوابی‌ست بیدارت نماید».

* ‌ شعرهایی که در کتاب آورده‌اید، مرجعی نداشتند. چرا؟
تمام شعرهایی که در کتاب گفته‌ام یا لفظ‌هایی که آورده‌ام، همه‌اش متعلق به خودم است؛ یعنی از کتابی یا از جایی استفاده نشده. از جایی نگرفتم. ممکن است تراوشات ایده دیگران را استفاده کرده باشم، اما اثر فردی دیگر نیست. درباره تضاد هم که گفتید، ما حدیثی داریم از «اصول کافی» که می‌گوید خدا فرشتگان را خلق کرد «و رکب فیهم العقل و خلق البهائم و رکب فیها الشهوه»؛ حیوانات را شهوت داد، «و خلق بنی‌آدم و رکب فیهم العقل و الشهوه». تمام اینها تضاد است؛ همان تضادی که فرمودید. «فمن غلب عقله علی شهوه فهو اعلی من الملائک و من غلب شهوته علی عقله فهو ادنی من البهائم».

نکته جالبی فرمودید. اگر این تضاد نباشد، عقل که حرکت نمی‌کند! دو بال باید باشد. منتها باید باشد تا برای انسان، بحث اختیار مطرح شود. تضاد باعث می‌شود انسان، انسانی مختار شود؛ من راه تاریکی را انتخاب کنم یا راه روشنایی را. درمجموع محتوا و مفهوم اشعار و جملات، به صورت ایجاز آورده شده است. امیدوارم در چاپ بعدی بتوانم شرحی بر آن بنویسم. در آن صورت احتمال دارد که تعداد اوراق کتاب سه‌برابر شود.

سایر اخبارکاربران ویژه - فرهنگیرا از اینجا دنبال کنید.