روزنامه هفت صبح، ترجمه سپیده سرایی | بیورن لارسون، متولد ۱۹۵۳ در دانشگاه لوند سوئد به تدریس زبان فرانسه می‌پردازد.او چندین رمان از جمله «لانگ جان سیلور»،«کاپیتان و رویاها» و «جایزه پزشکی خارجی» را منتشر کرده است.رمان «شاعران مرده رمان پلیسی نمی‌نویسند» رمانی است که در اواخر یک شب طوفانی و بارانی از ماه نوامبر آغاز می‌شود. ناشر محترم پیترسن از آرنفورس و سونر به بندر صنعتی هلسینگبورگ می‌رسد تا با شاعر، جان یان نیلسون،در قایقی که در آن زندگی می‌کند ملاقات کند.

پیترسن در کیف خود قرارداد رمان جنایی را که جان را برای نوشتن آن ترغیب کرده، بسته است. او همچنین سعی می‌کند این مسئله را که حق خارجی رمان نیمه‌تمام را با قیمت نسبتا بالایی فروخته است، جشن بگیرد. اما آیا جان قرارداد را امضا می‌کند؟ وقتی که می‌فهمد امضا کردن قرارداد به معنی تصمیم برای فروش غیرقابل جبران روح شاعرانه خود به نیروهای بازار است…. آیا این نویسنده شهرت خود را به مثابه یک هنرمند در معرض خطر قرار می‌دهد؟

پیترسن اندکی پس از آن هنگامی که جان را زیر عرشه به دار آویخته می‌یابد، به پاسخ هولناکی پی می‌برد. کتاب «شاعران مرده رمان پلیسی نمی‌نویسند» رمانی جنایی است که طعنه‌ای دوستانه به انتشارات و نویسندگان می‌زند.این کتاب همچنین نامزد جایزه کتابفروشان ایتالیا پریمو باکالا شده است. «شاعران مرده رمان پلیسی نمی‌نویسند» با ترجمه قاسم صنعوی به تازگی از سوی انتشارات «نیماژ» در ایران چاپ شده است. آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگویی است با بیورن لارسون درباره این رمان، کاراکترهایش و ارتباط آنها با سبک زندگی او.

* چه اتفاقی افتاد که شروع به نوشتن کردید؟
نمی‌توانم به طور قطع بگویم اما پس از یک‌سالِ دبیرستان در ایالات متحده آمریکا با ترس و لرز شروع به نوشتن کردم. وقتی برگشتم چیزی در من تغییر کرده بود، اشتیاقم نسبت به زمین‌شناسی و غواصی کمرنگ شده بود، دست‌کم به عنوان راهی برای آینده‌ حرفه‌ای‌ و تحصیلی‌ام. مسلم است که خیلی تحت تأثیر کتاب‌های نویسندگانی مثل همینگوی، سیمون دوبوار، هنری میلر و جورج اورول و زندگی کولی‌وار آنها در پاریس قرار گرفته بودم. اگر در ۱۹سالگی «برای نوشتن» به پاریس رفتم، عمدتا به خاطر رومانتیسم بود.

حتما احساس می‌کردم چیزی هست که می‌توانم راجع به آن صحبت کنم و ممکن است برای افراد دیگری غیر از خودم جالب باشد. به هر حال کسی را نمی‌شناختم که بنویسد و خویشاوندان دوری هم نداشتم که قلم به دست باشند، بنابراین هیچ‌کس نمی‌توانست مرا نصیحت یا تشویق کند.اولین متنی که در یک روزنامه منتشر کردم داستان کوتاهی بود بر اساس تجربیاتم در یک ماه زندان که به دلیل امتناع از خدمت سربازی آن را تمام کردم.

پس از تشویق، داستان‌های کوتاه دیگری نوشتم که به مجموعه‌ای تبدیل شد و با کمال تعجب منتشر شد.بعد از آن ۱۰سال پشت سر هم نوشتم،تا اینکه داستان «دایره سلتیک» و شخصیت مک-داف را تصور و خلق کردم. آنجا بود که فکر می‌کنم نویسنده شدم و جرات پیدا کردم به تخیل خودم اعتماد کنم (و البته آن را به شکل سیاه و سفید روی کاغذ بیاورم که کار واقعی نویسنده است).

* شما سوئدی هستید و بخشی از سال را در ایتالیا زندگی می‌کنید. به جای دیگری برای زندگی نیاز دارید؟ هر جا که باشد؟ یا بیشتر، افرادی که اطراف‌تان هستند برای شما اهمیت دارند؟
چیزی که بیشترین اهمیت را دارد مردم هستند. اما مکان، فرهنگ، زبان، زیبایی منظره و حتی غذا هم مهم است.به نظر می‌رسد بیشتر از دیگران با مکان‌ها و کشورهایی خاص در ارتباط هستم.نه انگلیس و نه آلمان هیچ‌وقت مرا جذب نکردند. فکر می‌کردم اسپانیا، که وقتی جوان‌تر بودم در آنجا زندگی می‌کردم و بعد، فرانسه، دومین کشور به انتخاب خودم برای زندگی هستند، اما هیچ‌وقت ارتباطم را با کشور خودم قطع نکردم. ۱۵سال در دانمارک زندگی کردم بدون اینکه این کشور تبدیل به «کشور خودم» بشود و بدون اینکه حتی زبان آن را یاد بگیرم. گزینه ایده‌آل من، مخلوطی از اسکاتلند، فرانسه (به ویژه برتاین) و ایتالیا با قسمت‌هایی از ایرلند و سوئد هستند.

* مدتی در قایق زندگی می‌کردید، یک عنصر خیلی مهم در رمان‌های شما مثل «دایره سلتیک»، «شاعران مرده رمان پلیسی نمی‌نویسند»، «لانگ جان سیلور» … محل خوبی است برای اینکه بتوانید روی کار خود تمرکز کنید و بنویسید؟
همیشه بوده، اما حالا به جز تابستان دیگر در قایق زندگی نمی‌کنم. مزیت نوشتن روی قایق این است که حواس آدم کمتر پرت می‌شود، غیر از مرغ‌های دریایی سر و صدای دیگری نیست.

نکته منفی‌اش این است که فضای کافی برای چیدن کتاب‌های مورد نیاز از جمله فرهنگ لغت در اطراف‌تان وجود ندارد (کتاب الکترونیکی برای من مناسب نیست). با این حال، تصور اینکه باید در قایق زندگی کنید تا داستان دریا را تعریف کنید، اشتباه است. برای مثال جوزف کنراد، پس از پیاده شدن از کشتی و پا گذاشتن روی زمین، همه رمان‌های بزرگ دریایی خود را نوشت. نه پاتریک اوبراین هرگز پا به قایق گذاشته بود و نه هوگو برای نوشتن «کارگران دریا» سوار کشتی شده بود.

* می‌توانید از کاراکترهای‌تان فاصله بگیرید یا همزمان که داستان می‌نویسید با آنها زندگی می‌کنید؟
رابطه بین نویسنده و شخصیت‌های او همیشه مبهم است. از یک طرف، می‌توانید هر کاری را که می‌خواهید،کم و بیش در محدوده‌ای قابل قبول با آنها انجام بدهید. از طرف دیگر، پس از خلق کاراکترها، آنها دیگر وجود دارند و حتی زنده‌تر از افرادی واقعی هستند که فقط از روی شنیده‌ها یا از دور آنها را می‌شناسیم. حقیقت این است که من اغلب به کاراکترهایم فکر می‌کنم، در بعضی موارد با همدردی یا دلتنگی، در موارد دیگر با طرد کردن آنها (به یاد داشته باشید که در کتاب‌های من شخصیت‌های بی‌احساسی هم وجود دارند). می‌دانستید موریس لوبلان، خالق آرسن لوپن، در اواخر زندگی خود درخواست کرده بود یک مأمور پلیس در مقابل خانه او مستقر شود. او ترسیده بود… از آرسن لوپن ترسیده بود.

* به این واقعیت اشاره کردید که هنوز کلی مقاله و کتاب برای نوشتن دارید درحالی که در ۶۰سالگی دیگر نمی‌توانید به همه آنها برسید و مجبور هستید از میان آنها انتخاب کنید.
نمی‌خواهم بگویم «به لطفِ» همه‌گیری، اما می‌گویم حداقل به دلیل آمدن این ویروس، در سال گذشته وقت زیادی داشتم، بنابراین توانستم زیاد بنویسم و پروژه‌های کوچکی را که مدت‌ها در قفسه کتابخانه‌ام خوابیده بودند و خاک می‌خوردند تمام کنم: داستانی درباره پدری که نداشتم (که با عنوان « به نام پسر» در بهار امسال در ایتالیا منتشر خواهد شد)، کتابی دیگر درباره زندگی خودم در رفت‌وآمد (هیچ‌وقت نزدیک محل کارم زندگی نکردم) و تحقیقی درباره رمان‌های هولوکاست که قبلا از آن صحبت کرده بودم.

این مقاله را مستقیما به زبان فرانسه نوشتم (اما فعلا ویراستاری نشده است). در حال حاضر، در حال نوشتن کتابی علمی و فلسفی درباره انسان هستم که به نوعی از مجموع تأملات و خوانش‌های یک عمر محسوب می‌شود. عنوانش این است: «داستان انسان اما نه چندان انسانی» (بله، آن را به زبان انگلیسی می‌نویسم). با این حال رمان جدیدی شروع نکردم. وقتی این روزها، واقعیت تا این حد ظالمانه است، داستان‌پردازی سخت است.
* برگرفته از نشریه زون لیور نوردیک

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.