روزنامه هفت صبح، مصطفی آرانی | یک: این هفته فیلم Bad Education را دیدم. محصول سال ۲۰۱۹ است و درباره کشف یک اختلاس یا به عبارت دیگر بزرگترین اختلاس در یک مدرسه است در حوالی نیویورک. ماجرا واقعی است و به نظرم مدلی است برای مبارزه با فساد. چطور؟ الان تعریف میکنم.
چند سال پیش رفته بودم شرکت کشتیرانی ایران برای مصاحبه کاری. برای شغل کارشناس حقوقی. (در دانشگاه حقوق خواندم).
راستش را بخواهید قبل از مصاحبه استرس داشتم چرا که چند سالی گذشته بود از دانشگاه و من فکر میکردم اگر سوالی بپرسند که نتوانم از پسش بربیایم هم خودم ناراحت خواهم شد و هم برای معرفم بد است. به هر حال توکل به خدا رفتم و حدودا نیم ساعت بعد، بدون اینکه حتی یک سوال تخصصی از من پرسیده شده باشد برگشتم.
سوالات همه دینی و سیاسی بود. نحوه غسل کردن را توضیح دادم، درباره میزان حضور در نماز جمعه صحبت کردم و البته کمی هم موضعم درباره این و آن را گفتم. ماجرا برای من تازگی نداشت البته. وقتی میخواستم بروم مدرسه فرهنگ هم توضیح دادم که در خانه ماهواره داریم یا نه و در انتخابات ۱۳۸۴ طرفدار چه کسی بودم یا وقتی رفتم برای گزینش دانشگاه امام صادق و (خدا را شکر آنجا درس نخواندم) به عنوان یک نوجوان که ۱۸ سالش هم نشده، درباره نظرم پیرامون دکتر مصدق توضیح دادم ولی این یکی عجیب بود.
برای کاری درخواست داده بودم که واقعا نیاز به تخصص داشت. باید زبان بلد میبودی، باید ترکیبی از حقوق بینالملل و حقوق تجارت را میدانستی و … اینها چه ربطی داشت به آن فیلم؟ سازوکار مبارزه با فساد در کشور ما مبتنی بر ساخت «انسان خوب» است. سیستم انسان خوب یا به عبارت خودش «متعهد» را جذب میکند و به او «اعتماد» میکند.
حالا اگر در این میانه آن انسان خوب خطایی کرد یا تعهدش را زیر پا گذاشت چه؟ متاسفانه معمولا در سطح بالا، به سختی این اتفاق میافتد و اشتباهات باید آن قدر بزرگ شود که بشود پرونده کسی مثل اکبر طبری. سطح اعتماد آن قدر بالاست و اشتباهات به قدری زیر سایه تعهد گم میشوند که به قول نماینده دادستان بیست سال میگذرد و بعد از آن تازه برخورد قضایی آغاز میشود.
با این حال در فیلم Bad Education میبینید که مبارزه با فساد، نیاز به انسان خوب ندارد؛ نیاز به ساختار مناسب دارد. اگر ساختار مناسب داشته باشی، میتوانی جلوی فساد را بگیری و در صورت وقوع آن، با آن مبارزه کنی و این ابزار چیست؟ آزادی بیان.فیلم نشان میدهد که چگونه آزادی انتشار یک روزنامه یا نشریه داخلی مدرسه که در بخشی از فیلم گفته شده است؛ فقط پانزده عدد تیراژ دارد؛ میتواند این رسوایی را فاش کند و باعث محکومیتهای طولانی مدت سران مدرسه شود.
و البته یک نکته دیگر. آزادی بیان فقط به این معنا نیست که اجازه بدهیم مردم حرفشان را بزنند؛ بلکه به این معنا هم هست که بگذاریم مردم به اسناد و مدارک دسترسی داشته باشند. در واقع آزادی بیان، بدون آزادی دسترسی به اطلاعات، یک چیز پوچ و تو خالی است چرا که اگر کارخانه ورودی نداشته باشد، محصولی هم نخواهد داشت و اگر سندی دیده نشود و مدرکی بررسی نشود؛ اساسا مطلبی تولید نخواهد شد که بخواهیم درباره آزادی بیان آن صحبت کنیم.
با نکته پایانی، بحث را در مورد این فیلم به پایان برسانیم. در فیلم، دانشآموزی به نام راشل را میبینیم که آن گزارش افشاگرایانه را مینویسد. اسم واقعی این شخصیت در دنیای واقعی Rebekah Rombom است. وقتی داشتم فیلم را میدیدم به این فکر میکردم که حالا لابد روزنامهنگار قابلی شده در یک رسانه بزرگ مثل نیویورک تایمز و زندگیاش متحول شده است و از این حرفها ولی جالب است بدانید که شخصیت اصلی این فیلم، بعدها تصمیم گرفته زبان انگلیسی بخواند و بعد برود در کار مدیریت آموزشی و الان مدیر یک مدرسه است.
در اینستاگرام حدود ۲۶۰ دنبالکننده دارد و در توئیتر هم ۴ هزار و ۴۰۰ دنبالکننده و جالب است بدانید که حداقل در یکی دو ماه اخیر، حتی یک عکس از این فیلم هم در توئیترش وجود ندارد. این هم دومین درس از او. اولی را در فیلم میبینید که آدم باید شجاع باشد و پیگیر پروژه خودش و آنچه را که مطمئن است درست است؛ محکم انجام دهد و دومی اینکه نباید از هر موقعیتی برای مشهور شدن استفاده کرد.
* دو: انتشارات روایت فتح یک مجموعه دارد به نام «به روایت همسر شهید». محققی میرود با همسران شهدا مصاحبه میکند و بعد خاطرات او را با زبان اول شخص مینویسد. با زبانی نرم و داستانی. کتابهایش هم کوچک هستند. در حد ۸۰، ۹۰ صفحه جیبی که میشود در یک سفر درون شهری در تهران تمامش کرد. اولین کتابی که از این مجموعه چاپ شد، خاطرات غاده بود، همسر لبنانی مصطفی چمران. الان تقریبا با همه همسران چهرههای شاخص صحبت شده است.
این هفته اما دیدم در قالب یک مجموعه دیگر به نام «آسمان»، خاطرات همسران شش شهید خلبان نیروی هوایی ارتش است یعنی شهیدان بابایی، فکوری، یاسینی، دوران، ستاری و سهیلیان. آن چه در وهله نخست جالب است؛ نحوه چاپ کتاب است. جلد کتاب در واقع عکس از یک لباس خلبانی نیروی هوایی ارتش است و نام شهید به صورت لیبل کتاب، به طور مجزا طراحی و ساخته شده و روی لباس چسبانده شده است. اگر هر شش مجموعه را با هم بخرید نوعی بستهبندی خاص هم دارد که جالب است. به هر حال.
از این کتاب خاطرات همسر شهید ستاری، خانم حمیده پیاهور را خواندم. اصولا باید تفکرتان از کتابهای مربوط به شهدا را کنار بگذارید. در این کتابها واقعا خبری از کلیشه نیست و برعکس، ما زندگی واقعی را تماشا میکنیم. مثلا همسر شهید ستاری ابایی نداشته که بگوید همسرش از دست شاه چند سکه پهلوی گرفته چون کارش در نیروی هوایی ارتش خوب بوده است یا اینکه ابایی نداشته که تلویحا بگوید قبل از انقلاب به عنوان یک معلم، کت و دامن میپوشیده و یا اینکه به ما این اطلاعات را بدهد که قبل از انقلاب به خاطر انحراف بینی، اجازه خلبانی به شهید ستاری نداده بودند و او برای همین در بخش رادار مشغول فعالیت شده بود.
اما نکته جالب در این کتاب، مختصاتی است که ما از زندگی سورنا ستاری، معاون علمی و فناوری فعلی رئیس جمهور میفهمیم. اول اینکه اسم سورنا را شهید منصور ستاری، در کلاس تاریخ دانشکده افسری شنیده و خوشش آمده است. با همسرش، هنگام بارداری شرط میکند که اگر بچه دختر باشد؛ نامش را از طبیعت انتخاب کنیم و بگذاریم شبنم و اگر پسر بود بگذاریم سورنا. فرزند اول دختر میشود و حالا پزشک زنان و زایمان است.
بعد از سورنا هم دو دختر دیگر به دنیا میآیند که نامشان «سحر» و «سمن» بوده است. این نامگذاری برای فرزند یک شهید، کمی غریب است همان طور که نام «ژیلا بدیعیان» به عنوان همسر شهید همت ولی خب واقعیت این است که شهدا و خانوادههایشان هم بخشی از جامعه ایرانی بودند. با این حال جامعه این مسئله را نمیپذیرفته و مثلا در مدرسه به سورنا ستاری، علی میگفتند.
نکته جالب بعدی اینکه همسر سورنا ستاری را پدرش در سیزده سالگی او انتخاب کرده است. در واقع در میانه یک میهمانی، شهید ستاری، یک دختر ۹ ساله را به عنوان عروس خود انتخاب میکند و همان خانم، سالها بعد و بعد از شهادت شهید ستاری، همسر سورنا ستاری میشود. در کتاب البته برخی تعصبات دینی و عرفی را هم از سورنا ستاری میبینیم. مثلا وقتی یکی از خواهرهایش، در دانشگاهی در کرمان پذیرفته میشود؛ نظر سورنا این است که او را از رفتن به آنجا منصرف کنیم ولی در نهایت، فرصتی برای ازدواج این خانم به وجود میآید.



