روزنامه هفت صبح، کمال بردبار| خبر کوتاه بود. امیرحسین فطانت سومین یهودای مشهور تاریخ سیاسی دوره پهلوی در کلمبیا در 13 هزار کیلومتر دور از زادگاهش درگذشت. در سن 74 سالگی. پدرش صاحب هتل پالاس شیراز بود. و در دبیرستان کمال نارمک درس خواند و برای تحصیل در رشته معماری به دانشگاه شیراز رفت.

در دانشگاه شیراز در محفلی که با رحیم عراقی و فرج آقا‌زاده درست کرده بود تصمیم گرفت، برای آزادی گروه فلسطین هواپیمایی بدزدند که نا‌موفق بود و در پرونده‌اش جز این راه‌اندازی اعتصاب سال ۴۸ دانشگاه شیراز و درگیری با سرهنگ پهلوان نیز به چشم می‌خورد.در سال ۴۹ دستگیر شد و دو سال زندان گرفت. در دوران زندان به خدمت ساواک در آمد و با رضایت ساواک به دانشگاه برگشت. دانشجوی مهندسی دانشگاه شیراز که در 20 سالگی با فدایی‌های خلق همکاری کرده بود وقتی به زندان مي‌افتد براي رهایی جانش قول همکاری به ساواک می‌دهد و تعهدی امضا می‌کند و بیرون می‌آید‌.

تا این که ناخواسته در سال 1352 همبندی سابقش در زندان به او رو می‌اندازد و از او اسلحه براي یک پروژه بلند پروازانه مي‌خواهد. اسم این همبندی سابق کرامت‌الله دانشیان است. یک معلم چپگرا با اصالت قشقایی که فارغ‌التحصیل دانشکده رادیو و تلویزیون بود و به خاطر یک فیلم درباره فقر مردم جنوب شهر تهران به زندان افتاده بود. آنجا با فطانت که سه سالی از او کوچک‌تر بود رفیق شده بود‌. از زندان که بیرون آمده بود دوره‌ای معلمی کرد و سپس به شیراز بازگشت.

ولی ساواک هنوز به او مظنون بود و فطانت مامور ساواک برای اطلاع از فعالیت‌های دانشیان بود‌. دانشیان در شیراز بود که رفقایش از تهران با او تماس گرفته بودند و یک طرح بلند پروازانه برای گروگان گرفتن ولیعهد را با او در میان گذاشتند. داستان از این قرار بود که رضا علامه‌زاده فیلمساز سازمان تلویزیون جایزه‌ای در چکسلواکی برده بود و حالا قرار بود در کانون پرورش فکری از او تجلیل شود آن هم با حضور فرح و ولیعهد که 12 ساله بود آن دوران.

علامه‌زاده با مشورت با عباس سماکار به ایده گروگان گرفتن ولیعهد و درخواست هلیکوپتر تا فرودگاه و سپس تقاضای آزادی زندانیان سیاسی مارکسیست پروبال می‌دهند. سماکار طرح را با دوستش بطحایی درمیان می‌گذارد و بطحایی هم آن را به محفل مارکسیستی خودشان که شامل گروهی از نویسنده‌ها و شاعران و خبرنگاران شاغل در روزنامه کیهان و تلویزیون ایران بودند منتقل می‌کند. گروهی احساساتی و ایده‌آلیست که به این نتیجه می‌رسند که مشکل چنین طرحی فقط نداشتن اسلحه است.

بطحایی به کرامت‌الله دانشیان رو مي‌اندازد‌. لابد سابقه زندان دانشیان او را به توهم انداخته بود. دانشیان هم قول می‌دهد و یاد دوست جوانش در زندان مي‌افتد که با چریک‌های فدایی رابطه داشته. همین امیرحسین فطانت. فطانت هم کاری را می‌کند که نباید بکند. به ساواک این طرح را انتقال می‌دهد. ‌ثابتی خوشحال از چنین کشفی فطانت را شخصا برای قرار گذاشتن با رابط گروه مارکسیستی هدایت می‌کند. در شهریور 1352.

یک صندوق عقب پر از اسلحه که قرار بود فطانت آن را به رابط معرفی شده از سوی دانشیان و البته بطحایی تحویل دهد. رابط کیست حالا؟ ایرج جمشیدی روزنامه نگار شناخته شده حوزه اقتصاد و بازار در سال‌های پس از انقلاب! در نزدیکی کافه قناری در جنب خیابان ثریا و تخت جمشید. فطانت از ترس محل را ترک می‌کند و رابط هم مشکوک می‌شود و اسلحه را تحویل نمی‌گیرد اما ساواک 48 ساعت بعد کل گروه را دستگیر می‌کند.

فطانت می‌گوید که از ساواک قول گرفته بود که مجازات دانشیان فقط دو سه سال زندان باشد اما از میان این جمع دوازده نفره ابتدا قرار می‌شود ده و سپس پنج نفر اعدام شوند اما در آخرین لحظه سه نفر اصلی یعنی بطحایی و سماکار و علامه‌زاده تقاضای عفو می‌کنند اما دو نفر یعنی خسرو گلسرخی دبیر سرویس ادب و هنر روزنامه کیهان و کرامت‌الله دانشیان حاضر به ابراز ندامت نمی‌شوند و در پخش زنده محاکمات سخنان تندی را نیز بر زبان می‌آورند.

پس بقیه به زندان‌های بلند مدت محکوم می‌شوند و دانشیان و خسرو گلسرخی در بهمن ماه 1352 اعدام می‌شوند. این پایان یکی از عجیب‌ترین و مالیخولیایی‌ترین عملیات ضد حکومتی در دوره پهلوی بود. فطانت بعدها می‌گوید که همین دادگاه و همین اعدام تاثیری همپای کودتای 28 مرداد و نهضت 15 خرداد در سست شدن پایه‌های حکومت پهلوی داشته است که خب بعید است بتوان با او موافقت کرد. فطانت با این همکاری به دانشگاه براي ادامه تحصیل باز می‌گردد اما گروه محبوسین با دودوتا کردن ماجرا در زندان پی به نقش فطانت در این ماجرا مي‌برند و این آغاز دوره سرگردانی فطانت برای فرار از انتقام گروه‌های چپ است‌.

همان سال‌ها یعنی در سال 1353 دیگر یهودای بزرگ گروه‌های چپ یعنی عباسعلی شهریاری (نفوذی بزرگ ساواک در حزب توده که کل تشکیلات این حزب را از داخل مضمحل کرد و تعداد بسیاری از اعضای قدیمی این گروه را به شکلی موذیانه به کشتن داد) توسط گروه حمید اشرف شناسایی و ترور شده بود‌. پس فطانت ترجیح می‌دهد زندگی مخفی خود را شروع کند. می‌گویند در سال 58 در زیربار سنگین عذاب وجدان خودرا به زندان اوین تحویل می‌دهد اما در هیاهوی اعدام مقامات رژیم شاه کسی حوصله پرداختن به اعترافات یک جوان سی‌ساله درهم شکسته را نداشت‌.

فطانت اما از ایران می‌گریزد و خودش را ناپدید می‌کند. مثل کاری که بزرگ‌ترین یهودای سیاسی دهه پنجاه یعنی سیروس نهاوندی انجام داده بود(داستان نهاوندی را هم مثل داستان شهریاری قبلا روایت کرده‌ایم.) همان عضو سازمان دانشجویان که در نقشه ابتکاری ثابتی با گلوله‌ای در دست از بیمارستان فیروزگر می‌گریزد و به گروه‌های چپ می‌پیوندد و طی پنج سال سیصد نفر از اعضای نزدیک به حزب توده و سازمان دانشجویی را یا تحویل ساواک داد یا به کشتن داد و بعد از لو رفتن نقشش‌، ‌ناگهان از صحنه روزگار محو شد.

سرنوشت فطانت هم اینگونه بود. ناگهان ناپدید شد و هیچ کس نمی‌دانست او به کجا رفته‌. اما بعدمشخص شد که در دورترین نقطه پناه گرفته است‌. در کلمبیا. درآنجا شروع کرد به ترجمه و خب چه کسی بهتر از آثار نویسنده کلمبیایی یعنی گابریل گارسیا مارکز. دوتا کتاب از او را ترجمه کرد‌. گزارش یک آدم‌ربایی که آن را به ناشری در تهران رساند و دیگری خاطرات روسپیان سودا زده من که ابتدا یک انتشاراتی ایرانی درآمریکا آن را منتشر کرد و سپس راهش به بازار کتاب تهران هم رسید‌.

در سال 1388 بالاخره به خودش جرئت داد و در یک ارتباط زنده با بی‌بی‌سی حاضر شد و به دفاع از خودش پرداخت. با موهای بلند و محاسن سرتاسر سفید و نگاهی غمگین و پر از سوءظن. او باز هم ناامیدانه سعی کرد از خودش دفاع کند و در این راه به تحقیر عملیات سماکار و بطحایی و گلسرخی و دانشیان پرداخت و آن را توهمات گروهی عرقخور محفلی شبه مارکسیست نامید که هیچ خطری را نمی‌توانستند برای حکومت ایجاد کنند. دیروز امیرحسین فطانت در کلمبیا درگذشت.خبرش به همین سادگی بود. مترجم آثار مارکز‌، ‌یک ایده‌آلیست چپگرای متزلزل و یک یهودای خطرناک فراری‌. تاریخ او را چگونه به یاد می‌آورد؟‌شاید هم باید کمی بخشنده باشیم. نمي‌دانم!

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - سیاسیرا اینجا بخوانید.