روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: نه سر بریده بودم نه سرم را بریده بودند. نه دزدی رفته بودم نه به دزدیام آمده بودند. نه طیارهام در حال سقوط بود نه طیاره کسی را به پایین انداخته بودم. حتی در شبهای ظلمات بمباردمانها که از خیرهسری و ترس و تنهایی، لولهبخاریهای دودزده پشتبام را بغل کرده و برایشان درددل میکردم هیچ موشکی، خانهام را پودر نکرد. اما هراسناکترین و وحشتناکترین لحظه زندگیام همان شب بود که بالای سر منیژه ایستاده بودم و ترانه «آهسته باز از بغل پلهها گذشت» را زمزمه میکردم.
دکتر گفت چشمهایش را ببند دارد جان میدهد. «هرجا شده هویج هم امروز میخرد». نمیدانم واقعا داشتم میخواندم یا فکر میکردم که میخوانم. عمرم جانم جگرم داشت جان میداد. آخرین نفسهایش بود. باید دل شیر مییافتم و چشمهایش را میبستم اما به محض گفتن «ایسترسن یئیرینه اولرهم آننا» (اگه بخوای به جات میمیرم آنا) ناگهان ناگهان ناگهان قطره اشکی از گوشه چشمش غلتید به طرف گوشها و افتاد روی بالشت فیروزهای. بالشتی که یا باید در موزه لوور میگذاشتم یا از پنجره میانداختم به خیابان.
دکتر گفت «پاهایش را ببند» و ترمهای رویش بکش. پاهایش را ببندم؟ ترمه رویش بکشم؟ من که با او مردهام؟ این تنها لحظهای در تمام عمرم بود که یقین پیدا کردم دارم قالب تهی میکنم. برای اولین بار مفهوم واقعی قالب تهی کردن را فهمیدم. و در سراسیمهترین حالت ممکن، دویدم که مهر جانماز مادر را پیدا کنم بلکه سرم به خدایی مشغول باشد که گنجایش درد را به من بدهد. فقط یک مهر پیدا کردم. بیضی و از خاک کربوبلا و سرد. همانجا در گوشه راهرو به نماز ایستادم. حتی وقت نکردم وضو بگیرم.
حس میکردم سر راه دستشویی برای گرفتن وضو، خواهم مُرد. کفر نشود، حتی یادم نیست توانستم حمدم را درست بخوانم یا نه؟ شبها ساکت و سرد است چیزی رویم بکش آننا. تمام جانماز مامان منیژه خیس بود. دریا یا اقیانوس چه فرقی میکند. من نمیتوانم چشمهایت را ببندم آننا. دیگر تمام شده بود. زانوان سردت را. که خم نشوند و استخوان نشوند و خمیده در قبرت نخوابی که مشغولالذمهات باشم. باید برای فرار از بستن چشمانش و دیدن آخرین اشکهایش مشغولیتی پیدا میکردم. تخته که نمیتوانستم بازی کنم. یتیمچه که نمیتوانستم بپزم. «در ختم خویش هم به سر کار خویش بود. چادرنماز فلفلی انداخته به سر. کفش چروکخورده و جوراب دار.»
ترانه استانبولی «امراه» را زمزمه میکردم که «پاشو من به جایت بمیرم آننا». لابد شنید که آخرین قطره از چشمان بستهاش ریخت به بالشت. وقتی آمبولانس داشت میبردش سردخانه که فردا دفن کنیم همان نصفشبی دویدم بالشت را برداشتم و بردم گذاشتم بغل سطلزباله شهرداری در داش دربند. مگر در لحظه جان دادن فهمیده بود چه میگویم که آن قطره آخر را برای من ارسال کرد. قطرهای که نمیتوانستم در مشتم جمع کنم یا در سرمهدانی نقره بریزم که بماند برای همیشه. تبخیر نشود. بماند. بلور شود. یخ ببندد. مروارید شود. برلیان شود. بماند.
آن قطره واپسین، مثل آخرین کرشمه نی کودک چوپانی در گوش یک برّه بیمادر، در سینهام ماند. نمیدانم در تکبیر بود که دستهایم لرزید و به پایین افتاد یا در سجده که دیگر نتوانستم پا شوم. «منی دیولردن آلیپ، بیرده پریلرده یاترد/ شیرین افشانهلرین سحریلی باغیندا آنا». مرا از دیوها بگیر و یک بار دیگر در دنیای پریان بخوابان. حالا میگفتم من در شلوغی آن دنیا چگونه تو را پیدا خواهم کرد و او راحت خوابیده بود. اولین بار بود که آرزو میکردم کاشکی بیمادر به دنیا آمده بودم.
دو: هنوز مامان زنده بود که چندماهی بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، از روزنامه ماموریت گرفتم که به آنجا بروم. حاجی زرافشان هم دوربینهایش را برداشت و راه افتادیم. سفری که میتوانست منجر به مرگمان شود و تا یکقدمیاش هم برد. همان اولین شب که رسیدیم جلفا که با قطار به باکو برویم. یکمتر برف باریده بود و ریلها یخ زده بود و هیچ قطاری نمیآمد. شب را در تنها مسافرخانه جلفای در حد روستای قدیم ماندیم.
مسافرخانهچی سهتا پتوی اضافه داد و یک والور پر از نفت که تا صبح در اتاق بسوزد و نگذارد یخ بزنیم. نصفشب یکهو کسی تکان تکانم داد و چشم باز کردم دیدم غریبه است. لباسش شبیه پزشکیار اورژانس بود. به حاجی گفتم چیزیات شده؟ گفت خاک بر سرت پسر، مرده بودی از مرگ حتمی نجاتت دادم. برو دعا کن به کوفته مامانت که در تبریز خوردیم و نمکگیرم کرد. گفتم چطور؟ گفت یک لحظه نصفشب در حال خفگی بیدار شدم دیدم اتاق آنقدر پر از دود والور است که چشم چشم را نمیبیند و سرفههای وحشتناک راه گلویم را بسته.
کورمالکورمال طرف تخت تو آمدم دیدم والور را کشیدی زیر لحافت و پتوهایت سوخته و آتش گرفته. هرچه فریاد میزدم بیدار نمیشدی. داشتی در لحظه جان کندن، جورابت را درمیآوری. نمیدانی با چه مصیبت در اتاق را پیدا کردم و خودم را انداختم تو حیاط و داد زدم و مسافرخانهچی آمد و زد تو سرش. فکرکرد هتل آتش گرفته. بعد نعش تو را کشیدیم بیرون. زنگ زدند از راهآهن جلفا اورژانس آمد. تا عمر دارم مدیونم هستی. که اگر نجاتت نداده بودم الان قعر جهنم بودی.
فردا قطار باکو رسید و رفتیم. وقتی داشتیم از منطقه ارمنستان میگذشتیم چند نفر را دیدم که خشمگین، حاجی را به هم نشان میدهند. «این ارمنییه رو باس بکشیم» از موهای مجعدش حدس زده بودند و فارسی صحبت کردنش که ارمنی است «اگر اینجا در قطار هم خفهاش نکنیم به محض رسیدن به باکو، یک گلوله حرامش میکنیم.» به ترکی گفتم «اوهوی، اینکه ارمنی نیست». گفت «هست. تو نمیدانی. مخفی کرده ارمنی بودنش را». گفتم «فارس است بابا. مسلمان است بابا. یک کلمه هم ارمنی نمیداند». گفت «قیافهاش شکل ارمنیهاست.» حاجی را صدا زدم گفتم «میخوان بکُشنت».
حاجی ناخنهای دو دستش را به هم سایید و گفت «مگه چیکار کردم؟» گفتم «میگن ارمنی هستی؟» گفت «خوب، باشم اصلا، مگه ارمنی چشه». چشمک زدم. گفت آهان. پاسپورتش را گرفتم و به آن چندتایی که قصد جانش را داشتند نشان دادم. «متولد اراک. مسلمان. عکاس». اسمش هم تو شناسنامه حاجی بود. حاجیاسماعیل. روزقربان به دنیا آمده بود. یاروها یک عذرخواهی خفیفی کردند ولی هنوز مشکوک بودند. گفتم حاجی در نجات دادن همدیگر، یر به یر شدیم.
به باکو که رسیدیم با شهری به شدت فقیر و توسعهنیافته و خاکستری و بیپناه مواجه شدیم که فقط یک هتل آبرومند دولتی داشت و دخترانش برای یکدانه آدامس خروسنشان میمردند. با هر مصیبتی اتاق گرفتیم. یکی از رفقای باکوییام «ائلدار» هم آمده بود دیدنمان که قرار گشت و گذار فردا را بگذاریم که یکهو آخر شب، دیدم در اتاق هتلمان خود به خود باز شد و یک بابای سبیل تا زیرچانه، با پالتوی بزرگ سورمهای جلوی در ایستاد.
پشت سرش هم هفتهشت نفر زیردستانش، بّر و بّر داشتند نگاهمان میکردند. یارو آنقدرها قد بلند نبود اما چهارشانه و عریض. به حدی پهنا داشت که قشنگ در اتاق را کامل گرفته بود که ما درنرویم. مای بدبخت که بهخاطر سرمای وحشتناک قفقاز و اینکه هتل دولتی هیچ وسیله گرمایشی نداشت با کلاه و پالتو و پوتین و شال پشمي نشسته بودیم روی تخت و فقط چشمهایمان دیده میشد. حتی من آبگرم حمام را باز کرده بودم که بخارِ بیبخارش بلکه به اتاق بیاید و کمی گرممان کند. تا اینجایش واقعا نه من نه حاجی نترسیده بودیم. فقط حیرت کرده بودیم. من یک لحظه نگاه ائلدار کردم که ببینم اینها کیستند؟
نکند اتاقشان را اشتباه آمدهاند که دیدم رنگش شبیه میّت شده است. فقط با لبهای لرزان گفت «کاگب. کاگب». آقاهه آمد تو و گفت پاساپور. روسی بلد نبودم ائلدار گفت پیش رسپشن هتل است. یکی از مامورها رفت پاسها را آورد. هر لحظه میگفتم ائلدار سکته خواهد کرد از ترس. چون ما هیچ شناختی از ماموران مخوف شوروی نداشتیم ولی او داشت. یک لحظه هم که اسلحه مامور کاگب را از بغل پالتویش دیدیم و اشاره کرد که از جایتان تکان نخورید گفتم ددهموای بدبخت شدیم.
ائلدار فردایش گفت با اینکه دولت مرکزی شوروی دچار فروپاشی شده ولی هنوز کاگب مسکو در اداره کشورهای تازه استقلالیافته حرف اول را میزند. ساکت نشسته بودیم و در حالت انجماد و یخزدگی، به سبیلهای مامور کاگب نگاه میکردم که چند سال است قیچی به آن نخورده که برگشت سمت حاجی و گفت «واسه چی اینجایین؟» حاجی باز ناخنهایش را بههم سایید و گفت «باباجون من که ترکی بلد نیستم چی میگن؟»
گفتم کارت خبرنگاریات را نشان بده. خودم هم با ترس و لرز کارتم را از کیفم آوردم بیرون. با دقت تمام به پاسپورتها نگاه کرد و کارتها را اینرو آنرو کرد. یکهو برگشت و رفت. ائلدار گفت اگر برده بودمان، کارمان با کرامالکاتبین بود و معلوم نبود تا کی در کدام بازداشتگاه مخفیشان میماندیم. ائلدار گفت لحظه رفتن به همکارانش به زبان روسی گفت اشتباه گرفتیم. تا صبح سگلرز زدیم. چه سگلرزی.

