روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: روز 23 اردیبهشت 1350 وقتی که اشرف و بهروز؛ دو چریک خواهربرادرِ تبریزی، برای شناسایی ساواکی‌‌ها به‌منظور برنامه‌‌ریزی برای ترور آنها، از خانه خود واقع در خیابان فرجام نارمک بیرون آمده و از هم جدا شدند، اشرف به محل ماموریتش در خیابان آناتول‌فرانس (قدس امروز، تقاطع انقلاب) رفت. چه می‌‌دانست که تیم‌‌های ساواکی، مدت‌‌هاست تور خود را برای دستگیری او پهن کرده‌‌اند.

اشرف در خیابان 21 آذر ایستاده بود و زیرچشمی اتومبیل‌‌های عابر را برای شناسایی ماموران ساواک زیرنظر گرفته بود، ناگهان غیژژژ دو ماشین به سرعت جلوی پایش ترمز کرده و کت‌‌بسته او را بردند. مصادف با همان دقایق دستگیری اشرف، همقطاران او در قالب تیمی دیگر از چریک‌‌ها متشکل از پویان، اسکندر، حمید، رحمت، زبیرم و آریان در خیابان آیزنهاور (آزادی امروز) مشغول دستبرد به یک بانک بوده و عملیات خود را با موفقیت به اتمام رسانده بودند.

حالا چریک‌‌های مغرور و نترس، بعد از مصادره و برداشتن پول‌‌های بانک، اعلامیه‌‌های خود را مبنی بر تشدید مبارزه با رژیم، بین مردم پخش کرده بودند و عجیب اینکه در همان شرایط توفانی، رهبر گروه امیرپرویز پویان در همان بلبشو همان‌جا ایستاده بود و داشت برای مردم، سخنرانی انقلابی می‌‌کرد. بعدها بسیاری از آن چریک‌‌ها وقتی پیر شدند با یادآوری آن روزها به آن‌همه نمایش خیابانی ایراد گرفتند که چرا جان خود را در آن بحبوحه مرگ و زندگی، به خطر انداخته‌‌اند.

هر لحظه ممکن بود تیم‌‌های ساواک و پلیس با شنیدن خبر دستبرد، از راه برسند. چرا باید مرگ، آن همه ارزان مي‌بود که چریک باید همان‌جا یا تن به جنگ مسلحانه مي‌داد یا سیانور می‌‌جوید و یا کَت‌‌بسته سر از کمیته ضدخرابکاری درآورده و آش و لاش می‌‌شد، اما من در این واقعه به‌دنبال هیچ‌گونه رازگشایی نبودم و تنها حیرتم از این بابت بود که درست در همان لحظه که چریک‌‌ها زمانی برای گریز نداشتند

اما برای روشن کردن مردم درباره حمله مسلحانه خود به بانک توضیح می‌‌دادند که ما را هرگز دزد تلقی نکنید ناگهان آن پیرمرد از کجا رسید و آن حرف غریب را به زبان آورد. در حالی که اعلامیه چریک‌‌ها را در دست گرفته بود و به دقت مطالعه می‌‌کرد ناگهان سخنان امیرپرویز را قطع کرد. همه سکوت کردند. مگسی وزوز نمی‌‌کرد.

او سینه‌اش را داد جلو و خطاب به پویان فریاد زد «آقا این جمله اعلامیه‌‌تان از لحاظ انشایی غلط است». حالا دیدن داشت حال پویان و الباقی چریک‌‌ها. ملانقطی عاشق زبان فارسی، در بد زمانی گیرشان انداخته بود. چریک‌‌ها چنان مبهوت ماندند که فرصت نکردند ایراد ادبی او را نسبت به ساختار جمله‌‌بندی اعلامیه خود گوش کنند و به سرعت سوار اتومبیل خود از محل گریختند. گریختند و من یک عمر، نوکر آن پیرمرد ماندم.

دو: نمی‌‌دانم پیرمرد وسواسی که برای یک جمله غلط، دنیا را به‌هم می‌‌ریخت اگر امروز زنده بود با ادبیات شلخته حاکم بر شبکه‌‌های مجازی‌‌ چه می‌‌کرد؟ آیا دق می‌‌کرد یا دانه به دانه‌‌شان را روشن می‌‌کرد. همان‌‌ها که گنجینه لغوی و ادبی زبان فارسی را پای بی‌‌شعوری و نافهمی خود ذبح کرده‌‌اند.

نمی‌‌دانم پیرمرد وسواسی، نه تنها با آنها که حتی با رسانه‌‌های مکتوب و شفاهی این مملکت که وظیفه این‌همه ویران‌‌کردگی ادبی و فرهنگی و زبانی را به دوش می‌‌کشند چه برخوردی می‌‌داشت. من بیش از آنکه برای نترسی یا حماقت چریک‌‌ها آتش بسوزانم یک عمر قیافه آن مرد عاشق پالایش و صحیح‌‌نویسی زبان فارسی را مجسم کردم که ببین در آن بزنگاه وحشت، تیرش را به کجا زده بود و دغدغه‌‌اش چه بود و این طنز سیاه ابزورد هرگز از خاطرم نرفت.

پیرمرد اگر عمرش می‌‌کشید و زنده بود و ادبیات برخی از گزارشگران تلویزیون را هنگام اجرا و تفسیر می‌‌دید یا مطبوعات را ورق می‌‌زد چه پوستی ازش کنده می‌‌شد. لابد ما پرورش‌‌یافته عصر بدزبانی هستیم و او محصول زمانه تعهد در مقابل زبان. محصول رسانه‌‌هایی همچون نشریه جهان زنان در سال 1309 که به حدی به صحیح‌‌نویسی زبان مادری تعهد داشت که خطاب به خوانندگان خود گفته بود «هرکس که بتواند یک غلط املایی، انشایی، علمی و تاریخی در مندرجات این نشریه بیابد جایزه می‌‌گیرد.

برای هر غلط تاریخي و علمی یک پنج‌‌هزاری طلا و برای هر غلط املایی و انشایی یک ‌‌دوهزاری طلا». ببین آن مرد وسواسی که بود که در طول سال‌‌ها انتشار آن نشریه، بالاخره یک غلط انشایی در صفحاتش یافت و دوزاری طلایش را گرفت. ‌ مجسم کنید اگر امروز قرار بود مطبوعات و تلویزیون ایران برای غلط‌‌غولوط‌‌های املایی، انشایی، تاریخی و علمی خود جایزه تعیین کنند یک خزانه ممالک محروسه برای یابندگانش کفایت نمی‌‌کرد. خدا به بر و بازوان‌‌تان قوت دهد.

سه: قدیم‌‌ها در اوایل عصر پهلوی اول، تنها یک عکاسخانه در مناطق مرکزی شهر تهران گشایش کرده بود به‌نام سپهر که صاحبش رگه‌‌هایی از طنازی داشت و روی دیوار ورودی عکاسخانه‌‌اش، بزرگ به نستعلیقی زیبا نوشته شده بود «… ز شما- انداختن از ما». یک روز ولی یاورخان، رئیس کلانترهای طهرون رفته بود سراغش که «این چیه زدی بالای سَرپله‌‌های عکاسی‌‌ات، یالله بکشش پایین»؟ یالله زود برش دار بنداز دور که می‌‌زنم پدرِ پدرسوخته‌تو درمی‌‌آرم».

عکاس گفته بود «ولی قربان عکس انداختن و پول دادن کجایش مگر بی‌‌ادبی است؟ حضرتعالی وقتی برای عکس انداختن به عکاسخانه مراجعه می‌‌فرمایید چی می‌‌گید»؟ ولی‌‌خان می‌‌گوید «خب معلومه، می‌‌گم بنداز». عکاس می‌‌گوید «خب قربانت گردم بعدش عکاس چکار می‌‌کند»؟ یارو گفته بود «خب معلومه، می‌‌اندازه». عکاس می‌‌گوید «بعدش چی»؟ یاور می‌‌گوید «خب پولش را می‌‌دهیم و گورمان را گم می‌کنیم». عکاس می‌‌گوید «خب ما هم همینو نوشتیم دیگه».

یاورخان می‌‌گوید «ذوقت بخوره تو سر پدرِ بی‌‌پدرت». و صداش را انداخته بود رو سرش که «این کلمات خلاف عفت‌‌عمومی را زود بردار از آن بالا». عکاس که دیده بود حریف ولی نیست تابلو را برداشته و فردایش تابلوی دیگری به جایش زده بود «… زِ شما، انداختن از ما/ قدغن شد اکیدا قدغن. هرکس هم گله دارد برود/ نزد ولی‌‌خان یاور». تازه عذرخواهی هم کرده بود بابت وزن و قافیه. چند وقت بعد از تعطیلی عکاسی سپهر و آغاز سال تحصیلی مدارس که محصلین باید عکس 6در4 خود را به مدارس تحویل می‌‌دادند

والدین شکایت به کلانترخانه برده بودند که تنها عکاس مرکز شهر تعطیل شده و کارمان زار است و ولی‌‌خان مامور تامینات را فرستاده بود خانه عکاس که بیاید ضمانت بدهد که دیگر دست به سرودن شعر و مِعر نزند و برود عکساخانه را باز کند. موضوعی که در دل عکاس غده شد و ورم کرد و کمی بعد همزمان با وقوع جنگ‌‌جهانی دوم و حمله متفقین به ایران (1320) رفتن رضاشاه از مملکت، باز دوباره فیلش یاد هندستون کرد و تابلوی اولیه را به روی دیوار سرپله‌‌های عکاسخانه سپهر آویخت.

چهار: روز 29 اردیبهشت 1314 که فرهنگستان زبان فارسی به ریاست محمدعلی فروغی وزیرالوزرا آغاز به کار کرد تا برای واژه‌‌های بیگانه کلماتی فارسی ابداع یا گزینش کند خبر نداشت که 90سال بعد با طلوع شبکه‌‌های مجازی چه بلایی سر زبان فارسی خواهد آمد. پهلوی اول با الهام از آتاتورک بود که ابتدا به وزارت جنگ فرمان داد تا با همکاری سایر وزارتخانه‌‌ها برای لغات نظامی بیگانه، معادل انتخاب کنند.

فروغی انجمنی از دانشمندان و اهل‌‌لغت تشکیل داد و نخستین جلسه خود را در 12خرداد همان سال و با حضور 24 عضو پیوسته در مدرسه‌‌عالی حقوق تشکیل و کمی بعد مکان خود را به مدرسه عالی سپهسالار (دانشکده معقول و منقول) منتقل کردند. ابتدا واژه‌‌های انتخابی و پیشنهادی فرهنگستان پس از تایید شورای‌‌عالی فرهنگ به وزارتخانه‌‌ها ابلاغ می‌‌شد.

نمونه‌‌اش جایگزینی واژگانی همانند میهن (وطن) بیمارستان، بهداشت و پزشک (به‌جای مریضخانه و حفظ‌‌الصحه و حکیم) یا واژگانی مثل شهرداری، شهربانی، وزارت کشور و وزارت راه (به جای بلدیه، نظمیه، عدلیه، داخله و وزارت طرق و شوارع) همچنین واژگانی از قبیل دادسرا، دادگاه، دادستان، افسر و گروهبان (به جای مدعی‌‌العمومی، محکمه، صاحب‌‌منصب و وکیل‌‌باشی) بود و در جامعه پذیرفته می‌‌شد اما ناگهان تصویب چند واژه نچسب در سال 1317 عصبانیت شاه اول پهلوی را پدید آورد.

روزی که گزارش رئیس دولت به دفترمخصوص را از زبان شکوه‌‌الملک (وزیر دربار) شنید که در آن نوشته شده بود «هیات‌‌وزیران در نشست خود انبازی کردند…» رضاشاه چنان خشمگین شد که گفت «این چه ترکیب زشتی است که احمق‌ها به کار برده‌‌اند»؟ منظور او دو واژه «نشست» (به‌جای جلسه) و «انبازی» (جایگزین «شرکت») بود.

وقتی شکوه توضیح داد که از ابداعات جدید فرهنگستان است شاه دستور داد از این پس، تمام واژه‌‌های فرهنگستان باید به تصویب خودم برسد و سپس به وزارتخانه‌‌ها ابلاغ شود. اگرچه واقعا واژه انبازی ابداعی افتضاح بود اما حالا دیدن داشت حال حسن وثوق رئیس جدید فرهنگستان که شاکی شده بود؛ «تصویب و تبدیل واژه‌‌ها به شاه چه ارتباطی دارد؟ مگر شاه تحصیلات ادبی دارد که در واژه‌‌ها تصرف کند؟» استناد او به تخصص غول‌‌هایی مثل دکتر قاسم غنی، دکتر متین‌‌دفتری، دکتر سیاسی، اقبال آشتیانی، جمال‌‌الدین اخوی، مصطفی عدل، پورداوود، مستشار و اشتری بود که آن روزها از خدایگان ادبیات فارسی بودند.

یک واژه نسنجیده، چنان شاه را شاکی کرد که در 7اردیبهشت 1317 دستور به انحلال فرهنگستان داد و البته یک هفته بعد دستور به تشکیل دوباره آن با ساختاری جدید داد. حالا بی‌‌خیال انبازی، اما جایگزین‌‌های یادگاری فرهنگستان اول در تصویب واژه‌‌هایی مثل گواهینامه (تصدیق)، نشانی‌‌ها (قرائن و امارات)، دارایی (اکتیف در مالیه و اقتصاد)، بدهی (باسیف)، یادآوری (رابل)، پوشه (شمیز)، پرونده (دوسیه)، آمار (احصا)، پیک (چاپار)، دفتر (کابینه)، گزارش (راپورت)، کارپرداز (رئیس مباشرت و متصدی ملزومات)، شناسنامه (ورقه هویت)، بایگان (ضباط)

مُهر (استامپ)، دبیرخانه (داراشیا)، شفاخانه (پست صحی امدادی مدارس)، زمین‌‌پیما (مسّاح)، رُفتگر (مامور تنظیف)، آتش‌‌نشان (مامور اطفائیه)، گردش خون (دوران دَم)، رُباط (زردپی)، دَم فرود بردن (شهیق)، دامپزشک (بیطار)، کالا (مال‌‌التجاره)، دستمزد (اجرت)، پایمزد (حق‌‌القدم)، چشم‌‌پزشک (کحال)، کشتارگاه (مسلخ) و بسیاری از لغات دیگر، در پالایش زبان فارسی بسیار کمک‌‌ها کرد. مجسم کنید اگر همان واژه‌‌های سابق، تنها مخزن ادبی فعالان شبکه‌‌های مجازی امروز در فارسی‌‌نویسی بود چه مصیبت‌‌ها باید به چشم می‌‌دیدیم. به عنوان نمونه مثلا:

-امروز هاپوم رو بردم پیش «بیطار» و خودم رفتم پیش «کحال»! بای.
-امروز جات خالی، تو سمینار، «انبازی» کردیم داش. چه انبازی.
-امروز رفتم در اداره «اکتیف در مالیه و اقتصاد»، مالیاتم را بدهم «شمیز»م خیلی کلفت بود جیگر. چه خبرتونه؟ اَه مرسی.

- امروز «احصا»ء دختره رو می‌‌گیرم خبر می‌‌دم.
- امروز پورعلی گنجی، «زردپی» پاره کرد، داشت «شهیق» می‌‌شدها.
- امروز رفتم پدیکور، باس به فکر «حفظ‌‌الصحه»مون باشیم دیگه خواهر.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.