روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | یک: امروز شبیه این پسر 27/28 سالههای ریشو با عینک جان لنونیام که یکی در میون زیر پستهای رندوم کامنت میذارن: «فاقد اهمیت»
دو: دارم فکر میکنم آدمهای همژانر و همفکر پول هامونو بذاریم روی هم، سمت هاوایی یک جزیره بخریم و کشور جدیدی تاسیس کنیم.
سه: چند روزه یک پشه زیرک تو خونه میچرخه و نمیتونم شکارش کنم. امیدم به گذر عمر و مرگ طبیعیش در اثر کهولت سنه.
چهار: یکبار رفتم توی یکی از این بقالی سنتیهای گذری که صاحبشون یک پیرمرد با سبیلچه (سبیل کوچک) زیر سوراخهای دماغه و کلاه بافتنی پسرخالهای بر سر داره. پرسیدم «پرک لیمو عمانی دارین؟» مرد بقال برآشفت و گفت «این دیگه چه کوفتیه؟ گند زدین به آشپزی. اینو بگیر سوراخ کن بنداز تو غذا.»
«اینو» یک بسته لیموی درسته و گرد و غبار گرفته بود؛ که نخریدمش و گند زدن به آشپزی رو در سطوح بالا ادامه دادم.
پنج: به نظرم هرجا شنیدی کسی گفت «به این موضوع ورود کنیم» به سرعت از اون مکان خروج کن.
شش: وقتی یک دونه زالزالک از دستم پایین افتاد و قل خورد زیر کابینت همه چیز عادی بود؛ تا اینکه 10-15 ثانیه بعد میوه در جهت مخالف حرکت کرد و آهسته قل خورد وسط آشپزخونه. برای کسی که زیاد فیلم ترسناک میبینه این پلان آشناییه و چیز مهمی که الان میدونم اینه که اهریمن مخفی شده در آشپزخونهم طرفدار زالزالک نیست و باید جور دیگهای سیرش کنم.
هفت: اون انسانی که جایز الخطا بود مال قدیمه. الان در عصر اینترنت و اسکرین شات، انسان پس از یکی دو خطا بهتره داوطلبانه در گور بخوابه و کمک کنه روش خاک بریزن.

