روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: ‌ دردم این نبود که غلام خویشاوندی معروف به «قربعلی چماق» گنده‌‌لات گیلان، زده بود یوسف سجودی قهرمان رعنای بوکس ایران را در شب قهرمانی او کشته بود (8 فروردین 1350) فقط مات مانده بودم چرا احمد شاملو در این گیرودار برای نجات قربعلی از اعدام، در تحریر آن دفاعیه‌‌های دلگداز با تیتر «غلام را آزاد کنید» شریک روزنامه‌‌نگاران شده بود:«دست نگه دارید»…«برای غلام خویشاوندی، خویشاوندی کنید»… «وقتی از چنگال فرشته عدالت، خون می‌‌چکد»… این‌‌ها تیترهایی بود که برای رهایی قربعلی از محبس، در رسانه‌‌ها کولاک کرده بود اما کسی خبر نداشت که مادر یوسف در فراق سام نریمانش چه می‌‌کشد.

من چه می‌‌دانستم که قربعلی پیش از انتشار حکم اعدامش، اعتراض خواهد کرد که من یوسف را نزدم بلکه عظیم (مجتبی سوادکوهی) آن شب در کافه لاله صحرایی رشت، چاقو را در قلب تپنده یوسف فرو کرده و او را در خون خود غلتانده است. من چه می‌‌دانستم که هفت سال بعد از آن شب منحوس قهرمان‌‌کُشی، انقلاب خواهد شد و در مجله گزارش روز خواهم خواند که پدر یوسف به ساواک هم مشکوک بوده است برای از پا درآوردن پسرش.

من چه می‌‌دانستم موج شایعات از کدام سمت وزیدن گرفته است؟ حالا چو افتاده بود که حریف شکست‌‌خورده یوسف به دلیل آنکه مورد حمایت شاپور غلامرضا بوده است قهرمان بوکس ایران در رده سنگین‌‌وزن به توطئه ساواک کشته شده است. اما فارغ از توهم توطئه که در طول تاریخ، نمک و سُس تمام صفحات حوادث ما بوده است این بی‌‌شک تراژیک‌‌ترین پرونده جنایی در تاریخ ورزش ایران بود که یوسف رعنا در شب جشن قهرمانی‌‌اش آش و لاش شود و رشت به یکباره در سوگ او دریادریا اشک بریزد. ای لاله صحرایی، لاله واژگون شوی.

دو: دردم این نبود که وقتی تایید حکم به دار آویختن قربعلی چماق در زندان به او رسید چنان در بهت فرو رفت که در یک شب تمام موهای سرش نقره شد. دردم این بود که شاملو چه مدخلیتی در پرونده داشته و چرا از شرورترین تیغ‌‌زن رشت حمایت کرده بود. شاعر «پریا» مگر چه دخلی با رشته بوکس و بزن‌‌بهادران گیلک داشته است که آن دفاعیه را خطاب به بازپرس‌‌ها نوشت و امضایش را با غّدی تمام زیرش جا داد؟

برای شاعر بزرگ ایران‌‌زمین مگر سخت بود فهم این نکته که حکومت پادشاهی از دست پرونده سوگوارانه تختی، چنان به تنگ آمده است که دیگر هیچ رقم دوست ندارد تختی دومی با نام یوسف بوکسور را در افکارعمومی علم کند و سیاوش دیگری برای شاهنامه بسازد. باز اگر جلال آل‌‌احمد دو سال پیش از آن نمرده بود و چنین به شکم دادگاه می‌‌رفت دلم نمی‌‌سوخت. مردی که از تختی و صمد و شریعتی، بیرق خونخواهی ساخته بود می‌‌توانست از یوسف هم شهیدی غریب و معرکه‌‌ای ابدی بسازد. چون او نیز از سیاوش گونگی چیزی کم نداشت. به شدت محبوب. به شدت جوانمرد. به شدت بی‌گناه.

سه: ای ورزشگاه عضدی رشت پیش از آنکه زیر تلمبار برف‌‌های سنگین ویران شوی به حافظه آجرهایت می‌‌سپردی که ضدخاطرات مسابقات بوکس قهرمانی کشور در سال 1350 را زیر خاک مدفون نکنند. آن شب که یوسف سجودی به عنوان کاپیتان تیم گیلان در وزن نهم وارد رینگ شد و حریف را از پا انداخت و کاپ قهرمانی را با دست‌‌های خودش بالا برد تماشاگران گیلک گمان می‌‌کردند چنین شب فرخنده‌‌ای دیگر هیهات که تکرار شود. آنها چه می‌‌دانستند که یوسف وقتی در معیت برادرش بهمن و سرپرست تیم و به منظور برپایی یک جشن قهرمانی، به کافه لاله صحرایی می‌‌رود به دشنه بزن‌‌بهادران از پا درخواهد آمد.

وقتی که کیهان و اطلاعات خبر داغ قهرمانی گیلانی‌‌ها را با خبر تکاندهنده «قتل ناجوانمردانه یوسف به دست قربانعلی چماق» در تیتر جلد آوردند حتی بوکسورهای رقیب یوسف نیز برای اشک ریختن، کم نخواهند آورد. آن شب اشک شادی و غم مردم رشت قاطی شد. پشت بند شیرینی پخش کردن برای قهرمانی بود که خبر فاجعه رسید و آنها تا صبح پلک نزدند. همه در انتظار خبری رستگارکننده از بیمارستان پورسینای رشت بودند که یوسف در آنجا آخرین گارد را در مقابل فرشته مرگ گرفته بود اما این‌بار با آپرکات عزرائیل از پا در آمده بود.

کمی بعد وقتی چو افتاد که یوسف به دست قربعلی به قتل رسیده است مردمانی خشمگین هراسان در راه زندان رشت افتاده بودند تا به دست خود حکم قربعلی چماق را اجرا کنند. پلیس مانع از گشودن درهای زندان توسط آنان شد اما نتوانست جلوی اشک‌‌های خونین و مدام آنها را بگیرد. حالا دیگر سام نریمان گیلان با آن هیکل برازنده چهارشانه و آن دماغ پَخ که تاثیر بوکس‌‌بازی‌‌های مدام بود به عنوان عاشق رینگ‌‌های برادرانه در رستوران لاله صحرایی به چاقوی گنده‌‌لاتی که محبوبیت امثال او را برنمی‌‌تافت از پا در آمده بود.

چهار: هنوز در آرشیو روزنامه اطلاعات می‌‌توان در نسخه شماره 12 اسفند 57 مقاله‌‌ای را دید که این‌بار در دفاع از قربعلی چماق نوشته شده است. تنها 20 روز بعد از انقلاب است و شایعات قدیمی بستری داغ پیدا کرده‌‌اند. این‌بار شایعه دور سر «کبلا کیجا» شرور معروف رشت می‌‌چرخد که بعد از انقلاب در میدان صیقلان رشت اعدام شده و اکنون مردانی پیدا شده‌‌اند که معتقدند کیجا در قتل یوسف دست داشته اما به جای او، سر قربعلی چماق بالای چوبه دار رفته است. البته این تنها شایعه درباره مرگ غم‌‌انگیز یوسف سجودی نیست. شایعه دیگری نیز سال‌‌ها بعد از همان بیمارستان پورسینای رشت قد علم کرد.

این بار انگشت اتهام به سوی غلام دراز بود که در آخرین روزهای عمرش که در بیمارستان پورسینای رشت بستری بوده اعتراف کرده که او خود در شب جشن قهرمانی یوسف سجودی در کافه لاله صحرایی در جاده رشت - انزلی، در شلوغی کافه و در اوج درگیری قربعلی چماق و ممد سوادکوهی که برق کافه هم رفته بود ناغافل یوسف را با قداره‌‌اش به قتل رسانده و جیم شده است. به محض این اعتراف، شهود خبر را به کلانتری شماره 11 رشت گزارش دادند و ماموران بعد از شنیدن اعترافات غلام دراز، او را با دستبند و پابند به تخت قفل زدند اما با مرگ غلام دراز و گم شدن کلید ویژه دستبند، کلید جایگزین از مرکز پشتیبانی تهیه شد و گواهی فوت غلام دراز به دلیل آنفارکتوس صادر و او برای همیشه در خاک دفن شد.

پنج: حالا که نام قربعلی چماق، غلام دراز، شاپور غلامرضا، مجتبی سوادکوهی به عنوان قاتلین احتمالی یوسف دُردانه گیلان در تاریخ مانده است تحلیل دیگری نیز گواه این موضوع است که یوسف بی‌گناه، قربانی دعواهای مافیایی دسته‌‌های بزن‌‌بهادران رشت شده است تا گروهی، رقیب مقابل را در قتل یک ورزشکار محبوب متهم و از گردونه خارج کنند. مرگ بوکسور 25 ساله‌‌ای که در شب هشتم فروردین 1350 با 9 پیروزی مسلم به قهرمانی رسید بعدها به این شایعه نیز دامن زد که ممد سوادکوهی (عظیم) و قربعلی، به دلیل آنکه در دوران حبس به اختلاف شدیدی خورده بودند این‌بار از شانس بد یوسف، در آن شب منحوس در لاله صحرایی به پست هم خوردند و درآویختند.

برخی شهود گفته بودند قربعلی ابتدا برای تسویه‌‌حساب با عظیم به سمت او رفت و فحاشی آغاز شد. کافه در اوج آشوب بود که یوسف سجودی از صندلی‌‌اش بلند شد تا با استفاده از محبوبیتش وساطت کند که «خواهشا یک امشب، طعم پیروزی و جشن قهرمانی ما را خراب نکنید.» اما برای بزن‌‌بهادرهای گنده‌‌لات افت داشته که پسر 25ساله‌‌ای که آنها به اندازه دو برابر عمر او در زندگی‌‌شان فقط تیزی کشیده و خون‌‌بازی راه انداخته‌‌اند به وساطت برخیزد.

درد اما این بود که آن لحظه، ولدچموشی برق کافه را قطع کرد و همه فاجعه در تاریکی رخ داد. لحظاتی بعد که برق کافه برگشت مردم با دیدن چاقویی که بر قلب قهرمان جوان فرو رفته است از خود بی‌خود شدند. مردی که می‌‌گفت«من قهرمان مردم هستم نه قهرمان مردم‌‌زنی». آن شب در تاریکی ظلمات کافه، کسی ندید که کدام بی‌رحم بی‌‌وجود چاقو را در قلب یوسف فرو کرده است. بعدها که قربعلی در شهربانی رشت به دار آویخته شد برای ده‌‌ها نفر قسم جلاله خورد که من یوسف را نکشتم جماعت. منطق خونین او در پاسخ به بازجویی قاضی این بود که «من استاد چاقو زدن هستم. یک مرغ به من بدهید هزار ضربه چاقو به او می‌‌زنم به طوری که نه تنها نمیرد بلکه مرغه اگه زنده زنده پا نشد فرار کند هر چه می‌‌گویید به من بگویید!»

شش: قربعلی سرش روی دار رفت و مهلت به یوسف نداد که برای ادامه تحصیل در خارج از کشور به رویایش برسد. یوسف که به همراه برادرش بهمن به کافه لاله صحرایی واقع در هشت کیلومتری رشت رفته بود برای همیشه از رینگ خارج شد. پسری بامعرفت که می‌‌گفتند فرزند یازدهم از 16 فرزند پدر و مادرش بوده است. او متولد 1325 بود و از سال 1345 به عشقش که بوکس بود روی آورده بود. در سال 1349 برای اولین‌بار قهرمان بوکس گیلان شد و سال بعدش که مسابقات قهرمانی کشور از دوم تا هشتم فروردین در رشت برگزار شد یوسف در روز آخر با پیروزی بر حریف خود (پاکمنش) طعم طلا را چشید و تصمیم گرفت که برای گرامیداشت این پیروزی بزرگ، سور بدهد.

بعدها برخی شهود تعریف کردند که یوسف وقتی برای میانجیگری بین ممد سوادکوهی و قربعلی نزدیک آنها شد غلام ضربه‌‌ای به قفسه سینه او زد و بوکسور محبوب که انتظار آن را نداشت نقش زمین شد. درست در همین زمان بود که یکی از حضار کافه، صندلی را روی سر قربعلی کوبید و او را نقش زمین کرد. وقتی چو افتاد که قربعلی، یوسف را کشته است مردم خشمگین هجوم به سمت لاله صحرایی هجوم آورده و چماق را تحویل ژاندارمری دادند و خدا می‌داند با چه حال خرابی، یوسف را به بیمارستان پروسینا رساندند. دکتر در همان نگاه اول گفته بود علت مرگ، پارگی شاهرگ و خونریزی شدید بوده است.

هفت: تنها چند ساعت بعد از آنکه یوسف روی سکوهای قهرمانی ایستاد و مردم رشت با هلهله و دسته‌‌های گل به سمت منزل آقاسجودی و امجدخانم رفتند که قهرمانی پسر دوست‌‌داشتنی‌‌شان را تبریک بگویند جنازه یوسف رعنا در خاک افتاده بود. برخی شهود می‌‌گفتند یوسف به قربعلی و عظیم که در حال جنگ و معرکه‌‌گیری بودند گفته بود خواهشا امشب را کوتاه بیایید و صلوات بفرستید. عظیم گفته بود «بشین سرجات بچه فکلی. تو چند سالته که توی دعوای دوتا گنده‌‌لات، راه می‌‌ری و می‌‌خوای وسطات کنی»؟ یوسف گفته بود «25 سالم است و به تازگی قهرمان بوکس مملکت شده‌‌ام. فقط خواهش کردم. جشن ما را خراب نکنید».

قربعلی گفته بود «حالا که چی؟ مثلا خیلی قلدر و پهلوونی؟ داری واسه ما خط و نشون می‌‌کشی بچه‌‌فکلی»؟ یوسف گفته بود «فقط خواهش کردم». قربعلی گفته بود «بچه‌‌جون ما سرجمع به اندازه دوبرابر سن تو دست به چاقو زدیم. انتظار داری با وساطت تو الف‌‌بچه، آروم بشیم؟ زکی آقا رو باش.» بعدها قربعلی به همبندی‌‌هایش گفته بود «آقا در اون لحظه نمی‌‌دونم کدوم مادر به خطا، برق رستوران را قطع کرد. چند لحظه بعد که برق اومد، دیدم چاقو تو قلب یوسف است و خودش افتاده پیش پای من. نگاهی به چاقوی خودم کردم گفتم اگه چاقوی من هنوز تو دستمه، پس چاقویی که تو قلب یوسفه، مال کیه؟»

هشت: آقای بامداد! آقای بامداد! آقای بامداد! با قربعلی چماق چه رفاقتی داشتی که برای رهایی‌‌اش از مرگ، چنان به فخر و بزرگی، درصدد دفاع از او برآمدی که آزادش کنند. اما یوسف یوسف یوسف، یوسف کنعان.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.