روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: ‌برای انسان‌‌های وارسته و رها و آزاد، هزاران نمونه در دست دارم ولی وقتی می‌‌خواهم از کرامت و دُردانگی‌‌شان بنویسم حالم خراب می‌‌شود قفل می‌‌شوم. بدبختانه همه‌‌شان هم قدیمی‌‌اند و نسل‌‌شان را گویا در زمانه امروز ملخ‌‌ها خورده‌‌اند. یک آب هم رویش.

البته من درد فقدان وارستگی را از آن می‌‌بینم که معنای رهایی و وارستگی بر اثر نیازهای اجتماعی تغییر کرده است. وارستگان حوزه‌‌های هنر و ادبیات و ورزش و جامعه (غیر از سیاست) به ناگهان چنان آب رفته‌‌اند که آدم در زیارت‌‌شان به خنسی می‌‌خورم. پس اجازه بدهید خود را چنین آرام کنم که مفهوم دیالکتیکی خصیصه‌‌هایی چون «اصالت و وارستگی» در زمانه اکنونیان و پست‌‌مدرنیان، اساسا عوض شده است. وگرنه این همه سقوط و تغییرمحتوا که بی‌‌دلیل نیست. مرا از خواب، بیدار نکنید لطفا.

دو: چشم می‌‌چرخانم سمت مربیان. آقافکری و دکتر اکرامی و علی دانایی‌‌فر و آقامدد و ممد آغاجری و سالیا و حسن‌‌آقا حبیبی، از جلوی چشمانم رژه می‌‌روند. ببینید جایشان را به کی‌‌ها داده‌‌اند؟ قلعه‌‌نویی، ساکت الهامی، فیروز کریمی. چشم می‌‌چرانم سمت مدیران ورزش. از میر‌مهدی ورزنده و منوچهر مهران و حسین بنایی به کدام لنگه‌‌ به لنگه‌‌ها رسیده‌‌ام؟ هنوز وقتی هوشنگ دیده‌‌بان- دبیر موفق‌‌ترین فدراسیون فوتبال تاریخ ورزش این مملکت در دهه 50- را سالی یک بار می‌‌بینم از وارستگی و سواد و انصافش ماتم می‌‌برد. هنوز همان رهایی و اصالت را درونش دارد. نگاه می‌‌کنم به امروزیانش و با لشکری از کفاشیان‌‌ها، تاج‌‌ها و داورزنی‌‌ها مواجه می‌‌شوم. مرا از خواب بیدار نکنید لطفا.

سه: چشم می‌‌چرخانم سمت تحریریه‌‌ها. ببین چه کسانی جای آقای منیر مهران و صدرالدین الهی و اسماعیل زرافشان را گرفته‌‌اند؟ شرمم می‌‌شود اسم‌‌هاشان را بر زبان بیاورم. من شوفر مینی‌‌بوسی را می‌‌شناسم که خواندن و نوشتن بلد نبود و یک دفعه که امتیاز روزنامه‌‌های ورزشی عینهو قارچ از زمین رویید از پشت رل پیاده شد و آمد و خوش‌‌نشین تحریریه‌‌ها شد. خدایا یکبار دیدم که عاشورا را نوشته آشورا. کنار دستش هم کریم موزفروش بچه جوادیه نشسته بود که هم‌محله‌‌اش آقافرهاد معرفی کرده بود به سرهنگ صاحب خبرگزاری. هنوز در روزنامه‌‌ها خبرنگاری می‌‌کند و النترا سوار است و می‌گوید در تاریخ مطبوعات، روی دست من نیامده است پلشت. مرا از خواب بیدار نکنید لطفا.

چهار: چشم می‌‌چرخانم سمت نمایش. یاابوالفضل! از عبدالحسین نوشین و مصطفی اسکویی و سهراب شهیدثالث و عزت‌‌الله انتظامی و مهرداد فخیمی رسیده‌‌ام به عالیجناب ب. الف و م.د؟ از لُرتا به خانم ب.ر؟ از تجمع فرادای غول‌‌ها و نهنگ‌‌های وارسته به گنگِ جینگی‌‌مستون‌‌ها؟ (درباره میزان بلدیت هنری‌‌ نمی‌‌گویم، حوزه بحث‌‌مان وارستگی است). از پرویز دوایی به جوان منتقد هنری مجنونی که از چشمانش شیزوفرنی می‌‌بارد و همه فیلم‌‌ها را بی‌‌ستاره می‌‌کند.

چشم می‌‌چرخانم سمت نقاشی و کاریکاتور. از اردشیر محصص و فتح‌‌الله قوللرآقاسی که لنگ آبگوشت ظهرش بود و در قهوه‌‌خانه می‌‌خوابید و الان که خودش نیست هر تابلویش در بینال‌‌ها هشت میلیارد قیمت‌گذاری می‌‌شود رسیده‌‌ام به شاگردان داداش‌‌آق‌‌لو! چشم می‌‌چرخانم در میان نویسندگان. استحاله از گلشیری و بهرام صادقی به عبدالله قرنه. چشم می‌‌چرخانم سمت شاعران. از سهراب و شهریار و عمران صلاحی، به گیلگمش‌‌های جیغوی مافیای شعر امروز. مرا از خواب بیدار نکنید لطفا.

پنج: چشم می‌‌چرخانم سمت تشک‌‌های کشتی. از تختی رسیده‌‌ام به عباس‌‌آقا جدیدی و دبیر. چشم می‌‌چرخانم سمت چمن‌‌های اساطیری فوتبال. از منصور امیرآصفی و حمید علیدوستی رسیده‌‌ام به شیث و شیخ کنعان‌‌زاده. من درباره وارستگی منصورخان چه بنویسم که اشکم دم مشکم نباشد. سال‌ها گشتم تا ببینم چرا ازدواج نکرده است؟ آخرش از ایراندخت‌‌خانوم پرس‌و‌جو کردم و رسیدم به داستان میرلا. دخترک ارمنی که الان هفتادسالگی‌‌اش را در آمریکا می‌‌گذراند. گفتم چرا به وصلت هم نرسیدند؟ دختره می‌‌گفت بچه‌مان باید دین رسمی‌‌شان مسیحی باشد و منصور می‌‌گفت « …» مرا از خواب بیدار نکنید لطفا.

شش: چشم می‌‌چرخانم به وارستگی مرشدان. از رجبعلی خیاط رسیده‌‌ام به موعظه‌‌گران محقری که برای سگ‌‌توله‌‌هاشان پنت‌‌هاوس می‌‌خواهند و برای مردم، خرپشته زیادی است. من از مهدی باکری و مرادعلی شیرانی به کی‌‌ها رسیده‌‌ام؟ چشم می‌‌چرخانم به سمت میدان‌‌های عشق و عاشقی. از زن سرخپوش میدان فردوسی و سوری -دختر جهنم که قبلا قصه زندگی پرتلفاتش را نوشته‌ام- رسیدم به همین آکله‌‌هایی که هر روز دیت می‌‌روند و عین آب خوردن عشق عوض می‌‌کنند. مرا از خواب بیدار نکنید لطفا.

هفت: چشم می‌‌چرخانم به سمت وارستگی‌‌های قدیمی که امروزه چقدر تک و توک شده‌‌اند. نسل خودم و چند نسل پیش از خودم را نگاه می‌‌کنم. ببین سر وارستگی‌‌شان، از نظر مالی چقدر عقب مانده‌‌ و تنگدست و نیازمند شده‌‌اند. ببین چه شماتت‌‌ها و ملالت‌‌هایی که از بچه‌‌های خود می‌‌شنوند. یاد دهداری می‌‌افتم که چرا دختر دانشجویش شیدا با آن رنوی درب و داغان به دانشگاه یکی از شهرهای اطراف تهران می‌‌رفت و بانو چقدر نگرانش بود هر روز.

باباش هر چه پاداش می‌‌گرفت می‌‌داد دست فقیرترین شاگردش که برود ادامه تحصیل دهد یا ازدواج کند. فقط اگر یکدانه از آن مجوزهای نخود و لوبیای وزارت کشاورزی زمان عیسی کلانتری را در جیبش می‌‌گذاشت اوضاعش توپ می‌‌شد. یا فقط یکدانه از آن کوپن گوشت‌‌های کلانتری را که می‌‌آورد در کوچه مروی می‌‌فروخت که برای بچه‌‌های تیم ملی توپ و زنگال و کوفت بخرد. فرامرز ظلی الان در یک اتاق خالی زندگی می‌‌کند و به مبارزه با سرطانش می‌‌رود.

‌‌می‌‌دانی منصورخان چرا آخر عمری کلاه سرش گذاشتند و دفترخانه را از چنگش درآوردند؟ چون وارسته بود. حتی نابودی آن دشمنش را هم از خدا نمی‌‌خواست که آن بلاها را سرش آورد. ‌‌می‌‌دانید دار و ندار آقافکری که در 17 سالگی باشگاه تهرانجوان را بنیان گذاشته بود چه بود؟ می‌‌دانید تنها داشته باقر زرافشان که دخترش را در بمباران برق آلستوم از دست داد و دیگر منقل‌‌نشین شد چه بود؟ اصالت و رهایی‌‌شان. نگاه خیامی‌‌شان به زندگی. مرا از خواب بیدار نکنید لطفا.

هشت: چشم می‌‌چرخانم به دوردست‌‌ها. حالم خراب می‌‌شود. نسل ما شاید خیلی بیلمز و ساده بود که چشم از آینده بست و مادیات را به پای معنویات قربانی کرد. همه‌‌مان باید الان از دست خودمان بکشیم. هفته پیش نباید آقارضا که مخترع بهترین کات بغل‌‌پاهای تاریخ فوتبال ایران بود آنهم زمانی که کات زدن مد نبود را می‌‌دیدم. زنش داشت کور می‌‌شد و او پول دوا و دکترش را نداشت. سر روی شانه گذاشته بود و صاحبخانه، اثاثیه‌‌اش را ریخته بود توی کوچه و رضا فقط داشت آسمان را نگاه می‌‌کرد.

شما جایش بودید گرتی نمی‌‌شدید؟ خجالت کشیدم از اینکه گفتم برود دست جلوی قلعه‌‌نویی دراز کند که همباشگاهی‌اش در راه‌‌آهن بود یا برود لواسان پیش سلطون کبیر یا این تازه به دوران رسیده‌های پولدار فوتبال را ببیند و سرش را کج کند. خودم هم از پیشنهادم خجالت کشیدم اما خب وقتی انسان چاره‌‌ای ندارد وارستگی به چه دردش می‌خورد؟

یک لحظه آنجا یاد شاملو افتادم و او را جای رضا گذاشتم که لابد اگر آیدا نبود او هم مثل الباقی غول‌‌های وارسته این خاک نمی‌‌توانست یه سرپناه فسقلی از خودش داشته باشد. یاد زن نصرت افتادم که اگر در خانه‌‌اش خیاطی نمی‌‌کرد شاعر شمشیرها و زباله‌‌ها لابد در قهوه‌خانه‌‌های سبزه‌‌میدان رشت می‌‌خوابید؟ یاد نیما و شهریار که اگر عالیه‌‌خانوم و عزیزه‌‌خانوم نبودند به خداوندی خدا از گرسنگی و خماری می‌‌مردند آن نهنگ‌ها. مرا از خواب بیدار نکنید لطفا.

9 : چشم می‌‌چرخانم بله صفحات حوادث قدیم و دزد بامرامی که یکبار سر صحنه سرقت، وقتی دیده بود زن صاحبخانه پایش جوراب ندارد سرش را برگردانده بود و خواسته بود با نگاه رونالدینیویی از رویش بپرد و برود رادیو را از روی طاقچه بردارد که پایش از فرط هول و گناه نکردن، خورده بود به پای زنه و سکندری رفته بود و صاحبخانه بیدار شده بود و داده بودش دست کلانتری. چشم می‌‌چرخانم به سمت دزدان امروز که نه تنها به پیرزن‌ها بلکه به حمید استیلی زننده گل قرن‌‌شان به آمریکا هم رحم نمی‌‌کنند.

به موتورسوارانی که از چراغ قرمز و ورود ممنوع رد می‌‌شوند و می‌‌کوبند به پای من و کفشم پر از خون می‌‌شود و چهارتا هم فحشِ می‌‌دهند و راهشان را می‌‌کشند و می‌‌روند. چشم می‌‌چرخانم سمت صاحبخانه‌‌های قدیم مثل آقای پرستوده که برای ده دوازده اتاق دورتادور حیاط قمرخانومی‌‌اش وقتی نیازمندی می‌‌آمد و می‌‌پرسید چقدر اجاره‌اش است؟ می‌گفت حالا برو دست زن و بچه‌ات را بگیر و بیاورشان در یکی از اتاق‌‌ها سر و سامان بگیرند بعد هر چه دستت آمد بده. دستت نیامد نده. از پرستوده می‌‌رسم به موجرهای امروز که پول خون باباشان را می‌‌گیرند.

10: چشم می‌‌چرخانم به هر سو. من باخته‌‌ام. آقا دهان‌‌مان را باز نکنید بگذارید با درد خودمان بمیریم. ما چه می‌‌دانستیم دنیا این شکلی، پر از لکاته می‌‌شود؟ ما چه می‌‌دانستیم واژه‌‌هایی مثل وارستگی و رهایی، مفهوم واقعی خود را از دست داده و استحاله پیدا می‌‌کنند. من کاری به دلایل جامعه‌‌شناسی و روانشناختی اینهمه ناوارستگی ندارم. می‌دانم قدیم هم همه‌‌چیز گل و بلبل نبود. خواهشا دیگر با من حرف از وارستگی نزنید که عقم می‌‌گیرد. از خودم، از ما، از ایشان عقم می‌‌گیرد. آن وقت نایلون ندارم که بگیرم جلوی دهانم و خودم را خالی کنم روی کلّه اینهمه آدم پلشت که گریبان مردم را گرفته‌‌اند. من چه می‌‌دانستم از مهدی باکری می‌‌رسم به این اژدهایان سیری‌‌ناپذیر. مرا از خواب بیدار نکنید لطفا.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.