روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا راستش رو بخواین هر چی از این قشر زحمتکش زورگیر بگم، کمه. هر چند وقت یه بارهم فیلمی، عکسی از این عزیزان منتشر میشه که ما باز هم شرمنده زحماتشون می‌شیم و باعث میشن که یک لحظه از ذهنمون بیرون نرن. عزیزان با این قمه‌هایی که پر کمرشون هست، آنچنان خوفی تو وجود آدم می‌ندازن که حداقل بنده رو دچار توهم دائمی مورد هجوم قرار گرفتن می‌کنن.

فقط یه سوال خیلی کم‌اهمیت از نیروی خدوم انتظامی برام پیش اومده که حالا اگر جواب ندادن هم اصلا ناراحت نمی‌شم. حتما کارهای مهم‌تری دارن. فقط از روی کنجکاوی خواستم بدونم… این‌که بعضی از این دوستان رو در عرض 24 ساعت می‌گیرید و کت بسته تو تلویزیون نشون میدین و خط و نشون هم براشون می‌کشین که حالشون جا بیاد، پس چرا فرداش، دوباره یه‌دونه دیگه از اون‌سر شهر، سردرمیاره و فیلمش درمیاد؟ چرا پس هیچ‌کدوم از اینایی که لطف می‌کنین و می‌فرستین آب خنک بخورن، طبق گفته شما، آینه عبرت بقیه نمیشن؟ احیانا یه‌جای کار نمی‌لنگه؟ آهان… سرتون شلوغه؟ حله… بگذریم.

خلاصه که دیدن این تصاویر، شده کابوس من. امروز صبح که از خونه زدم بیرون، هر موتورسواری با کاسکت و بی‌کاسکت که از شعاع سه‌متری به من نزدیک‌تر میشد، یک فاتحه‌ای برای خودم می‌خوندم. اصلا عابرین پیاده هم یه‌جور دیگه‌ای شده بودن به چشمم. انگار رژه تیم ملی بدنسازی بود. همه دورِ بازوها، اندازه دورِ کمر من… خلاصه با خواندن دعاهایی که در آن لحظه توان یادآوری‌شان به ذهنم را داشتم، رفتم جلوی ای‌تی‌ام؛ که در جا شوک اول بهم وارد شد: آقای میانسالی که از پشت زد رو شونه‌ام:

- «آقا ببخشید…» تقریبا یه 50 سانتی از جام پریدم: - «وای… بله؟»/ «ببخشید…یه زحمت می‌کشی از ای‌تی‌ام ، دویست تومن برام بگیری؟»/ «آقا سکته کردم از ترس که…»/ «چرا؟…مگه من چیکار کردم؟»/ «یهو زدی رو شونه‌ام آخه…»/ «خب چیکار می‌کردم؟»/ «هیچی آقا هیچی. جانم؟ چیکار کنم؟…»

همونجور که ضربان قلبم به 180 رسیده و مشغول خروج از دهانم بود، با دستانی لرزان، کار بانکی‌شون رو انجام دادم… زحمت شوک دوم رو یه موتورسوار محترمی کشید که یهو کنار دستم ایستاد و بدون این‌که کلاه کاسکتش رو دربیاره، یه کاغذ گرفت جلو چشمم: «این کجاست؟»چون ضربان قلبم از شوک اول هنوز بالا بود، خیلی سختش نبود که دوباره به 180 برسه. فقط این‌دفعه قدرت تکلم هم از دایره توانایی‌هام خارج شد.

نمی‌دونستم به کاغذی که جلو چشمم گرفته بود نگاه کنم یا به چشم‌های زیبایی که از بینِ کاسکت، یادآور «چهل دزد بغداد» بود. برای فرار از این مهلکه، نگاهی سرسری به آدرسش انداختم: - «دقیق نمی‌دونم… برو جلوتر بعد از چهارراه باز هم بپرس…»بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، از بین مردمی که در مسیر ایشون در پیاده‌رو مزاحمش شده بودند، لایی‌کشون رفت…

باید به خودم مسلط می‌شدم. حالا هر کی اون شکلیه که «اون» نیست… همه که حالا قمه تو کمرشون نیست… همه که قصد زورگیری ندارن… با خودم حرف می‌زدم و سعی می‌کردم با گفتن جملات مثبت و روحیه‌دهنده، باز هم از حضور در خیابان و کوچه لذت ببرم… رفتم جلوی باجه ای‌تی‌ام و قصد کارت به کارت داشتم که ناگهان هوا ابر شد…

با تعجب سرم رو برگردوندم که ببینم چرا آسمان تیره و تار شده…نگران نشین. آسمانِ آبی و زیبامون سرجاش بود. فقط یک آقایی که از لحاظ ابعاد در طول و عرض، با استانداردهای عرف جامعه تفاوت داشت، پشتم ایستاد و منتظر بود کار من تمام شود.جالبه بدونین که اگر حدود یک هفته محلول جوش شیرین رو در دهان و گلو بچرخانین و تا یک ماه، زیاد صحبت نکنین، تارهای صوتی پاره شده بر اثر جیغ، تا حدود خیلی زیادی التیام پیدا می‌کنه.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.