روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: ‌بوکس ایران اگرچه از جلفای اصفهان قدعلم کرد اما روزگاری رسید که به پرچم انزلی‌‌چی‌‌ها فخر کرد؛ ستاره‌‌هایی چون جبار فعلی و محمد آذرحزین و سهراب وکیل‌‌منفرد. اگر ایرج دُرطلوعی، پدر بوکس بندر انزلی بود که از سال 1325 رینگ‌‌های بدوی را برای جوانان این شهر راه انداخت بی‌‌شک چهره‌‌هایی چون حسین اغماض، نصرت وکیل‌‌منفرد و جبار فعلی از نخستین بوکسورهای بزرگ بندر بودند.

جبار همان مرد شجاع و دلرحمی بود که برای سگ‌‌های ولگرد ساحل غذا می‌‌ریخت و با این کارش نشان می‌‌داد که ورزش خشن بوکس، نه تنها احساسات را در آدمی از بین نمی‌‌برد بلکه قلب پسرانش را هر روز به قلب گنجشکان، شبیه‌‌تر می‌‌کند. با همین پسران دلرحم بود که انزلی پایتخت بوکس ایران شد و تیم ملی ایران در دهه‌‌های چهل و پنجاه با بوکسورهای انزلی هویت یافت.

دو: من در میان تمام آن بوکسورها عاشق یک فقره سهراب بودم. از نوع وکیل‌منفرد. یک جوان چهارده ساله‌‌ كه ناگهان عاشق رينگ و دستكش و رقص‌‌پا شده بود و هنگامی برای بوکس تهران آمد كه هنوز پشت لبش سبز نشده بود. چه کسی باور می‌‌کرد او همه غول‌‌‌‌ها را بخواباند و قهرمان مملكت بشود؟ چه كسي فكرش را مي‌كرد كه او با قطره‌قطره اشك‌‌هايش، گردن‌‌آويز طلا ببرد؟ چنان بی‌‌جان و کوچک‌‌سال بود که مسئولین مسابقات راضی به حضورش نمی‌‌شدند.

می‌‌گفتند «تو نوجوان هستي و اين حریفان گنده‌‌باقالي، یکجوری در رينگ می‌‌زنند که می‌‌میری رسما!» سهراب فقط 14 سال و نيم داشت كه اعلاميه انتخابي تيم ملي بوكس را ديد و جفت پايش را توي يك كفش كرد كه الا و بلا بايد بروم تهران. برادرش گفت«نمی‌‌شود آقاجان. مي‌‌زنند لت و پارت مي‌‌كنند حريفان. اين لاكردارها به كسي رحم نمي‌‌كنند». اما پدر پادرمياني كرد و برادربزرگ روي حرف پدر حرف نزد. البته او یک شرط هم گذاشت كه برادر بزرگتر برود بايستد كنار رينگ و هر وقت كه ديد سهراب را با ضربات مشت، نابود مي‌‌كنند سريع حوله را پرت كند داخل رينگ بلکه گزندی به جانش نرسد.

سه: در تهران وقتی که فدراسيوني‌‌ها سجل پسر نابالغ زیر 15 سال را دیدند اخم و تخم‌‌شان رفت بالا و قاطعانه گفتند که اجازه حضور در مسابقه را نداری. سهراب نشست توي سالن و مثل ابر بهاري گريه كرد. خدا آن لحظه پطرس نظربیگیان را رساند که با دیدن اشك‌‌هاي كودكانه او گفت «با مسئوليت خود من، بگذاريد شركت كند». در شب اول، تمام انزلي‌‌چي‌‌ها باختند و رفتند سوار اتوبوس بندر شدند كه برگردند شهرشان اما سهراب حریفش را برد و دلش مثل سیر و سرکه جوشید كه چه شکلی در این شهر شلوغ تنها بماند؟ و باز شروع كرد به گريستن. باز پطرس دلش نرم شد.

آخرش برادر بزرگتر سهراب -داداش خسرو- یک اسکناس بیست تومانی به هركدام از بچه‌‌هاي انزلي دستخوش داد كه يك شب ديگر را هم بمانند تهران و فردا كه سهراب حتما شكست خورد باهم برگردند شهرشان. اما بدبختی این بود که سهراب هر شب مي‌‌برد. همه را پشت‌سر هم خونين و مالين می‌‌كرد و به پیش می‌‌تاخت. نشان به آن نشان که داداش‌‌خسروش، چهار شب به تمام بچه‌‌های تيم انزلی، دو تومان دستخوش ‌‌داد که بمانند تهران و باهم برگردند بندر. سهراب رسيد به فينال و اين بار وقتی که داداش‌‌خسرو، شمایل حريف نهایی او -برقشي- را ديد با قاطعيت گفت كه «ديگر اجازه نمي‌‌دهم بروي روي رينگ.

حريفت مي‌‌زند مي‌‌كُشدت بچه!». باز سهراب به گريه افتاد. باز پطروس سر رسيد و پادرمياني كرد كه بگذاريد فينال را هم بزند و برگردد پیش مادرش. در فينال اما خسرو با حوله سپيدي در دست، تمام مدت نشست كنار رينگ كه وقتي اولين مشت‌‌های برقشی بر سر بچه فرود آمد سريع حوله را پرتاب كند وسط رینگ اما سهراب از ترس حوله‌‌هاي برادرش، از همان اول مسابقه، جوري حمله كرد كه به حريف امان مشت زدن ندهد و طي سه راند بردش. مردي با کمتر از 15 سال سن، ركورد جوان‌ترين بوكسور تيم ملي را از آن خود کرد.

چهار: غیر از سهراب، بوکسور دیگری از انزلی قدعلم کرد که در سال‌‌های 50 تا 57 سردسته نسل طلایی بندر بود؛ جبار فعلی. یک بوکسور شجاع و فنی که در کارنامه افتخاراتش قهرمانی آسیا در بانکوک ۱۹۷۳، نایب‌‌قهرمان بازی‌‌های آسیایی تهران 1974، طلای قهرمانی ارتش‌‌های جهان 1972، نقره تورنمنت دستکش طلایی رومانی ۱۹۷۴ و قهرمانی تورنمنت «آر.سی.دی» پاکستان ۱۹۷۶ دیده می‌‌شود. مرد 57 کیلویی ایران حتی در المپیک مونیخ هم به میدان رفت و در 21 سالگی در بانکوک ۱۹۷۱ با پیروزی درخشان بر چشم‌‌بادومی‌‌هایی از کره جنوبی و هنگ‌کنگ و ژاپن اولین طلای آسیایی خود را به گردن آویخت.

پنج: کمی بعد بوکسور دیگری از انزلی روی رینگ‌‌ها قیام کرد که محمد آذرحزین نام داشت. ستاره مشت‌زنی ایران و آسیا در وزن 71 کیلو. آذرحزین را یک همشهری به نام یوسف ریماض از راه به در کرد. محمد وقتی برای استخدام در نیروی هوایی به تهران آمده بود یوسف را در حال تمرین با کیسه بوکس دید که مثل زنبور می‌‌رقصد. سال 50 بود که یوسف محمد را به قاسم رسائلی مربی سرشناس بوکس معرفی کرد تا الفبای مشت‌زنی را به او بیاموزد و تنها سه ماه بعد بود که آذرحزین در تورنمنت نیروهای مسلح مدال نقره از گردن آویخت.

او همه را از دم تا فینال برد و شاید اگر حریف فینالش، همشهری‌‌اش (سهراب وکیل‌‌منفرد) نبود که سه ماه قبل قهرمان آسیا شده بود رنگ مدالش به زردی می‌‌زد. آن روز همه تماشاگران مقاومت او در برابر سهراب را ستودند. حالا کارشناسان بوکس ایران حتم داشتند که آینده در دست این سه بچه انزلی (جبار، سهراب و محمد) است. محمد در اولین قهرمانی کشور همان یوسف ریماض که او را به مشت‌زنی تشویق و به قاسم رسائلی معرفی کرده بود را برد و قهرمان دسته 71 کیلوگرم ایران شد .

شش: آذرحزین در المپیک 1976 مونترال، وقتی علی بحری کاپیتان تیم ملی به یک وزن پایین‌‌تر رفت به همراه تیم ملی بوکس عازم کانادا شد. آنجا در یک دیدار بزن‌‌بزن و بکش‌‌بکش به دیدار فرانس دورفر بوکسور اتریشی رفت و پیروز شد. یک پیروزی دلخوش‌کنک برای تیمی که برخی مشت‌زن‌‌هایش با شکست‌‌های بسیار دردناک از حریفان گمنام همچون برگ چغندر روی رینگ افتاده و با انتقاد شدید ورزشی‌‌نویسان ایرانی مواجه شده بودند.

آذرحزین در دیدار دوم به مصاف تاژیا کاسار مشت‌زن سرشناس یوگسلاوی رفت که از امیدهای کسب طلای المپیک بود. در حالی که پیش از رفتن به روی رینگ از نظر روحی تجهیز نشده بود باخت و کنار رفت. او بعدها تعریف کرد «روز برگزاری دومین مسابقه‌‌ام در المپیک مونترال، ساعت هفت صبح با او به وزن‌‌کشی رفتم و دیگر او را ندیدم تا ساعت هفت بعد‌از‌ظهر که یک ساعت بعدش بازی داشتم. آن هم در میدان المپیک. آن‌هم در حالی که من تنها امید تیم ایران بودم.

او به جای اینکه آن ساعت‌‌ها را در کنارم باشد و نگذارد استرس و فکر زیاد، تمرکزم را از من بگیرد به‌‌دنبال خرید خود در بازار مونترال رفت و من ماندم و یک دنیا فکر و خیال در مهم‌‌ترین مبارزه ورزشی دوران زندگی‌‌ام. بچه‌‌های ما همه باخته بودند و رفته بودند پی غم و غصه‌‌شان و یا تفریح و خریدشان. اما در آن ساعت‌‌ها کسی نبود که حداقل به من بگوید «پسر گاردت را بالا بگیر» یا «پسر با چپ‌‌هایت کارکن» و یا «راست بزن». از همه ناگوارتر مربی‌‌ام بود که مرا به اشتباه راهنمایی می‌‌کرد.

به سوی شکست و سقوط. من داشتم حریف را در رینگ می‌‌پاییدم و با دانش خود مبارزه می‌‌کردم که ناگهان مربی فریاد زد «روی چپش راست بزن». من که طبق عادت گوش به فرمان مربی بودم همین کار را کردم اما مشت‌زن رقیب، یک راست محکم زد به چانه‌‌ام! و بیش از آنکه صورتم درد بگیرد قلبم درد گرفت که چرا در چنین مواقع بحرانی مربی بزرگی کنارمان نیست. در دیدار دوم، تنها با دو اخطار باختم. دیداری که تمرکز و فکر حمله کردن از من سلب شده بود و تمام اعضای بدنم گرفتگی داشت.

نه فقط من که همه تیم با این مشکل مواجه بود. در اردوی رومانی، پیش از اعزام به المپیک، بیش از سیصد هزار تومان برای اعزام یک بوکسور مصدوم برای تماشای المپیک هزینه کردند اما به من که یک هفته مانده به سفر، هزار تومان از کیف پولم دزدیده بودند، اتهام دروغگویی زدند.» این جمله معروف از آذرحزین است که «نتیجه هر مسابقه را یک ضربه مشت تعیین می‌‌کند؛ هر کس که آن را اول بزند بازی را می‌‌برد».

هفت: بعد از تغییر کادر فنی، در نخستین تورنمنت پیش‌رو (قهرمانی آسیا 1977 جاکارتا) تیم هشت نفره ایران با مربیان جدید با چهار مدال طلا، دو نقره و یک برنز قهرمان آسیا شد. یکی از برندگان طلا محمد آذرحزین بود که طلای جاکارتا 1977 را به انزلی برد. او در 71 کیلو در اولین بوکس به مصاف نماینده کره‌‌جنوبی بزرگترین مدعی طلای این وزن رفت و پس از یک مبارزه داغ و پرشور، دستش بالا رفت. در شب دوم به مصاف بوکسور عراقی رفت که به گفته مربیانش بیست مبارزه از سی دیدار قبلی‌‌اش را با ناک‌‌اوت به پایان رسانده بود.

آذرحزین بعد از پیروزی بر او، به دیدار فینال راه یافت تا با نماینده میزبان بجنگد که از شرایط میزبانی و جو تماشاگر خودی بهره می‌‌برد. آنچنان‌که خود را پیشاپیش قهرمان مسابقات می‌‌خواند اما آذرحزین در هر سه راند چنان بر صورت حریف کوبید که جز طلا، هیچ جایزه‌ای سزاوارش نبود. یک طلا بعد از شش سال بی‌‌وقفه جنگیدن. آذرحزین در اسفند ماه 1355 در نظرخواهی نشریه دنیای ورزش به عنوان برترین بوکسور سال برگزیده شد و تصویرش در ویژه‌‌نامه نوروزی 1356 نشریه چاپ شد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.