روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: ببخشید هیچ نشانهای از ادبیات کودکان در دوره کودکیام ندارم. فقط فوتبال کوچه بود و دیگر هیچ. ادبیات حالیمان نبود. گریختن دنبال توپ در چایکنار که دیوانه معروفش مشدیخان، همه سوراخ سمبهها و تونلهای دیوارههای چایکنار را از قوطی کبریتهای پر از وازلین، پُر و از نظر خودش پنهان کرده بود.
آخر چه مصرفی میتوانست برای آن بدبخت از خود رهیده، داشته باشد آن همه کبریت؟ بعد وقتی میخواست سیگار بکشد هر کبریتی را که از تونلها میکشید بیرون، پر از وازلین بود و یک چوب کبریت نداشت که سیگارش را روشن کند. مجسم کن در زمستان یخزده دهه پنجاه که سگ از لانهاش درنمیآید او از کی آتش بگیرد؟ جز سگهای ولگرد که هیچ همدمی در آن نزدیکیها نبود که سیگار او را با احترام روشن کند. مخصوصا با فندک رونسون اصل و زیپو که دست هر خری بود.
دو: من هیچ نشانهای از ادبیات کودکان در دوره کودکیام ندارم. یک مجله کیهان بچهها بود که آدم در آن سن، خجالت میکشید دستش بگیرد و برچسب بچهننه بخورد و یکدانه دختران و پسران که آن هم دست بچههای اغنیا بود و بابای ما که پول نداشت برایمان مجله یا کتاب کودک بخرد. خودمان هم علاقهای نداشتیمها. اولینبار که با روزنامه و کتاب آشنا شدم ظهر یک جمعه داغان و داغ تابستان در دهه چهل بود که با التماس از بابام خواستم پول بدهد روزنامه بخرم.
با همان پیژامه کودکی و دمپایی ظل گرما، ده تا خیابان را رفتم دنبال دکه روزنامهفروش. خیلی هم با اشتیاق رفتم که در عمرم برای اولینبار جادوی روزنامه و واژه و خبر و گزارش را در سلولهای سبز سینهام جذب کنم. یکی دوساعت با دویدن مدام دنبال دکهها رفتم و وقتی سلانهسلانه و غرق در عرق به خانه برگشتم دیدم که مادرم ایستاده دم در خانه و دست گذاشته روی سینهاش و میگوید«خاک بر سر روزنامهها کنند، مجبور شدم برای بارگاه صاحبالامر که گاو فراری از کشتارگاه را پناه داده، دو کیلو یارما (ارزن) نذر کنم که توی این ظل گرما و خلوتی خیابانها جهودها ندزدندت.
حالا روزنامه پیدا کردی؟» «نه آنا، روزنامهها همه بسته بودند خاک بر سرها». یکدفعه «عصمت جاسوس» سرش را از لای پنجره کوچک خانهاش که مشرف به کوچه بود درآورد و گفت «خاک بر سر خودت که نمیدانی جمعهها روزنامه منتشر نمیشود»! مادر گفت «مثلا منتشر شود چه میشود عصمتخانوم؟ جمعه روز بیکاری مردم است اتفاقا خوب هم خوانده میشود.» جاسوس گفت حالا به جای روزنامه، پسته بخرید بخورید. این همان فحش مزخرفی بود که بیست سی سال بعد هم که ناگهان مرا سیگار در دست دید که کف دستم خاموشش کردم و دودش رفت هوا، بر زبان آورد. لامصبها فقط میخواستند ما پسته بخوریم؛ نسل پستهخور بدبخت!
سه: بعدها که خبرنگار روزنامه کیهان شدم، تحریریه شیشهای ما با کیهان بچهها در یک طبقه بود ولی زیاد با کیهانبچهایها دمخور نبودم. الا امیرحسن فردی که بچه اردبیل بود و میتوانستم باهاش ترکی صحبت کنم و عین خودم بسیار آدم خجالتی و شرمرو و فقیری بود. مخصوصا وقتی مسابقات داخلی روزنامه کیهان آغاز میشد او و غلامی بازی میکردند و کرکری بسیار بر گل کوچیکهای روی آسفالت حاکم بود. بدبختی این بود که جماعت فکر میکردند کیهانبچهها فوتبالشان هم باید بچگانه باشد در حالی که همهشان آدم بزرگ بودند. فقط مانده بودم چرا شکوه قاسمنیا در تیمشان بازی نمیکند!
چهار: تازه وقتی که سنم بالا رفت و کنار دامن گُلگُلی مادربزرگها نشستم فهمیدم که ادبیات کودکان آذربایجان چه غنای غریبی دارد. مخصوصا «تاپماجا»هایش (چیستانها) که مادربزرگ کورم در زمستانها زیر کرسی نقل میکرد و لبریز از افسانههای موزون بود. چیستانها اگر کمی راه چشمه خلاقیتم را باز میکردند بدبختیام این بود که با «لالاییها» که آن هم جزئی از ادبیات شفاهی کودکان محسوب میشد عجیب احساس پریشانحالی بهم دست میداد که هنوز هم همان حال و احوال را دارم. یکهو میبینی لالایی محتوای بسیار شادمانهای هم دارد اما وقتی با حزن صدای مادربزرگان همراه میشد احساس میکردم لابد تمام مادربزرگان تاریخ ما بچههایشان را در کودکی از دست دادهاند که این همه در فقدانشان اندوهگین زمزمه میکنند.
پنج: پیش از آنکه عاشق صمد و ماهیها و کلاغهای سرتقاش بشوم دلباخته جبار باغچهبان بودم. مجسم کن او در سال 1300 که ایران کشوری به شدت عقبافتاده بود و مردم نان نداشتند سق بزنند در میان آن همه نیازهای وحشتناک زندگی، کتابهای کودکانه را با نقاشیهایش منتشر میکند.
او برای کدام کودک ناکام مملکتش کتاب «من هم در دنیا آرزو دارم» را بیرون میدهد؟ یا هر وقت میرفتم محله سرخاب، احساس میکردم که همین الان است که عبدالرحیم نجارزاده تبریزی -از نخستین نویسندگان حوزه کودکان- با آن کلاه لبهدارش از پسکوچهای میزند بیرون. یا «قصههای کچل» دکتر صدیق را میخواندم. هنوز فکر میکردم کچلها در مملکت ما حقشان زیاد خورده شده و خودشان مقصر کچلیشان نیستند.
اصلا برایم عجیب بود که در افسانههای فولکلوریک آذربایجانی، قهرمانها همه، کچلها بودند و دائم هم با شاه و وزیر میجنگیدند و با اینکه زود گول میخوردند اما در پایان داستان، یکهو خودشان پادشاه یا وزیر میشدند و مثل کاری که من همیشه آرزو داشتم، اولین کاری که کچلها میکردند زود مادرانشان را میبردند قصر و وردست خود میکردند.
داستانهایی که اغلب، سکانس پایانیشان چنین تمام میشد که وقتی قهرمان داستان به آرزوی خود رسید «از آسمان سه سیب افتاد»؛ «یکی برای تو که شنوندهاش بودی، یکی برای من که گویندهاش بودم، یکی هم برای کسی که این قصه را ساخته است». به عبارتی دیگر، هر سه عنصر دخیل در داستان، با یک سیب شیرین به هم وصل میشدند و کامشان هم شیرین میشد. خدایا شانس کچلها را به ما هم بده!

