روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا… راستش رو بخواین به نظر من یه چیزهایی دلیل یه چیزهای دیگه نمیشه. میفرمایین چطور؟ مثال خدمتتون عرض میکنم که متوجه عرایضم بشید. مثلا من رفیقی دارم که بسیار حالیشه و اقتصاد و سیاست تو مشتشه و هر پیشبینیای که کرده، درست از آب دراومده، ولی دوستان خوب من… این اصلا دلیل نمیشه که مسافرت شمال هم باهاش خوش بگذره. یا اگر همین رفیق من باعث شده که من یک سرمایهگذاری درست و حسابیای بکنم و کلی هم سود ببرم، قرار نیست سینما رفتن هم باهاش تبدیل به یک خاطره زیبا بشه؛ که چهبسا برعکس.
این مقدمه کوتاهی که عرض کردم، برای این بود که اگر با این رفیقم که شرح حالش رو در دو جمله، مختصر براتون تعریف کردم، قطع رابطه کردم، شماها حق رو به من بدین. بله عرض میکردم… این رفیق ما خیلی هم کارش درسته، خیلی هم حالیشه، ولی خدا نکنه مثلا باهاش فیلم ببینی. خیلی هم راه دوری نمیریم. همین دیروز:
اومد خونه من و از بیکاری، یه فیلمی نشستیم با هم ببینیم. قبل از هر چیز عرض کنم که من از اونام که جذب داستان میشم و وسطهای فیلم هیچ کسی حق نداره باهام حرف بزنه و یا بلند شه بره دستشویی و خرتخرت چیپس و پفک و تخمه بخوره. کلا فیلم دیدنهای من، مناسکی برای خودش داره.
حالا با این اوصاف یک فیلمی با هم شروع کردیم به دیدن که حسابی من رو درگیر خودش کرد و تو همون نیم ساعت اول بغضم گرفت. با چشمانی اشکآلود نگاهم به تلویزیون بود که احساس کردم این مجسمه داره نگاهم میکنه. برگشتم سمتش که با هم همدردی کنیم و بر اوضاع کاراکتر فیلم به اتفاق غصه بخوریم که این تکسلولی فرمود: - «چیزی تو چشمت رفته؟»/ «نه…»/ «آلرژی داری؟»/ «نه…»/ «پس چرا اشک تو چشات جمع شده؟»/ «هیچی… این بابا تو فیلم اصلا متحولم کرد. یاد خودم افتادم که…»
نذاشت حرفم تموم شه. یه سرفهای کرد و اظهار فضلش شروع شد:- «ببین آقا… هیچ میدونی این فیلمه و اون پشت، کارگردان و فیلمبردار و بقیه عوامل وایسادن؟»/ «آره. ولی…»/ «میدونی همین یارو تو زندگیش هزار تا آدم داره که به دادش برسن؟»/ «آره. ولی…»/ «میدونی واسه همین هوار کردناش و تو سر زدناش چند میلیارد گرفته؟»/ «میدونم. من خودم…»/ «خب میدونی، پس چته؟ ضمنا تهش هم زنه میفهمه کل ماجرا رو و اوضاع ختم بهخیر میشه. خیلی جوش نزن. تو دردت جای دیگهس. اونو بگو…»
حالا این وسط من نمیدونم چی شد که به این ربات اطمینان کردم و اون ماجرای اصلی رو که به قول خودش دردم اونجا بود، با آب و تاب و ناله تعریف کردم. آقا شما بگو یه تغییر جزئی تو قیافه این به وجود اومد، نیومد. احساس میکردم دارم به یک قاب عکس نگاه میکنم. همینجوری مثل جغد بهم نگاه کرد؛ با حداقل تعداد ممکنِ پلک زدن و تکان خوردن. درددل و نالههام که تموم شد، حجتِ همدردی رو بر من تموم کرد: «عالی. موفق باشی.»
گفت و بلند شد. فکر کردم میخواد بیاد در آغوشم بگیره و مثلا بگه من در کنارتم، غصه نخور رفیق. ولی فقط تای شلوارش رو صاف کرد و نشست و کانال تلویزیون رو عوض کرد. فیلم دیگهای در حال پخش بود و این تندیس همدردی یهو با خوشحالی گفت:«بهبه… بهبه… اینو بشین ببین. یارو از تو هم بدبختتره. کیف میکنی… شانسش تو همین مایههای توئه… به خاک سیاه میشینه… بشین… همچین عر بزنی که تا دو روز صدات درنیاد.»

