روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| از جمله کارهایی که واقعاً دلیل انجامش را نمی‌فهمم بالا انداختن بچه‌های چند ماهه در هواست. موجود کوچکِ چند کیلویی مثل فضانوردی بی‌حفاظ لحظه‌ای در هوا معلق می‌شود و بعد (احتمالاً) بین دست‌های زمخت پرتاب‌کننده‌اش برمی‌گردد. بعضی از بچه‌ها در لحظات صعود و سقوط می‌خندند و بعضی دیگر وحشت می‌کنند و به گریه می‌افتند.

دسته اول به پرتاب‌کننده‌شان اعتماد دارند و مطمئن‌اند به زودی فرودی نسبتاً موفق خواهند داشت و دسته دوم از این می‌ترسند که صاحب آن دست‌های زمخت، پخمه‌ای دست و پا چلفتی از آب درآید و او به زودی با صورت به زمین بچسبد. هیچ‌کس از بچه‌های گریه عو خوشش نمی‌آید اما اگر بخواهیم منصف باشیم حق با دسته دوم است.

گاهی در چهره بچه‌های زیر یک‌سال که هنوز قدرت کلام را به دست نیاورده‌اند می‌شود حالتی را دید که در آن گروه سنی اسمی ندارد. حالتی معلق میان بی‌حوصلگی، بی‌اعصابی یا «این دیگه چه کوفتی بود؟!» آنها گاهی با نگاهی عاقل اندر سفیه به بزرگسالانی که چهره، لحن و حرکاتشان در مضحک‌ترین حالت ممکن است نگاه می‌کنند و احتمالاً در دل می‌پرسند

«چرا فکر می‌کنی من از این شکلک‌ها خوشم میاد؟» یا «چرا این همه آدم کله‌های گنده‌تون رو جلوی صورتم آوردین و دارین این صداها رو در میارین؟» یا «من چرا باید از این‌که تویی که حتی اسمت رو هم نمی‌دونم بغلم کنی خوشم بیاد؟» یا «شماها برای این کارها زیادی پیر نیستین؟» بچه بودن واقعاً سخت است. دائماً باید به غریبه‌های بزرگسالی که در حین کارهای احمقانه فکر می‌کنند بامزه و دلنشین‌اند بخندی تا آنها بتوانند در جمع‌های دوستانه پزِ «بچه‌ها عاشق منن» بدهند.

هیچ‌وقت نمی‌توانی به آنها بگویی کمرت به خاطر بد بغل شدن درد گرفته یا از این‌که کسی هی به دماغ و گوش‌هایت دست بزند بدت می‌آید و ترجیح می‌دهی فاصله‌ات را با آن دهن بدبو حفظ کنی. همین که به نشانه اعتراض گریه‌ای کنی، سر شیشه شیر را در دهانت فرو می‌کنند و صدای «پیش پیش»شان بلند می‌شود. نه لعنتی‌ها! من گرسنه و خواب‌آلود نیستم، فقط می‌خواهم کمی دست از سرم بردارید.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.