روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| سبزِ ساده، جای خود را به زرد كمرنگ و بی‌خيال می‌دهد تا آقايان و خانم‌های سر به‌زير و يا سر به‌هوا پا‌پيش بگذارند و به آن سوی خيابانی بروند كه از خستگی و گرمای تب كرده، بيقرار است! يكی از آن جمع ده دوازده نفری پابرجامانده خانم جوانی است كه شبيه بيست‌وچند ساله‌هاست، مانتوي كرم و روسری قهوه‌ای رها شده به‌تن دارد و كيفی سياه دسته‌بلند به شانه آويخته است.

من در پياده‌رو روبه‌روی او جلوی فروشگاه قالی‌فروشی ايستاده‌ام تا دوستی بيايد و به انتظارم پايان دهد. خانم كرم قهوه‌ای ظاهرا كلافه و گرفتار خودش است، يعنی روحی پر از سنگلاخ و پر‌پيچ‌وخم او را در بر گرفته است كه سه بار چراغ قرمز و سبز می‌شود و او تكان نمی‌خورد! نكند می‌خواهد خود را زير پای ماشين رها كند و بشكند!

اين فكر تلخ را با دوستی كه حالا به ديدار هم رسيده‌ايم در ميان می‌گذارم، او هم كنجكاو نتيجه اين ايست و تماشاست. گرما با‌سماجت نفسگير تن رهگذران را كه هر كدام از سويی به‌دنبال زندگی می‌دوند، داغدار می‌كند و آن دختر را كه همچنان پشت چراغ قرمز چون نيلوفر ستم‌ديده لرزان است! آيا او روح ناهموار زمانه‌ای است كه هيچ راهی در انتظارش نيست؟!

دختر كرم قهوه‌ای حالا چمباتمه زده و خيره زمين را می‌كاود، آن دوست پيشنهاد می‌كند صحنه را ترك كنيم، چون معلوم نيست تا كی اين وضع ادامه دارد. پيرامونم را می‌جويم، كسی جز من درگير آن ماجرا نيست، همه سر در گريبان خودشان هستند و لابد من هم در دقيقه اكنون كه ساعت دوازده‌ونيم ظهر است به دلهره و اضطراب رسيده‌ام و خودم خبر ندارم! بيش از بيست دقيقه انتظار من برای رفتن و يا ماندن دختر پشت چراغ قرمز كافي‌ست تا برای هزارمين بار باور كنم زندگی تاب‌آوری خود را از دست داده است؛ رفتار و كردارها شلخته، نامفهوم و گاه برای نرسيدن به هدف است و گفتار‌ها مغشوش، هذيانی و پرالتهاب، بريده و جويده است و اغلب لبريز از خشم و نفرت است.

يك تصميم كودكانه و شايد خنده‌دار مرا به داخل فرش‌فروشی می‌رساند تا از كارگر فروشگاه بخواهم حواسش به آن دختر پشت چراغ قرمز باشد كه تا كی می‌ماند و يا می‌رود. تعجب او از اين درخواست در وهله اول تا جايی است كه فكر می‌كند حالم خوب نيست و بعد می‌پذيرد تا من دو ساعت بعد نتيجه را از او بپرسم. بعد كه باز‌‌می‌گردم دختر نيست، قالی‌فروش می‌گويد حدود نيم‌ساعت پيش ناپديد شد! عصر عرق‌كرده همه مردمان معصوم خيابان را از پای درآورده است! برق رفته و چراغ راهنما كور است. و روی درخت پير جلوی فرش‌فروشی كلاغی قارقار می‌كند، شايد خبر می‌دهد مجنون در راهبندان مانده است تا ليلی شاعر شود؛

ای لحظات خوش
كه هنوز از راه نرسيده‌ايد
آيا نمی‌شود راه كوتاه‌تری
در پيش گيريد؟
قبل از اين‌كه دل‌هايمان
فرتوت شوند؟

چه مجنون در راهبندان مانده باشد چه ليلی، بدون نان و نمك، عشق نمی‌تواند وجود داشته باشد، آن خانم و يا آقای كلاغ هم نابجا قارقار كرده است! اين را همراهم گفت وقتی در خانه ماجرای دختر كرم قهوه‌ای را برايش تعريف كردم و بلافاصله اضافه كرد در اين دوره و زمانه عمر عشق هفت ثانيه، هوس هفت دقيقه و اندوه همه عمر است!

عجب! چه نتيجه‌ای می‌خواهی از اين حرف‌ها بگيری، آن‌هم در جايگاه يك متفكر؟! نتيجه خاصی نمی‌خواهم بگيرم، شايد بخواهم بگويم پای شكست عشقی درميان نبوده، شايد آن دختر تو و امثال تو را سركار گذاشته و يا آفتاب داغ همه را خيالاتی كرده است!

راست اين است اوضاع روزگار در تب بيش از صد درجه تورم و آفتابِ آتش‌گرفته، كاملا خاكستر‌نشين است آن‌هم از مرحمت ندانم‌كاری مسئولانی كه لابد به‌دليل گرانی مهلك، خودشان از خوردن صرف‌نظر كرده‌اند و يا به‌علت ثروت و درآمد سرشار، نسبتی با گرانی ندارند!

بگذريم… در اين‌گونه مواقع كه تلخكامی حالم را در به‌در می‌كند، معمولا سر به بيابان می‌گذارم و بيابان من اينجا ايوانی است رو به كوچه در ساعتی كه نه‌ونيم شب است. كوچه هنوز بيدار است و در همراهی با دو رهگذری است كه عاشقانه نفس از سيگار می‌گيرند تا حلقه‌حلقه دلتنگی تقديم هوای نيم‌پز كنند!

و راست اين است غبطه می‌خورم به هر دو كه مثل من ناچار نشده‌اند بعد از عمری رفاقت دلبرانه با سيگار آن را مغموم‌تر از پاييز ترك كنند و حالا و اينجا در خماری يك پك كنت‌ لايت، بخواهم محسن چاوشی شوم و فغان بخوانم!
آن بالا ماه در غوغای ستارگان همچنان برای شب‌زدگان عشوه‌گری می‌كند تا شاعری عاشق شود؛

تنت را عطری‌ست
بسی خردمند و شگفت
گاه به نوای كمانچه می‌ماند و
گاه به تنبور

و می‌آيد دوشادوشم
در سرايش شعر و
می‌خزد در ميانه من و سرودن
*شعر‌ها از نزار قبانی به‌ترتيب با ترجمه احمد دريس و صالح بوعذار

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.