روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا من هم مثل شما موافقم که امید به آینده چیز خوبیه ولی شما هم مثل من قبول دارین که هر چیزی یه حدی داره؟ چرا اینو میگم؟ عرض میکنم:امروز موتورِ کولر خونه، عمرش رو داد به شما و با توجه به دمای هوا، تنها کاری که از دستم براومد این بود که زنگ بزنم به تعمیرکار و فقط جیغ بنفش بکشم که «جون هر کی دوست داری، فقط خودت رو برسون که دارم کباب میشم.»
تعمیرکار محترم، با یهحال خوشی اومد که باز هم با توجه به دمای آدمکشی که این روزها تجربه میکنیم، نمیفهمیدمش. بسیار سرحال بود و این سرحالی، در کنار من که با موهای شاخ شده، به زمین و زمان ناسزا حواله میکردم ، بیشتر نمود پیدا میکرد.
و از همه بدتر اینکه لامصب با خودش سوت هم میزد. دوست داشتم مانند معلمین سابقمون، گوشش رو بگیرم و بگم اگه چیز سوتزدنیای میبینی بگو ما هم سوت بزنیم… والا…
آخه آدم اینقدر راضی از زندگی؟! آخه آدم اینقدر خوشحال؟! تا کمر رفت توی کولر و دستور تعویض موتور رو صادر فرمود و بنده هم دندانقروچهکنون، وسط سوت زدنشون قیمت رو پرسیدم که منجر به پریدگی برق و تشتکهام همزمان شد. مشغول اظهار ارادت به خاندان نسبی و سببی این اوضاع و قیمتها بودم که از توی همون کانال کولر فرمودن که:
- «حرص نخووور… حرص نخووور… اینجوری نمیتونی تا سی سال دیگه زنده بمونیها.»/ «حالا چرا باید تا سی سال دیگه زنده بمونم؟»/ «اِ… مگه نمیدونی؟»/ «چیو؟»/ «دانشمندا گفتن اگر تا سی سال دیگه زنده بمونی، کشف میکنن که چجوری جلوی پیری رو بگیرن و برعکسش کنن…»
با همون حال روانپریشم، دقت کردم که نشانی از شوخی و مزاح رو در رفتار و سکناتش ببینم که ندیدم: «ببخشید کی گفته اینو؟»/ «دانشمندا…»/ «دانشمندا حرف مفت زیاد میزنن… شما جدی نگیر.»عزم کرده بودم طرف رو از این حال خوش دربیارم. چه معنی داره آدم اینقدر امیدوار باشه به زندگی و آینده… 30 ساااال جون بکَنیم، زنده بمونیم که تازه برسیم به اونجا که پیر نشیم؟
- «نه… نه… دانشمندا گفتن…»/ «حالا اومدیم و کشف نکردن… اومدیم و سی سال دیگه اومدن و گفتن آخ شرمنده، کشف نکردیم. چه میکنی شما اونوقت؟»همونجور که محتویات جعبه ابزارشو مثل شعبدهبازها، با دقت و وسواس پهن زمین میکرد و آچار و پیچگوشتیهاشو بهترتیب میچید رو زمین، یه سَری بالا انداخت که:
- «نه… خیلی مطمئن نوشته بود.»/ «یعنی چجوری نوشته بود؟»/ «نوشته بود دارن تحقیق میکنن. حتما پیداش میکنن.»/ «حالا اومدیم و اون دانشمندا، تا قبل از به نتیجه رسیدن، خودشون به دیدار حق شتافتن.»/ «خب…»/ «اصلا حالا اومدیم و کشف شد. از کجا معلوم اونموقع هم تحریم نبودیم و نخواستن فرمول زندگی جاودانه رو بهمون بدن؟»/ «خب…»/ «اصلا حالا اومدیم و کشف شد و به ما هم دادن.
از کجا معلوم به دست من و شما برسه…»/ «خب…»/ «اصلا برسه. کره زمین میترکه از جمعیت که… جای نفس برامون نمیمونه.»/ «خب…»/ «اصلا جای نفس هم بمونه… فکر آلودگی رو کردی؟ با هشتاد و خردهای میلیون نفر، اینه وضعیتمون… وای به اون روز…»/ «خب…»/ «اصلا همه اینا به کنار… یه سوال. ببینم… زنده بمونی چی رو ببینی دقیقا؟ که چی بشه؟ خیلی قشنگه؟…»
نشست زمین و به وسایلش خیره شد…
رفقا… بنده امروز بهدرستی موفق شدم یک آدم امیدوار به زندگی رو با خاک یکسان کنم و شوق و شور الکی و بیجاش رو در نطفه خفه کنم تا دیگه وسط این خرماپزون برای من سوت نزنه که :«خوشگلا باید برقصن…». والاااا… چی فرض کرده مارو؟ نفس راحتی کشیدم و با خیالِ راحت رفتم که یه چرتی بزنم…- «داداش کاری داشتی صدام کن…»

