روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقی| روی نيمكت شب، خواب او را مثل هميشه‌هايش در آغوش گرفته است، كسی كه زير سر كيسه‌ای درگير خرت و پرت‌های غیرمتعارف و روی تن، پتوی چهارخانه مندرس دارد! می‌خواهم سهمی غذا در ظرف يكبار مصرف كه نامش عدس پلوست روی سينه‌اش بگذارم ناگهان صدا می‌شود و می‌گويد بی‌زحمت بگذار كنار پايم!

سلام می‌كنم چشم بسته پاسخ می‌دهد و همان را كه می‌گويد انجام می‌دهم. اين تابستان دوم است كه اغلب او را سرشب روی نيمكت می‌بينم. به‌گمانم بی‌خانمان به مفهوم متعارف نيست بيشتر به كارگرفصلی می‌ماند كه از شهرستان به تهران آمده است و نيمكت خوابی را به اجاره‌نشينی ترجيح داده است! اين را از نگاه مطمئن و بی‌نيازوتمنايش حدس می‌زنم وگاه نجوای آمرانه‌ای كه باتلفن همراهش دارد!

…بگذريم و می‌گذرم و خودم را به وقت هشت‌ونيم نه شب دنبال می‌كنم تا كمی راه رفته باشم تا كمی خرابی‌های خيالم را زير پا بگذارم به وقت تابستان كه نيمكت تقاطع كوچه و خيابان زير سر مردی پنجاه‌وچندساله خواب‌های او را سبز می‌كند! هوا كم‌كم كدر و پرملال، تسليم تاريكی خالص شب می‌شود و آن مرد خسته و ابری لابد حالا كه من دورتر از خودم شده‌ام عدس پلو می‌جود و ذائقه را در همراهی خرما و كشمش شيرين می‌كند!

‌می‌دانم غرق خيالات خام شده‌ام در روزگاری كه رنگين‌ترين رويا، خاكستری شرمگين است و مردمان معصوم در سپيده صبح خود را غروب‌نشين می‌دانند وقتی سخن گفتن‌ها خشم توليد می‌كند، بيكاری درچهره گرسنگی خيره شده است و گرانی بي‌رحمانه تندرستی را از پای در می‌آورد!

رهگذر ميانسالی كه شبيه دانايی است می‌گويد وقتی خوب بودن غيرممكن می‌شود، هرچه هست نامش بد است! وقتی دوری و نزديکی آدم‌ها به‌خاطر شرايط دشوار زندگی اهميت خود را از دست می‌دهد همه ما احساس سرگردانی و درماندگی می‌كنيم مثل رهگذری كه راهش را نمی‌شناسد اما مجبور به رفتن است چون دليلی برای ماندن ندارد.

حالا تاريكی غليظی خيابان را سياهپوش كرده است و هوا در آستانه خفگی، سنگين و ورم كرده است. بايد برگردم. از راه رفته باز می‌آيم. آن مرد همچنان دراز كش و چشم‌هايش بسته است. ازكجا بدانم خواب است يا بيدار اما می‌دانم فردا روز ديگری است كه بی‌ترديد شبيه هيچ روزی نيست؛ اين را سار، كبوتر، گنجشك و قناری هم دانند چون يك روز بزرگ‌تر شده‌اند و آسمان بيشتری را می‌توانند ببوسند!
‌دوستان نگاه مرا ديده‌ايد؟

كه دست دردست چشم‌های من
هر روز از اين پياده‌رو رد می‌شد
پير بود پشت قاب خيس يك عينك
يعنی باران می‌آيد

‌راست اين است اين روزها صورت‌های ناراحت و رنگ پريده، عجيب و پردرد بيشتری درخيابان می‌بينيم، كسانی كه هيچ درخشش و روشنايی در نگاهشان نيست، هيچ شعف و شادمانی در گفتار وكردارشان نيست، بيشتر شبيه درمانده‌ها هستند! پنداری كسانی دارند از رنج روزگار تحليل می‌روند يعنی قطره قطره آب می‌روند از بس كه مضطرب و در ترس و لرز گذران زندگی هستند! آيا آنچه می‌بينم آیينه روان گرفتار آنان است وقتی زندگی در همه صورت‌بندی‌های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی غيرقابل تحمل می‌شود و در نتيجه ما مردمان معصوم توانايی فكر و احساس، جنب‌وجوش و نشاط را از دست می‌دهيم !

آيا ما داريم كم‌كم به كوچ درونی و ناباورانه به‌خاطر از دست دادن امكان تفكر و خردورزی و توليد و تقلا و خلاقيت می‌رسيم؟ من پاسخ علمی، پژوهشی وكارشناسانه به اين پرسش ندارم اما نكته اين است كه مدت‌هاست هيچ‌كس را نديده و نشنيده و نيافته‌ام كه خيالی آسوده داشته باشد حتی آن جمع‌های كوچك و گاه بزرگ جوانان كه گاه در شور و شوق و هيجان و التهاب، لذت و شادی و شعف هستند مثل دورهمی‌های سرخوشانه مثل ديدن فوتبال و يا بازی كردن فوتبال تفننی، شور‌وشعف هيچ‌كدامشان عميق نيست انگار در ترس و لرزی پنهانی غوطه‌ور هستند.

ميم - دال يكی از همين نگران‌هاست، دانشجوی سه فصل سال و اين فصل كه تعطيل است به قول خودش به هركاری متوسل می‌شود كه مثلا كاری باشد كمك خرج تحصيلی باشد، كمی مسرت و حتی يك دلخوش بطالت واقعی باشد اما افسوس اما آه! آقای ميم - دال می‌گويد برای فرار از اين بي‌قراری قرار است با چند تن از دوستان به توری بپيوندد كه به كوير می‌رسد و شايد ستاره اقبالش را در آسمان يزد بيابد.

بگذاريد تنها من گريه كنم
برای پايان اين خيابان
سوگواری من كافی است
شما لبخند بزنيد
دست سايه كنيد
واز عبور تابستان
برتن اتوبوس‌ها شاد شويد
‌*شعرها به ترتيب از بيژن نجدی و نازنين نظام شهيدی

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.