روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا یادتونه چند روز پیش همین جا خدمتتون عرض کردم که هیچکس سر جای خودش نیست؟ خواستم مجدد از همین جا عرض کنم که بالاخره، بعد از عمری، دیروز کسی رو دیدم که دقیق سر جای خودش بود: عرض کنم خدمتتون که دیروز چند جایی کار اداری داشتم و کنار خیابان اصلی که هیچ، تا 10تا کوچه دورتر از مقصد، جای پارک دوچرخه هم نبود.
بعد از اینکه پنجشش باری دورِ خودم چرخیدم، یه آقایی که یه کلاه حصیریِ خیلی پهنی به سر داشت و یه چیزی شبیه ساقه گندم میجوید و روی صندوق عقب یه ماشینی نشسته بود، برام یه دستی تکون داد و گفت: - «دنبالِ جا پارکی ؟» لحن صداش یه جوری بود که انگار میگفت: «دنبال هروئینی؟» - «بله با اجازه تون.» / «برو جلو اون پژو مشکیه پارک کن… سوئیچ هم بذار روش باشه.» بر طبق آموزهها و پیامهای مکرر نیروی خدوم انتظامی، قاعدتا ایشون باید سارق باشن و بنده هم همون شهروندی که ایشون از سادگیش استفاده کرده و بنده قراره که به زودی تبدیل به یک مالباخته بشم.
چون خیلی علاقهمند به رفتوآمد در اداره آگاهی نیستم، سعی کردم جوری که به این دوستمون هم خیلی برنخوره، بفهمونم اونقدری که ظاهرم نشون میده، از مرحله پرت نیستم … - «خیلی هم ممنون… ولی سوئیچ رو که نمیتونم بذارم. یهو خدای نکرده شما حواستون نیست، اتفاقی میفته، شرمنده همدیگه میشیم. کاره دیگه…» / «نترس. تا من اینجام هیچ اتفاقی نمیفته. حالا کجا کار داری؟» / «اداره مالیات…» / « اوه… اوه… اوه… نه پس. برو بذار جلوی اون پراید سفیده.» / «چرا؟ چه فرقی میکنه؟ » / «شما تا دو ساعت دیگه هم نمیای.»جوری با اعتماد به نفس حرف میزد، احساس کردم ممیزِ اداره داراییه.
- «البته بعدش هم شهرداری کار دارم.» / «اَی بابا. خب بگو از اول دیگه… دیگه کجا کار داری؟» / «بعد هم اگه ایرادی نداره، میخوام برم اون ور خیابون، برای خونهم خرید کنم.» / «دیگه؟» / «دیگه سلامتی.» خیلی جدی، چند دقیقهای رفت تو فکر. همونجور که ساقه گندم رو میجوید، زیر لب با خودش حرف میزد:
- «مالیات، نیم ساعت فرم پر کردن، بعد بره تو صف فتوکپی، بعد برگرده بره پیش سر ممیز، اونم یه گیری الکی میده دوباره میره پیش ممیز، بعد برگرده… بعد بره قسمت مالی، چک و چونه بزنه… این دو ساعت. شهرداری هم که کارش رو میندازه فردا. خرید هم یه ربع…»خیلی زیبا و با توجه به جزئیات، پلان زندگی منو در دو ساعت پیشرو کشید و با اطمینان گفت:
- «شما برو اون تهِ ته… بغل بنز قرمزه… تا برگردی، ماشینت قشنگ اومده سر صف و میری به سلامت.» توضیحی ندارم واقعا، ولی این عزیزی که خودش رو شبیه مترسک کرده بود، تونست کاملا اعتماد منو جلب کنه. در کمال حیرت، برنامه من دقیقا طبق نقشه ایشون پیش رفت و راس دو ساعت بنده در خدمتشون بودم و ماشینم هم سر صف بود. دستمزد محاسبات رو دودستی تقدیم کردم.
همونطور که پیشبینی شده بود، کار شهرداری به فرداش یعنی امروز افتاد. خدمتشون که رسیدم، خیلی سریع برنامه روزانهام رو تا ناهار گفتم. شروع کرد گلوش رو خاروندن: - « بیخودی امروزتو شلوغ کردی. اینجوری شاید به قرارِ ناهارت نرسی. گوش کن ببین چی میگم، شهرداری که تموم شد، سریع برگرد ماشینو بردار برو دفترخونه… میگم بهت کجا پارک کنی و سوئیچ رو به کی بدی… بقیه کارات رو اون بهت میگه… ایشالا به ناهارتم برسی… فقط سریع برو.» احساس میکنم که نیاز دارم هر روز صبح یه سری به این دوست تازه یافته بزنم تا زندگیم رو غلتک بیفته… واقعا، جای یه همچین شخصی در برنامهریزیهای کلان، خالی نیست به نظرتون؟

