روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | از دنبال کننده‌های صفحه‌ام پرسیده بودم درست در همین لحظه چه چیزی خوشحال‌تان می‌کند؟ عده‌ای خوشحالی را خرد کرده و به جزئیات اشاره کرده بودند. به رهایی از سربازی یا شغلی که برایش ساخته نشده‌اند، جدایی از کسی که دیگر دوستش نداشتند، ملاقات دوباره با مادری که دو سال پیش از دنیا رفته، بودن در کنار خانواده‌ای که سال‌هاست به خاطر مهاجرت در کنارش نبوده‌اند.

موفقیت در کاری که تازه آغازش کرده بودند، خوردن پیتزا یا کباب کوبیده، تماشای باران از بالکن خانه، خوابیدن بچه، لاغری سریع، وصل شدن برق، قطع نبودن آب، نسوختن لامپی که چشمک می‌زند، خبر گرفتن از کسی که 20 سال پیش می‌شناختند. عده‌ای دیگر بدون فوت وقت اسم پول را وسط آورده بودند: پول، پول زیاد، 10 میلیون دلار، 100 میلیارد تومن. در کنار پول، یارِ غایب بود که می‌توانست آدم‌های زیادی را به دروازه شادی برساند؛ حضورش، آغوشش، تماسش، بازگشتش یا یافتنش.

عده‌ای دیگر از سروری عمیق‌تر حرف زده و خواسته بودند بیماری‌های طولانی مدت‌شان شفا یابد، توده‌های سرطان محو شوند یا بتوانند دوباره مثل قبل روی پاهایشان بایستند و بدون کمک دیگران راه بروند و زندگی کنند. جالب است که می‌شود بیشتر آرزوهای پراکنده در جهان را در پوشه یکی از سه مفهوم سلامتی، پول و عشق جا داد و برای مدتی شاد و باکیفیت زندگی کرد.

اما آیا آرزوی به حقیقت پیوسته‌ای هست که بتواند ما را به شکلی دائمی و تمام وقت خوشحال نگه دارد؟ بعید می‌دانم. نگاهی به زباله‌دانی رویاها بیندازید. آنها هم روزی عنصر شادی بخش کسی بودند اما حالا تاریخ مصرفشان گذشته، بو گرفته و مامن مگس‌ها شده‌اند. اما خوبي‌اش این است که رویاهای بازیافتی دوباره تازه می‌شوند و سر از روزگار انسانی دیگر در می‌آورند. چیزی که امروز راضی و خشنودمان می‌کند، آرزوی دست چندمی است که پیش از این بارها و بارها توسط دیگران مصرف شده.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.