روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقا… خوبین؟ من نیستم. چرا؟ چون گرفتارم به‌خدا از دست این آدم‌هایی که هر کاری بکنی بهشون برمی‌خوره. یعنی کلا بنا رو بر این گذاشتن که همه حرف‌ها و کارها، در جهت توهین به این‌هاست، مگر این‌که خلافش ثابت بشه که معمولا هم نمی‌شه.

یکی از این آدم‌ها، از دوستان منه. وقتی که تماس می‌گیره، در حال قضای هر حاجتی که باشم، شیرجه می‌زنم و گوشی رو جواب میدم؛ در غیر این‌صورت تا صبح روز بعدش باید جواب پس بدم که: «چرا تحویل نمی‌گیری؟ چرا مارو یادت رفته؟ زیر پاتو نگاه کن بابا… می‌خوای دیگه مزاحمت نشم… نه واقعا می‌خوای دیگه مزاحمت نشم؟ آقا من دیگه مزاحم شما نمی‌شم.»

اینقدر میگه که دوست داری با کفش بری تو حلقش بلکه ول کنه. هر دفعه هم بیشتر از دفعه قبل از دستت ناراحته و بیشتر دلیل داره که تحویلش نمی‌گیری.امروز کنار خیابان منتظر تاکسی بودم که یه ماشین جلو پام ایستاد:- «ببین کی اینجاااست… ببین کی اینجاااست… مگر این‌که کنار خیابون سعادت دیدن شما نصیبمون بشه…»

خودش بود… با کوله‌باری از شِکوه و شکایت. - «آقا خیلی مخلصیم. اصلا مزاحمت نمی‌شم. به‌خدا خودم میرم دنبال کارم.»/ «یعنی ما لیاقت این‌که تاکسی شما هم بشیم، نداریم؟ باااشه… آقا می‌خوای دیگه من مزاحمت نشم؟ آقا من دیگه مزاحم شما نمی‌شم.»
خودش رو داشت تکه‌تکه می‌کرد…

- «آخه شاید مسیرم به شما نخوره…»/ «کدوم سمت می‌خوای بری؟» از بس هول شده بودم، نام هیچ مقصد پرتی به ذهنم نرسید و محکوم به راستگویی شدم: - «می‌خوام برم سمت قلهک…»/ «بیا بالا… بیا بالا… می‌رسونمت. بیا که دلم پُره و کلی باهات حرف دارم…»
زیرلب، لعنتی به بخت و اقبال فرستادم و سوار شدم. کمربند ایمنی رو نبسته، شروع کرد: «فلانی که تحویل نمی‌گیره… بیساری که جواب تلفن نمیده… اون یکی تا منو می‌بینه در میره و…»

هیچ اعتقادی به این‌که یک درصد امکان داره ایراد از خودش باشه نداشت و همه مخلوقات، از دم نامرد و فقط به فکر منافع خودشون بودن. ایشون هم برای مردمان این دوره و زمونه، فقط فداکاری کرده…چون یه لحظه هم زبون به دهن نمی‌گرفت و یک ضرب به روزگار لاکردار می‌تاخت، قبل از رسیدن به مقصد، سعی کردم بین یکی از دم و بازدم‌هاش، بگم که داریم می‌رسیم: «پس چقدر عالی شد امروز دیدمت، یه استخونی سبک کردی… من هم دیگه رفع زحمت می‌کنم و حسابی دیگه با هم در تماسیم.»

کلام من رو به‌حساب آوای چهارپایان گذاشت و با قدرتی مثال‌زدنی، نیمه مربیان رو شروع کرد: «اینو برااات بگم… اینو برااات بگم…»
و همین «اینو برات بگم»، خود داستانی شد بی‌پایان از بدی مردم… شدت و حدت کلامش اینقدر زیاد بود که جرات نکردم بگم رسیدیم. از پشت شیشه ماشین، ساختمان مقصدم رو نگاه می‌کردم که از جلوش رد می‌شدیم. شرح واقعه، ده دقیقه‌ای طول کشید و به‌اندازه کل مسیری که آمده بودیم، از مقصد دور شدم…

نقطه پایانی داستان که منعقد شد، سریع گفتم: «آقا رسیدیم به جان خودم… توروخدا بذار پیاده شم…» قول و قرارهای سفت و محکمی گذاشت که باهاش تماس بگیرم که چند تا ماجرای دسته اول از جفای روزگار برام بگه. به جان کلیه اقوامم قسم خوردم که تماس می‌گیرم و در ماشینشو بستم، بلکه راضی بشه و بره…

یه‌خرده که دور شد، پریدم اون سمت خیابان و منتظر تاکسی شدم. همین‌جور که این پا و اون پا می‌کردم، مَرکب منحوسش، دوباره جلو پام ترمز زد. ظاهرا اصلا هم هم‌مسیر نبودیم و ایشون هم جلوتر، دور زده بود که برگرده:- «نه دیگه… دِ نه دیگه… دمت گرم… تو هم مارو بپیچون… دیگه ما غریبه شدیم؟… ما چیکار داریم که کجا میری؟… می‌خوای رد گم کنی و آدرس اشتباهی میدی؟ خیلی مزاحمیم ما انگار… دِ نه دیگه… دِ نه دیگه…» همین‌جور که قسم می‌خورد دیگه مزاحم نمی‌شه، رفت که یه بدبخت دیگه‌ای رو گیر بیاره و خنجری که من از پشت بهش زدم رو تعریف کنه.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.