روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | هربار حواسم جمعِ جزئیات میشود و با هوشیاری کامل مزهای تازه را میچشم، به سبزیِ یک دست برگی تازه متولد خیره میشوم، به صدای سازهای پسزمینه آهنگی گوش میکنم، از چهره و بازی کوتاه بازیگری فرعی و نقشی بیاهمیت لذت میبرم یا یک جمله کوتاه از نویسندهای را تحسین میکنم، احساس میکنم زندهام.
جزئیات است که ما را زنده نگه میدارد و حفظمان میکند از آسیب سنگینیِ کلیات. همین لذتهای کوتاه است که میتواند یک روز خشمگین و عرق کرده و ناامید را قابل تحمل کند. همین جزئیاتند که روحی به دنیای پر دردسرمان میبخشند. جزئیاتی مثل دیدن لباس شنای خیس بچگانه -یادآور شادی و آب بازی- آویزان روی بند که زیر آفتاب خشک میشود.
مثل بوی بیرون پاشیده از شیشه نسکافه. مثل پیچیدن صدای خواننده تازه کشف شدهای در خانه. مثل دیدن میوهای روی درخت. مثل تماشای آب خوردن گربهای خیابانی از کاسهای که همسایه جلوی خانهاش گذاشته. مثل مخلوط بوی سیر و زنجبیل که از قابلمه بلند شده. مثل شنیدن شوخی ریز و هوشمندانه ای از کسی که ازش توقع شوخ طبعی نداشتی.
مثل خنکی باد پنکه. مثل ولو شدن جلوی تلویزیون و تماشای فیلمی باب طبع در شبی آرام و ساکت و خنک. مثل لذت لحظهای که بعد از ساعتها انتظار و دردسر از ساختمانی اداری بیرون میآیی و میدانی دیگر تا مدتها قرار نیست به آنجا برگردی. مثل وقتی که ناامیدانه در یخچال را باز میکنی و میبینی خوراکی فراموش شدهای در طبقه دوم دست تکان میدهد.
مثل بوی لیمو، بوی نارنج، بوی شامپو روی موهای تازه شسته، بوی چمنهای خیس پارک، بوی گردن بچه، بوی کتاب نو، بوی نان، بوی ناهار خانوادگی ظهرهای جمعه.ما برای ادامه دادن محتاج این جزئیاتیم، وگرنه از درون میپوسیم و پیش از آنکه انتظارش را داشته باشیم فرو میریزیم.

