روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: امروز هم مغزم گیر کرده است پیش یک مادر و دختر. «آلنوش و وارتو». آلنوش اولین بانوی ستاره‌‌شناس ایران. مادر نجوم ایران و بنیانگذار نخستین رصدخانه و تلسکوپ خورشیدی. از پایه‌‌گذاران علم اختر فیزیک در این مملکت و نخستین زنی که در رشته فیزیک، کرسی استادی کسب کرد.

زنی قیامت که یکبار فقط در اواخر دهه هشتاد دیدمش. نود سال را شیرین داشت و آدم دوست داشت فقط نگاهش کند. از آن نگاه‌ها که قیمت ندارد. زنی که تمام دارایی‌‌هایش را وقف ترویج فیزیک و تامین فقرا کرده بود و روزگار در خانه سالمندان می‌‌گذراند. خدایا ما چه سلاطین گمنامی را در خانه‌‌های سالمندان دق دادیم.

زنی که دائم در ماه و خورشید خیره بود. چون آن دو، فرزندان تنی‌‌اش بودند. آدمی با چنین دانسته‌‌ها و چنین مغزی، بدیهی بود هرگز ازدواج نکند اما هر کس در خانه سالمندان ازش می‌‌پرسید «شما چندتا بچه دارید خانم؟» گوشه لبش را می‌‌گزید و می‌‌گفت «فقط دوتا». می‌‌گفتند اسم‌‌شان چیست؟ می‌‌گفت «ماه و خورشید». دختری به‌نام ماه و پسری به‌نام خورشید. دو یادگار نامیرا که جهان بی‌‌آنها می‌‌مرد. حیف نیست وقتی آدم دو کودک نازنین مثل ماه و خورشید دارد دست به تولد بچه‌‌ای بزند؟

دو: امروز هم مغزم گیر کرده است پیش یک مادر و دختر. نام دختر آلنوش و نام مادر «وارتو». نام خانوادگی‌‌شان طریان بود و ریشه در ارمنیان تبریز داشتند. دختر، کارکشته علم نجوم بود و مادر، تحصیلکرده رشته ادبیات و هنر سخنوری از سوئیس. بانو وارتو اولین کارگردان تئاتر در ایران بود و به‌عنوان یکی از نخستین بازیگران زن تئاتر ایران در نمایش «پریچهر و پریزاد» درخشیده بود. آن‌هم در روزگاری که زنان حتی اجازه ورود به تماشاخانه‌‌ها را نداشتند چه رسد به کارگردانی و بازی.

در آن نمایش چنان درخشیده بود که حسن مقدم، رمان «جعفرخان از فرنگ برگشته» را در چاپخانه فاروس به بازی زیبای بانو طریان تقدیم کرده بود. اگر آلنوش هرگز دل به مردی خاص نباخت و ماه و خورشید را از روزنه چشمخانه‌‌اش و قلبش به‌دنیا آورد بانو وارتو اما به عشق آرتو طریان دانش‌‌آموخته نمایش و بازیگری از مسکو و مالک «استودیو دراماتیک» دل باخت و محصول این ازدواج همان آلنوش بود. دختری که به نخستین دانش‌‌آموخته نجوم و فیزیک در ایران شهرت یافت.

وارتو زنی بود که یک قرن پیش، نمایش آدم و حوا را به شیوه مجالس تخته‌‌حوضی در منزل نور‌‌الهدی در بازارچه شاهپور، کوچه وزیر کارگردانی کرد و یکی از بازیگران خبره‌اش در همان اثر، خانم پری آقایوف بود. خانم وارتو اولین زنی در ایران بود که اشعار فارسی را دکلمه می‌‌کرد و شعرخوانی‌‌اش در جامعه باربد، کشته مرده بسیار داشت.

زنی که در سوئیس فن‌بیان و تخصص بازی در تیاتر را آموخته بود و بازی‌‌اش از سوی نشریاتی مثل مرکور دوفرانس مورد ستایش قرار گرفته بود. اگر می‌‌خواهی بدانی دودمان این خانواده بزرگ چگونه و در چه زمانی از خاطره‌‌ها گریخت می‌‌گویم آرتو در سال 1333، وارتو در سال 1353 از دست رفتند و تنها یادگارشان آلنوش در سال 1389 در خانه سالمندان. خدایا ما چه سلاطین گمنامی را در خانه‌‌های سالمندان دق دادیم.

امروز هم مغزم گیر کرده است پیش یک مادر و دختر. وارتو و آلنوش. آلنوش در رشته فیزیک دانشگاه پاریس دکترا گرفته بود و بعد از بازگشت به ایران برای اولین‌بار واحد فیزیک ستارگان را در دانشگاه تهران تدریس می‌‌کرد. حالا هر وقت در خیابان بهار پیاده‌‌روی می‌‌کنم زل می‌‌زنم به خانه‌‌های قدیمی و می‌گویم چطور از آن مادر و دختر محشر و قیامت، هیچ یادگاری نمانده است. بعد وقتی آرام می‌‌شوم که در گوش خود پچ‌پچ می‌‌کنم دنیا اگر حکم به فراموش کردن آن دو داده است پس ببین ما چگونه در زباله‌‌دان تاریخ، جرواجر خواهیم شد.

امروز مغزم گیر کرده است پیش یک مادر و دختر. اما نه، بگذارید راستش را بگویم. یک بانوی آنتیک دیگر هم رقیب‌‌شان بود؛ خانگل خانوم. باید از خود می‌‌پرسیدم مگر چه ژنی در رگ و خون تو جریان داشته که از جوانی عاشق پیران بودی. غیر از آلنوش که چهل سالی از من بزرگتر بود و تنها یکبار دیده بودم یک زمانی هم دل به خانگل بی‌‌شناسنامه بسته بودم که هرگز ندیده بودم؛ خانگل مصرزاده مادر لالایی‌‌های کرمانجی.

او هم سه چهار سال پیش در اوج شیوع کرونا چنان بی‌‌خبر از دنیا گریخت که انگار هیچ از اول وجود نداشته و با آن حنجره زخمی مینویی‌‌اش مردانی سخت‌‌جان را عاشق صدای زمهریر خود نکرده است. خانگل، بچه ایل سیکانلو در شیروان بود و وقتی صدایش را در خانه منوچهر لطیف شنیدم گفتم من باید در دامن او می‌‌مردم، آن‌هم درست وقتی که صدایش را بالا انداخته و برای مردان از دست‌رفته‌‌ای مثل من لالایی می‌خواند.

خنیاگری که سایه پدر را در سه ماهگی هنگام سفری همیشگی به روسیه از دست داده و بوی چادر مادر را نیز در همان اوان. زنی با صدایی غریب که نوایش انگاری از زیراقیانوس‌‌ها و ورای آسمان‌‌ها می‌‌آمد. نوار کاست لطیف را کم مانده بود بشکنم؛ از جنون شیرینی که مغناطیس صدای خانگل به آدم می‌‌داد. فقط با گریه گفتم چکاره است این خانگل دردانه؟ گفت در باغ‌‌های گردوی مردم کارگری می‌‌کند. آه گردوچین غریب من!

بعدها وقتی دچار آلزايمر شد همه دنیا را از یاد برد الا لالایی‌‌های کرمانجی غریبی را که ناگهان از حنجره‌‌اش می‌‌شکافت و فوران می‌‌کرد. خوبی‌‌اش این بود که او هم مثل من فارسی نمی‌‌دانست و حالا لطفا یک باغ گردو به من نشان دهید که زنی با دست‌‌های مشکی گردویی برای درخت‌‌ها لالایی می‌‌خواند.

به مادرم گفتم اگر فقط نیم قرن زودتر به دنیایم آورده بودی من هم تبدیل به یک گردوچین کرمانجی می‌‌شدم و یا در باروناواک تبریز، در حالی که دست ماه و خورشید را در دست ‌‌گرفته بودم می‌‌گفتم اینها فرزندان منند جماعت. ببینید چقدر زیبا هستند. فرزندی رنگ‌‌پریده برای روشنایی شب‌‌تان و کودکی سوزان برای داغی روزتان. بدون بچه‌‌های من، شما همه میرا هستید جماعت.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.