روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: پدرخوانده فقط سلطون سلطون‌‌ها. همون سلطون که در سال‌‌های ابتدایی دهه 50 وقتی که ستاره‌‌های مملکت براي داشتن يك پيكان لاستیک دورسفيد، له‌‌له مي‌‌زدند کارش حرف نداشت. سبک مربیگری‌‌اش با همه دنیا زمین تا آسمون توفیر داشت و حتی مدل بازیکنی‌‌اش. او می‌‌دانست که اتوریته سنتی یعنی چه و کاربردی‌‌ترین مدل گل زدن به حریف از چه راهی تحصیل می‌شود.

برایش مهم نبود که گل چنان زیبا باشد که عالمی را خیره کند بلکه می‌گفت حتی اگر با شکمبه و سیرابی خود گل زدی باعث بردمان می‌‌شود. سر همین بود که بازیکنان با دیدن قرمزی نامحسوس چشمانش، شلوارشان را خیس می‌‌کردند یا با نگاه کردن به تبخالش می‌‌فهمیدند که هوا پس است. او نه تنها پاس‌‌هایش، تاکتیک‌‌های علی‌‌اصغری‌‌اش، مدل پول درآوردنش و هدایت بازیکنانش، که حتی شوفری‌‌اش هم با بقیه توفیر داشت. یکبار در دوران حضور در باشگاه پیکان که هنوز به پرسپولیس کوچ نکرده بودند پيكان مربي‌‌اش را امانت گرفته بود كه برود به كارهایش برسد.

بعد از چند ساعت، خوشحال و خندون برگشته بود تمرین که اتول امانت را پس بدهد. مربي گفته بود «بنزين هم زدي پسر»؟ علي گفته بود «نه. با همون بنزين رفتم و با همون برگشتم». مربي گفته بود «بابا اين اتول ما که گفتم دوقطره هم بنزين نداره؟ تو چجوري راه رفتي باهاش»؟ طلایی‌‌ترین کلوم جمع از زبان يكي از توپچی‌‌های بامزه پیکان ختم به خیر شد که چنین تیکه‌ای را انداخت که در تاریخ ماند: «آقا کجای کاری؟ اين علي زاغول كه من مي‌‌شناسم، آش‌رشته رو هم مي‌‌ريزه تو باك و سه ساعت با ماشين دور مي‌‌زنه!» دمت گرم سلطون سلطون‌‌ها. جان من بیا یک بار هم سوپ خامه‌‌ای بریز تو باک، با ایرج جنگی بریم دَدر.

دو: پدرخوانده فقط سلطون سلطون‌‌ها. سلطون چشم‌‌تیله‌‌ای قرمزها. کاپیتان‌‌ترین سردسته تاریخ پرسپولیس. مردی‌‌ که یک زمان در دهه شصت محبوب‌‌ترین چهره ایران بود. شمایل دوران نوجوانی‌‌اش در یک کت و شلوار طوسی خلاصه شده بود که به تنش زار می‌‌زد و اتوریته‌‌اش تنها وقتی که با بچه‌‌های یتیمخانه طهران که همگی کله‌‌شان را تیغ انداخته‌‌ بودند فوتبال‌‌دستی می‌‌زد دچار خدشه می‌شد وگرنه در بقیه موارد بازیکنانش باید مثل سگ ازش حساب می‌‌بردند.

پدرخواندگی‌‌اش هم در آن تصویر که با پیراهن مدل هاوایی گلدار، دارد در خانه هد می‌‌زند برجسته است هم زمانی که با پیراهن و شلوار پارچه‌‌ای بیرون، دارد با بچه‌‌های محله عارف روی آسفالت گل‌‌کوچیک می‌‌زند. پدرخوانده‌‌ای که از هیچ چیز اندازه باخت نفرت نداشت. چه آن روزها که با پیراهن تیم عارف و در حالی که هنوز موهای صورتش درنیامده حاضر نبود با شورت ورزشی به میدان برود و اصرار داشت که حتما باید گرمکن کلفت بپوشد چه کنار سفره آقای حسینی، روحانی معروف تلویزیون در دهه شصت که در عکس‌‌ها لقمه را چنان لمبانده که لپش باد کرده است.

او همیشه در نقش یک پدرخوانده مثبت بود. چه در کنار ضریح امام‌‌رضا با پیراهن گلدار هاوایی و کمربند پهن و شلوار پاچه‌‌گشاد، چه در کنار خوانندگان مرد قبل از انقلاب. چه در روزگار تحصیل در دبیرستان کاوه‌‌، چه در کنار ایرانپاک وقتی که صفر از عبده سیلی خورد و پروین پشت او درآمد. چه در تورنمنت‌‌های پاری‌‌سن‌ژرمن و رئال‌‌مادرید چه هنگام زیرآب‌‌زنی آقای امیرآصف که بی‌‌شک جوانمردترین و جنتلمن‌‌ترین مربی تاریخ فوتبال ایران بود. او مادرزاد یک پدرخوانده مثبت بود.

چه آن روزها که تیفوسی‌‌های امجدیه در دفاع از سلطان فریاد می‌‌زدند «علی حق‌‌تو خوردن، به جات بچه گذاشتن»! و چه هنگامی که کونوف روسی هم زیرآبش زده شد و همه‌جا گفت که «وجود پروین برای پرسپولیس، یک سّم است». چه آن روزها که با کلاه روسی روی نیمکت مربیگری پرسپولیس دهه شصت می‌نشست و از همه نسق می‌‌کشید و کسی نمی‌‌توانست جلویش نفس بکشد چه با پیراهن خوشگل بازی‌‌های آسیایی تهران 1353 و گرفتن کاپ قهرمانی این بازی‌‌ها در دست. چه در دوران سبیلداری‌‌اش در ایام جوانی که از سبیل‌‌های دسته‌‌دوچرخه‌‌ای و خرمایی‌‌رنگش خون می‌‌چکید. چه در روزهای آخرین حضورش در تیم ملی بعد از انقلاب که به دست حاج مصطفی داوودی که زیرآب 27ساله‌‌ها را زد، زیرآب خودش زده شد.

سه: پدرخوانده فقط سلطون سلطون‌‌ها. چه آن روزها که در قالب بازیکن، گّر و گّر جام قهرمانی آسیا را بالا می‌برد و روی دوش رضاچاچا می‌‌رفت، چه آن روزها که کل بنچاق پرسپولیس در صندوق عقب پیکانش بود و دست رو هر بازیکنی می‌‌گذاشت طرف با کله می‌‌آمد. چه آن روزها که عکسش با کلاه شاپو در حین اتود زدن بازیگری در فیلم «داش‌‌علی لوطی محله» در روزنامه‌‌ها چاپ می‌‌شد و هنری‌‌نویسان برایش خبر می‌‌چیدند که: «علی پروین جوانمرد شهر ما نیز دست‌‌اندرکار تدارک فیلمی حماسی از قصه‌‌های قدیم شهر تهران و دوران حکومت کلاه‌‌مخملی‌‌های جوانمرد در محلات مختلف است. منتقدین معتقدند که پروین به خوبی از اجرای آن برآمده و به این ترتیب سال 53 را باید سال ظهور قهرمانان در دنیای فیلمسازی شناخت. این فیلم در پایان دور دوم جام تخت‌جمشید روی پرده خواهد آمد.» و نیامد.

و چه آن روزها که در کنار مامان نصرتش در مهمانی مادرانه دنیای ورزش به مناسبت بزرگداشت روز مادر در ابتدای دهه 50 شرکت می‌‌کرد. چه با پیراهن راه‌‌راه تیم کیان که علی الهی در آنجا راه را برای پروین باز کرد و هیچ‌کس نگفت که کاشف این ستاره‌‌ بی‌‌بدیل کدام مرد دلشکسته است. چه در جام‌‌جهانی کوچک برزیل که سلطون کنار کتش را روی سرش انداخته و کراوات پهن از سینه‌اش آویزون بود و همانجا بچه‌‌های تیردوقلو (پروین و قلیچ و حاج‌‌قاسم) توی بازی حکم، همه بازیکنان را می‌‌بردند و لخت می‌‌کردند!

چه در زمان کمک 2500 ریالی‌‌‌‌اش به بازماندگان سینما رکس آبادان که قرار بود بنای یادبود برای شهدای این واقعه بسازند و آخرش معلوم نشد تکلیف پول‌‌ها چه شد. سلطون همیشه سلطون بود. چه هنگام باز کردن دروازه لهستان در المپیک و چه در روزهایی که شایعه رفتنش از پرسپولیس در جام تخت‌‌جمشید پیچیده بود و پرسپولیسی‌ها عزا گرفته بودند. چه در دوران والیبال‌‌بازی در نوجوانی که با پیژامه گل‌‌منگلی روی طناب تور اسپک می‌‌زد و حاضر نبود هیچ باختی را به گردن بگیرد چه هنگام گلزنی‌‌اش به منچستریونایتد از روی نقطه پنالتی در امجدیه (1-1).

چه در زمانی که با بچه‌‌محل‌‌ها الک‌‌دولک و تخته‌‌نرد بازی می‌‌کرد و همه‌‌اش جرزنی می‌‌کرد. چه در زمان ضربه آزادش به کویت در 23 خرداد 55 که ایران را در تهران به قهرمانی جام ملت‌‌های آسیا رساند. چه در زمان درخشش مقابل کریستال‌‌پالاس انگلیس در 17 آبان 1351 که با پیشنهاد 25 هزار پوندی‌شان (از قرار هر پوند 20 تومان) مواجه شد و رسانه‌‌های ورزشی کشور چنان کف کردند که تا چند هفته نظرخواهی کردند؛ از دهداری تا داریوش اقبالی که سلطون برود یا نرود.

چهار: پدرخوانده فقط سلطون سلطون‌‌ها. چه در روزهایی که او از تخت شاهی افتاده بود و رئیس وقت فدراسیون فوتبال کشور در دهه هفتاد امر به تعقیب سلطان داده بود. چه آن روزها که در مسند مربیگری تیم ملی چندتا دَر و دیوانه‌‌ بامزه همیشه دورش بودند و صبح تا شب قهقهه‌‌شان تا هفت‌‌آسمون می‌‌رفت. چه در اولین روزهای حضور در پیکانش که به سفر تفریحی دور اروپا رفتند و آنجا بزرگترین شکست تاریخ پرسپولیس با باخت 8-1 از تیم کریستال‌‌پالاس را تحمل کردند و سلطون از این شکست درسی گرفت که در تمام دوران فوتبالش عصای دستش شد.

(تنها تماشاگر ایرانی حاضر در سکوها خطاب به بازیکنان پرسپولیس فریاد زد که «بابا مگه ماست خوردید» و این اصطلاح تا آخرین روز مربیگری در دهان او ماند). چه زمانی که سلطون با تصاحب عنوان مرد سال فوتبال ایران در سال 50 شنل سفیدش را روی دوش انداخت. پدرخوانده‌‌ای که در روزهای داغ انتخابات، سیاستمداران از او استفاده ابزاری می‌‌کردند و نانش در روغن بود. آن نامزدهای انتخاباتی که پاشنه در سورتمه سلطان در میدان هفت‌‌تیر را برای جلب حمایت و رای‌‌آوری، از پاشنه درمی‌‌آوردند و سلطان همزمان با چند نامزد، دست یاعلی می‌‌داد.

پنج: پدرخوانده فقط سلطون سلطون‌‌ها. چه در روزهایی که زیرسایه پدرش مش احمد كله پز براي خودش در كوچه غريبون، كيا و بيايي داشت. چه در اولين كارش طلاسازي و نشاندن نگين روي انگشتر طلا که مدعی بود فوتبال نمي‌‌گذارد او جواهرساز بزرگی شود! چه در روزهای پیش از دربی‌‌های داغ دهه پنجاه که هنوز مامان نصرت برای او زن نستانده بود و وقتی خبرنگاران می‌‌پرسیدند چه تیپ دختری را بیشتر می‌‌پسندی؟ می‌‌گفت «دختری با موهای بلند و کمی بور. با چشمانی آبی و صورت کمی کشیده». گیرم چنین دختری هرگز نصیبش نشد. با این همه او یکی از پایدارترین زندگی‌‌های زناشویی را از سر گذراند و هرگز یک تار موی همسرش را به تمام باربی‌‌های جهان نداد. سلطون فقط سلطون پدرخوانده‌‌ها و پدرخوانده فقط سلطون سلطون‌‌ها.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.