روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا… عرض کنم که چند وقتی هست خونه بنده از زور کثیفی و نامرتبی با مناطق جنگزده در رقابتی تنگاتنگه و شتر با کلیه متعلقاتش مفقود میشه. لذا از پذیرایی از هرگونه جانداری معذورم. ولی دیشب که دوستم زنگ زد و گفت که میخواد شب بیاد خونه من بخوابه، فهمیدم که برای هزارمین بار با همسرش دعوای جانانهای کرده و همسر محترم هم نصفه شبی بهش اخطار داده که: «از جلو چشمام دور شو وگرنه خونت پای خودته…» و اگه من راهش ندم، باید بره پارک سر کوچهشون.
لذا بیخیال اوضاع خونه، گفتم تشریف بیاره. رسیده نرسیده، همینجور که کولهش رو خالی میکرد و به بینظمی خونه کمک شایانی میکرد، شروع کرد:- « آقا این دفعه دیگه تمومه، دیگه تمومه … اینقدر اینجا میمونم تا تکلیف این زندگی رو روشن کنم. دیگه خسته شدم. دیگه پامو تو اون خونه نمیذارم. من دیگه از اینجا جُم نمیخورم…»
راستش این دفعه برای نجات خودم باید این زوج خوشبخت رو آشتی میدادم، چراکه دوست عزیز، قصد اُتراق درازمدت داشت:- « نه… نگو این حرفا رو. امشب رو اینجا بمون، ولی فردا یه جعبه شیرینی بگیر، برو سر خونه زندگیت… این حرفای بچه گونه چیه میزنی؟»چون حرفهام از روی خیرخواهی نبود و از دل نمیومد، لاجرم بر دل هم اصلا ننشست:
- « برو بابا… شیرینیِ چی بگیرم؟… من دیگه اینجا میمونم. تموم شد رفت.»همونجور که داشت منو توجیه میکرد تا خودمو آماده کنم برای هم خانه جدید و به زمین وزمان هم ناسزا میگفت، موبایلش زنگ زد. پدرش بود. ظاهرا همسر محترم، با پدر ایشون تماس گرفته و وضعیت رو توضیح داده بود: « پدر من… من دیگه تو اون زندگی برنمیگردم. تموم. الانم جام راحته، خیلی هم عالیه…»
ظاهرا پدرشون خیلی اصرار داشتن که بدونن آقازاده کجا تشریف دارن:- « پدر جان، خونه یکی از دوستام هستم… نه بابا این چه حرفیه، من اهلِ این حرفام؟ اصلا آدرس میدم بیا اینجا رو ببین. پاشو بیا… پاشو بیا…» جلوی چشمایِ از حدقه در اومده من، آدرس داد و پدر رو هم دعوت کرد:
- « ببخشیدا… بذار بیاد اینجا رو ببینه که چقدر امن و امانه. ببینه اینجا سگ صاحابشو نمیشناسه. خیالش راحت شه…»دوستان، چقدر نصفه شب، خونه رو تمیز و مرتب کردن سخته. ولی توصیه میکنم بهتون که در هر حال هیچوقت کیفیت و دقت رو فدای زمانِ کوتاه نکنید چون امکان داره کنترل تلویزیون، زیر پاهاتون خرد شه و کلید درِ خونه رو که همینجور پرت کردین یه گوشهای، بره تو جارو برقی.
حدودا نیمه شب بود که متوجه شدم وسط خانه و روی فرش، محل مناسبی برای پیدا کردن کلید، داخل کیسه جاروبرقی نیست و کلیه نخالهها میریزن همونجا و خیلی هم سخت پاک میشن. کل خاکها هم پخش میشن و مجبور به گردگیری مجدد در کل منزل هستین.دوستان، فحش دادن به بخت و اقبال، فقط وقتتون رو میگیره… بهترین کار، جمع کردن فرش و پرتاب آن در انباریه… حالا بعدا یه فکری براش میکنین…
حتما همیشه در منزل، بتادین و باند زخم داشته باشین. چون وقتی که به خاطر عجله، استکانهای داخل کابینت، همگی با هم سقوط میکنند و شما همچون بازیگر فیلم «شعله» بر روی خرده شیشهها راه میروید، برخلاف اون فیلمه، پاهاتون تیکهتیکه میشه و بقیه کارها رو باید نشسته انجام بدین که خب، یه خورده سختتره…
به نظر من از دیگران هم کمک بگیرید و مثل من تعارفات بیهود نکنین که: «نه بابا، کاری نیست… خودم انجام میدم… تو راحت باش…»تا پدر دوست من برسه، تقریبا دکور خونه عوض شد و دو عدد کیسه زباله سایز بزرگ هم پُر شد… شدت خونریزی البته یه خورده بیحالم کرده بود ولی هر جور بود جلوی پدر دوستم، تونستم بلند شم:
- « خیلی خوش آمدین… بفرمایین.» / « خیلی ممنون… خدا بد نده، پاها تونو عمل کردین؟» / « بله. جراحی داشتم. خداروشکر بهترم… شما بفرمایین…»پدر و پسر، وارد بحثهای خودشون شدن و من هم، نالان و با قامتی خمیده، در صندلی فرو رفته بودم. خدا رو شکر، پدر همون نصفه شبی، پسر رو راضی کرد که برگرده خونهش… درسته خون زیادی ازم رفت، ولی خونه مرتب شد.

