روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| دیروز دختری تماس گرفت و گفت: «این ساعتی رو که برای فروش گذاشتید، تخفیف هم داره؟» گفتم: «نه خانم. قیمت به دلاره. میتونید برید سایت برند ساعت، اونجا قیمت رو گذاشته. من حتی پایینتر از اون قیمت، آگهی کردم.» کمی مکث کرد و گفت: «باشه، من دوباره تماس میگیرم.» ماجرا برمیگشت به ساعتی که سال گذشته هدیه گرفته بودم و هیچوقت نتوانستم دستم کنم، چون زنانه بود!
البته قصه این هدیه عجیب هم خودش حکایتی است غریب که شاید بعدا نوشتم. خلاصه که چند ساعت بعد، مردی تماس گرفت و گفت: «آقا شما اون ساعت رو برای فروش آگهی کرده بودید؟» گفتم: «بله. در خدمتم.» گفت: «این دختر ما کلکسیون ساعت داره. روز تولدش هم نزدیکه. به من گفته ساعت رو دیده، خیلی خوشش اومده، من یکی از کارمندهام رو همراه دخترم میفرستم ببینه، اگر سالم بود، خریداری میکنم.»
گفتم: «در خدمتم.» و داخل واتساپ آدرس دادم. همزمان آدرس شرکتی تجاری را فرستاده بود که گویا مدیرعاملش بود. یک ساعت بعد هم ماشینی فرستاده بود کنار خانهام. مرد هم تماس میگرفت، بروم کالا را تحویل بدهم. شماره کارت دادم برای واریز پول و داخل ماشین که رفتم، دختری منتظر نشسته بود. سر و وضع و نوع حرف زدنش بیشتر به کسی میخورد که آمده سر قرار! با عشوهای عجول و بیظرافت گفت: «میشه ببینمش؟»
جعبه را درآوردم و به او دادم، نگاهی به ساعت انداخت و بعد آن را داخل جعبه گذاشت. همزمان خریدار تماس گرفت. گفت: «جناب من نمیتونستم به کارتتون بریزم، شبا کردم.» گفتم: «60 تومن رو شما از دو تا کارت، میتونید جابهجا کنید. شبا نمیخواد که!» فورا گفت: «حالا بههرحال من واریز کردم، الان هم رسیدش رو میفرستم واتساپتون.» همزمان واتساپ را چک میکردم؛ رسیدی فرستاده بود دقیقا مشابه رسید شبا.
پشت گوشی منتظر بود. گفتم: «جناب من چک کردم، رسید رو فرستادید، ولی تا پیامک واریز نیاد که من نمیتونم ساعت رو تحویل بدم.» بعد هم به دختر اشاره کردم جعبه را برگرداند. خریدار با آرامش گفت: «خب برید تو سایت بانک، شماره پیگیری رسید رو بزنید، مشخص میشه من شبا کردم.» نمیدانم از چه سایتی حرف میزد و راننده هم این پا و آن پا میکرد فورا برود.
گفتم: «باشه، آدرس سایت رو بفرستید.» جعبه ساعت همچنان دست دختر بود. گفتم: «ببخشید، جعبه رو برگردونید، هنوز واریز نشده.» دخترک گفت: «یعنی چی؟ پدرم که پولتون رو ریخته!» گفتم: «تا پیامک واریز نیاد، من نمیتونم کالا رو تحویل بدم.» اینجا بود که راننده در همراهی با من گفت: «خب راست میگه خانم، چند میلیون پول این جنسه. این آقا که نمیتونه همینطوری به شما پول بده!»
با تعجب رو به راننده گفتم: «شما راننده اینترنتی هستید؟» گفت: «بله. چطور؟» گفتم: «آخه پدر این آقا گفت کارمندش رو میفرسته واسه تحویل جنس!» دختر گفت: «رانندهمون در دسترس نبود. اسنپ گرفتیم.» همزمان دست میبردم سمت جعبه. راننده گفت: «جنسش رو بده خانم. پول توقف من هم باید بزنید. بیست دقیقهست اینجا معطلم.»
رو به دختر گفتم: «ببین خانم، تا جنس رو ندی، نمیذارم از اینجا بری. دفتر نیروي انتظامی هم همین پایین کوچهست. ناراحتی بریم اونجا!» که دختر گفت: «یعنی چی آقا؟ بیا! نخواستم اصلا!» و جعبه را برگرداند. همزمان میگفت: «شما بلد نیستی یه شماره شبا چک کنی، به من چه ربطی داره؟!» همانطور که جعبه را دستم میگرفتم، داخل سایتی رفتم که خریدار میگفت سایت بانک مرکزی است. منتها هر چه میگشتم چنین استعلامی برای شبا وجود نداشت.
برای همین فورا با برادرم تماس گرفتم و گفتم: «ببین، من تو این چیزها خنگم. برو ببین همچین استعلامی وجود داره برای شبا؟» جالب اینجاست برادرم هم بعد از چند دقیقه تماس گرفت و گفت: «نه، من هم چیزی پیدا نکردم.» دوباره با خریدار تماس گرفتم و گفتم ما نمیتوانیم چنین استعلامی را داخل سایت بانک پیدا کنیم. همزمان برادرم پیامک داده بود: «یاسر، کلاهبرداریه. شک نکن!»
دخترک رو به راننده گفت: «آقا من میرم یه آبمعدنی بخرم، این فروشنده نیست بابا، امله! یه استعلام بلد نیست بگیره!» راننده بیحوصله گفت: «من هر چقدر معطل بمونم، پولش رو از کسی که ماشین گرفته میگیرم.» خریدار تماس میگرفت. گفت: «چک کردید؟» گفتم: «آقا همچین استعلامی وجود نداره!» که شنیدم داد میزند: «یعنی چی آقا؟ من 60 میلیون ریختم به حسابت، به من چه تو خنگی، سر از کار بانکی درنمیآری!»
گفتم: «اصلاً ما خنگ! شما که فهمیدهای، عکس بگیر از مراحل استعلام شبا، بفرست، من برم چک کنم!» منتها دیدم به داد و فریاد ادامه میدهد: «ازت شکایت میکنم! پول من رو میخوری؟» گفتم: «عزیز من! آدرس من که مشخصه، تلفن هم داری، من که فرار نمیکنم. اگه شبا کرده باشی، فردا تماس بگیر، خودم میفرستم خدمتت.» از دور همزمان دختره را میپاییدم که به جای رفتن به مغازه، میپیچید داخل کوچه.
خریدار همچنان تهدیدم میکرد که آشنا دارد، میفرستد مرا توی گونی ببرند! گوشی را پایین گرفتم، از راننده پرسیدم: «آقا این کسی که اسنپ گرفته، از کدوم آدرس گرفته؟» راننده گفت: «چند تا کوچه بالاتر!» گفتم: «آخه دختره هم نرفت آبمعدنی بخره. فکر کنم کلا رفت!» راننده گفت: «به من ربطی نداره. من پولم رو ازشون میگیرم. زنگ میزنم پشتیبانی اگه پولم رو نده. من نیم ساعته وایسادم.» گوشی را که بالا میآوردم، خریدار قطع کرده بود.
برادرم پشت خط بود. گفت: «رئیس بانک اینجا دوست منه. الان زنگ زدم پرسیدم. گفت تا وقتی پول ننشسته، اطمینان نکنید.» به راننده گفتم: «آقا یه تماس بگیر ببین طرف جواب میده؟» راننده که تازه فهمیده بود، احتمالا پولی در کار نخواهد بود، پشت هم شروع کرد به تماس گرفتن. خریدار پاسخ نمیداد. دختره هم رفته بود. راننده گفت: «الان میرم سر آدرس، چند تا کوچه بالاتره.» همانطور که جعبه ساعت در دستم بود و از ماشین پیاده میشدم گفتم: «تا الان رفتن. کسی اونجا نیست.» با این حال راننده پا روی پدال گذاشته بود. با سرعت دور میشد.

