روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| آقای شعبانی دستها را تا اندازهای که به مشتریهای میزهای بغل نخورد باز کرد و با صدایی که تقریباً به گوش همه رسید گفت: «من از مرگ نمیترسم.» ساعت نه و بیست دقیقه صبح جمعه بود و آقای شعبانی داشت صبحانهاش را در کنار دو دوست نه چندان قدیمی در کافهای تنگ میخورد. سبیلهای خاکستریاش از آبِ خوراک لوبیای تندِ جا افتاده قرمز بود و داشت چنگالش را در تن سوسیس طویلِ کبابی فرو میکرد. موقع جویدن سوسیس، یکی از مردهای روبهرو را مخاطب قرار داد و پرسید: «تو چی فراهانی جان؟ تو از مرگ میترسی؟»
آقای فراهانی مرد آرامی بود و علاقهای نداشت توجه دیگران را به خودش جلب کند. با صدایی بسیار آهستهتر از شعبانی جواب داد: «چه میدونم. آدم تا چیزی رو از نزدیک نبینه نمیتونه بفهمه ازش میترسه یا نه.» مرد سوم موقع نوشیدن چای و کج و معوج شدن صورتش پشت استکان کمرباریک به علامت تایید سر تکان داد. آقای شعبانی دوباره جمع را در دست گرفت و هوارکشان گفت:
«خیالت که از خودت راحت باشه نمیترسی.» آقای فراهانی تلاش کرد بحث را عوض کند. «پنیرش خوش طعمه، نه؟» شعبانی گاز دیگری به سر سوسیسِ طویل زد و بیتوجه به کیفیت پنیر گفت: «تو چی قائمی؟ برای مردن آمادهای؟» آقای قائمی اخم و لبخند را به هم پیوند زد و گفت: «بابا یه روز اومدیم دور هم حال کنیم، ول کن مرگو.» آقای شعبانی کف دست بزرگش را به سبیل کشید و گفت: «حرفم اینه که آدم باید همیشه آماده رفتن باشه.»
ساعت 10 بعد از یک کشتی سه نفره، آقای فراهانی موفق شد کارتش را زودتر به دست صندوقدار برساند و میز را حساب کند. آقای شعبانی زودتر از بقیه بیرون رفت و جلوی کافه ایستاد. با صدایی که به گوش تک تک اهالی محل میرسید گفت: «تو این هوا واقعاً سیگار میچسبه.» یک نخ وینستون گوشه لب گذاشت و در جیبش دنبال فندک گشت. احساس کرد قطرهای آب روی سرش ریخت. با تعجب و به قصد پیدا کردن ابرهای باران زا سرش را بالا برد و ثانیهای بعد یک کولر روی صورتش فرود آمد. ساعت ده و پنج دقیقه صبح جمعه آقای شعبانی مرده بود و هیچکس نفهمید فرصت کرده بود نترسیدنش را به رخ مرگ بکشد یا نه.

