روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی| یک: ‌ من سربازی چندماه مانده به پایان خدمت بودم و لیسانسم توی جیبم منتظرم بودم تا کارت پایان خدمت را بگیرم و جریان کار و پول و زندگی شروع شود. فیلم‌ها، کتاب‌ها و سفرهایی را که در دوران کنکور و دانشجویی ذخیره کرده بودم ببینم و بخوانم و بروم. منتظر بودم روزهای کش‌آمده سربازی که هر روزش انگار دو روز می‌گذشت تمام شود و دیوارهای خوابگاه سربازی که وقتی می‌خوابیدی انگار به سمتت می‌آمدند کنار بروند و اجازه بدهند تا نور بتابد و من رد نور را بگیرم و از این تنگنا خلاص شوم تا زندگی بار دیگر آغاز شود.

حساب و کتاب‌هایم جور در‌می‌آمد و دو دو تا می‌شد چهارتا و همه‌چیز مطابق انتظار یک بچه شهرستانی پیش‌ رفته بود که آرزویش لیسانس و استخدام و تشکیل زندگی بوده و حالا اگر از سد سربازی می‌گذشت همه‌چیز درست می‌بود.من در همین حال و هوا روزها را می‌شمردم که با اشاره اطرافیان متوجه شدم اتفاقاتی در سپهر سیاسی کشور رخ داده است، سایه جنگ و تحریم روی سرمان آمده و انگار قرار است چیزی تغییر کند.

نمی‌دانم عصر کدام روز بود و من در کدام اتاق اداره تعزیرات حکومتی (محل خدمت سربازی) در حال خدمت بودم که اخبار تایید کرد که همه‌چیز جدی شده، تحریم آمده، جنگ ممکن است رخ بدهد، دلار و سکه روند صعودی گرفته و تورم عظیمی در راه است و البته هنوز امنیت داریم و در همین امنیت پراید در چند روز دوبرابر شد و دلار سه‌برابر و سکه و خانه و… هم در روزهای بعد سر به‌فلک کشیدند و…

حساب و کتاب‌های لیسانسه وظیفه یکباره به‌هم خورد، دیوارها که چند صباحی بود عقب‌نشینی کرده بودند، دوباره به سمت من آمدند، خورشید نورش را دزدید و پشت کوه‌ها قایم شد، سایه ناامیدی از اتاقی در تعزیرات شروع شد و یک‌باره روی آینده یک جوان بیست و دو ساله افتاد. همه آرزوها دورتر و دورتر شدند. سرباز وظیفه که خدمت را با دلار نهصد تومانی شروع کرده بود با دلار سه هزار و ششصد تومانی به پایان رساند…

دو: از همان روزهای نونهالی که پایم به توپ خورد رویای فوتبالیست شدن در ذهنم کاشته شد و هرچه جلوتر رفتم بیشتر ریشه دواند و ساقه‌هایش هم قد کشیدند و در سیزده یا چهارده سالگی مثل لوبیای سحر‌آميز دور تمام مویرگ‌های مغزم پیچ‌و‌تاب خورد. اما از آنجا‌که هنوز نمره و درس ملاک شایسته‌سالاری بود و من هم از بد حادثه جزو آنهایی بودم که ریاضی و علوم را خوب می‌فهمیدم هیچ‌گاه نتوانستم فوتبال را جدی دنبال کنم، نمی‌گویم نگذاشتند چون خودم هم از درس و مشق بدم نمی‌آمد، اما هر‌بار پیچ تلویزیون را باز می‌کردم و می‌دیدم هنوز سنم از تمام فوتبالیست‌های تیم‌ها کمتر است امیدوار می‌شدم که فرصت هنوز از دست نرفته و هنوز می‌شود شماره هفت استقلال را پوشید و…

اما در چشم به‌هم‌زدنی کنکور آمد و بعد دانشگاه و مشغله‌های جدید و نمی‌دانم یکباره چه اتفاقی افتاد که به‌جز رضا عنایتی سرنوشت هر بازیکنی را می‌خواندم قبل از من وارد فوتبال حرفه‌‌ای شده بود، یکی دو سال بعد اما لحظه پایان این امید خام بود، درست وقتی در یک مسابقه محلی رباط پایم آسیب دید، فوتبال کنار رفت، رویایش نابود شد، شکم جلو آمد،

سر توپ زدن فراموش شد، پسر کشیده عشق فوتبال دیگر نتوانست بلند شود و روی سر همه هد بزند و به‌جایش کتاب و دفتر را محکم چسبید. دلش می‌خواست مثل علی دایی فوتبالیستي تحصیلکرده شود اما فوتبالیست شدنش مرد و تحصیل کردنش هم در برهوت علم و دانش کشور به محاق رفت! امید کم جان شده به فوتبالیست شدن یک رباط آسیب‌دیده کم داشت تا به‌طور کامل نابود شود…

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.