روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: واقعا خوب آدمی پیدا کردید برای نوشتن از ناامیدی. منی که دیگر آخرشم. آخرین سلطان بیتاج و تختش. مغروق در رودهای سیاه یأس و حرمان. منی که ناامیدی را از سیاهی چشمان شاعران و روشنفکران، سطر به سطر آموختم و امید را از محبوسان رو بهزوال زير هشتها، از بيماران گسستهدل مبتلا به استسقا، از مادران گيسونقرهاي سوگوار از دست دادن سام نریمانهایشان، از مقتولان زيبا و از عابرين تنهاي امامزاده يحيي و همگی چپچپ نگاهم کردند.
مردان و زنانی که معنی آخرین سوسوی فتيله فانوس شب را بهتر از من درك ميكردند؛ چون براي يافتن هر شعله ريزي، شب را تا صبح رو به پنجره سقفي خوابيده بودند. رو به فلق. رو به لاجورد. رو به تیرگی خروسخوانهای بیتهمتن. رو به چاههاي پر از مكتوب شکایت. رو به شاه خراسان. رو به هر زیارتگاه بیزوار. حتي كمي هم رو به قونيه و بخارا و فرات. حتی اندکی هم رو به بارانهاي موسمي و ستارههاي پنج خواهرون.
واقعا برای نوشتن از ناامیدی، خوب آدمی را پیدا کردی. منی که آواره روانپزشکها و روانکاوهای صنار سهشاهی هستم و قرصهای آرامبخششان هیچ فانوسی در دلم روشن نمیکند. منی که اوج ناامیدی را در آخرین ساعات مرگ پدر درک کردم؛ وقتی که رو به موت افتاده بود و با نگاه بینگاهش به من میفهماند که دلش سیگار میطلبد. دکتر گفته بود نباید تا دویست کیلومتریاش سیگار روشن کرد اما من نامردتر از این حرفها بودم که آخرین خواسته آتا را برآورده نکنم.
یک نخ کنت ملایم روشن کردم و گذاشتم بین لبهایش که دیگر سفید یخچالی شده بود. چشمانش بسته بود. آمد که قدرتش را در دو لبش جمع کند و به سیگار مک بزند اما هرچه به لبهایش فشار آورد نتوانست ذرهای از دود را به اندرون خود بکشد. این بیفایدهترین دودی عمرم بود که به آسمان میرفت و مرا به گریه میانداخت. آنجا به خود گفتم کسی که کاهو میکارد هرگز سالاد نمیخورد (اما چه ربطی داشت؟)
دو: حالا که قرار است از ناامیدی بنویسم بگذارید از امید معکوس بنویسم. مثل گلی که صفر ایرانپاک در دقیقه 90 دربی 28 خرداد 1350 زد و کل سکوهای ناامید استادیوم به هوا رفت. از آن گلهای خمارکننده که یک طرف را نابود و طرف دیگر را زندگی بخشید. صَفر، گل دقیقه 30 غلام مظلومی را پاسخ داد و تاجیها را چنان به خماری انداخت که همه توپچیهایش نشسته بودند روی چمن و نا نداشتند به رختکنی بروند. آن روز از همه خوشحالتر سلطان قرمزها بود.
مردی که شب پیش از دربی در پاسخ به سوال خبرنگار مجله جوانپسند اطلاعات هفتگی که پرسیده بود چرا هنوز مامان نصرت برایت زن نستانده؟ و تو اصلا چه تیپ دختری را بیشتر میپسندی؟ گفته بود «دختری با موهای بلند و کمی بور. با چشمانی آبی و صورتي کمی کشیده». احتمالا همان روز دختران چشم و ابرو مشکی طهرون فهمیده بودند که هیچ شانسی برای انتخاب ماماننصرت ندارند و زدهاند به گاراژ. اما جالب اینکه در نهایتش هیچ عروس چشمآبیاي نصیب سلطان نشد و او به عقد بانوی چشممشکی رویاهایش نشست!
سه: پرسپولیس نهتنها آن روز که بارها و بارها با گل دقیقه نود ستارگانش از شکست قسر در رفت و از سیهچال ناامیدی گریخت. نمونهاش دربي 1-1 چهارشنبه 27 اسفند 1354. ديدار رفت چهارمين دوره جام تختجمشيد در امجديه كه گل دقيقه 22 مسعود مژدهي را اینبار محمود خوردبين در دقايق پاياني جواب داد و تيمش را از شكستي محتوم گريزاند. سه روز مانده به عید، آسمان ابري تهران و زمين كچل امجديه، دو رقيب ديرين را در حضور 25 هزار تماشاگر به مصاف هم كشاند و داوري نامتعادل محمدصالحي كه مسعود مژدهي را با كارت قرمز مواجه كرد جيغ رايكوف را درآورد.
و زدراوكو رايكوف به خبرنگار اطلاعات گفت «داور توپي را كه بعد از برخورد به تير افقي دروازه- به فاصله نيم متر بيرون خط دروازه- روي زمين فرود آمد گل حساب كرد و ما را از يك برد حتمي محروم ساخت. مگر تيم تاج يك تيم خارجي است كه بايد هميشه در حقش حقكشي كرد؟ برد صد درصد حق ما بود حيف كه داور نگذاشت.»
چهار: برخلاف هر دوی این صحنههای دقیقه نودی که امید را با ناامیدی عوض کرد تاج هم یکبار از انتهای یأس به صحرای امید گریخت. همان بازی سوم مهر 49 در امجديه با داور تركيهاي «ارتوگرول ولمك» كه هنوز 7 دقيقه از بازي نگذشته بود كه علي سلطون، موذمالموذمال جلو كشيد و يك گل به ناصر زد. البت ناصر هم طفلي در جريان گل، بيتقصير بيتقصير نبود. همان ناصر كه تازهتازه تاجي شده بود و عشق حسنچلويي بود و با آن لباس تمام مشكي- پيراهن سیاه، شورت سیاه و جوراب سياهسفید راهراه- دل از همه ميبرد.
دوباره در دقيقه 27 بود که سلطون قرمزها تاج را به فنا داد. ضربه كاشتهاش همچون لقمه حاضري رو سر كلاني ميزون شد و ضربه او هم رفت غلتيد توی دروازه ناصر. البت که در نيمه دوم جريان بازي عوض شد و تاجيها عين آپاچيها ريختند جلوي دروازه قرمزها كه دوگل عقبافتاده را جبران كنند. آنها در يك ربع آخر، با سه گل بازي را بردند. قراب در دقیقه 73 و کارو و مژدهی در دقایق 87 و 88 کولاک کردند. این بار تریلوژی ناامیدی سهم قرمزها بود و در کوچه آبیها عروسی سنگینی برقرار شد.

