روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: فینالترين فینال قهرمانی فوتبال در ایران فقط بازی نهایی سال 1337 که بازیکنان تاج بعد از شکست از شاهین، دستدست کردند و ناگهان کاپ قهرمانی را در مقابل چشمان بیست هزار تماشاگر ربودند و دِ الفرار! آنها آن جام شکیل و زیبا را طی یک عملیات جیمزباندی با خود از ورزشگاه بیرون بردند.
حقشان بود اگر به ممد سمسار در خیابان شهرستانی فوزیه بفروشند اما نشد. حالا بزنبزن و قشقرقی راه افتاده بود که نیا و نپرس. خون در صحن امجدیه راه افتاده بود. فقط مجسم کن اوضاع روحی بازیکنان جنتلمن شاهین را که سیخکی وایستاده بودند و لبتشنه از لب چشمه برمیگشتند. این درد را دیگر نمیشود کشید دوستان.
دو: فینال جام باشگاههای تهران در سال ۱۳۳۷ با حضور دو خصم مادرزاد -تاج و شاهین- که بعدها در قالب استقلال و پرسپولیس حلول کرد سوررئالترین فینال تاریخ فوتبال ایران بود. هنوز ضیافت پنالتیها در پایان فینالها در فوتبال تهران به گوش فدراسیوننشینان نرسیده بود و مرسوم نشده بود که بازی اول فینال در روز پنجم اردیبهشت ۱-۱ مساوی شد و طبیعتا حکم به تکرار بازی داده شد. فینال تکراری در مقابل چشمان تیفوسیهای دو تیم در امجدیه انباشته لبریز از سکوهای گوشتی، با نتیجه ۳-۲ به سود تاج به پیش میرفت که داور بازی به دلیل تاریکی هوا!
آن هم در حالی که هنوز ظلمات و تاریکی بر امجدیه سایه نیانداخته بود مسابقه را نیمهکاره متوقف کرد و رای به تکرار سوم فینال در روزی دیگر داده شد. حالا قیافه بازیکنان تاج دیدن داشت که خود را قهرمان بلامنازع جام میپنداشتند و ماهی طلایی از دستشان به زمین افتاده بود و خون خونشان را میخورد. تاجیهای رگگردنی که هیچ رقمه تصمیم جنجالی داور را قبول نداشتند بعد از کلی جر و بحث با داوران و فدراسیوننشینان، ناگهان سایه دو ستاره یاغی خود را دیدند که به پلکزدنی، جام قهرمانی را از روی میز جوایز برداشته و در رفتند.
در حالی که شاهینیها در عملی مقابله به مثل، اقدام به دنبال کردن «کاپدزد»ها کرده بودند. ستارههای کفزن تاجی، کاپ را به سلامت از امجدیه بیرون بردند اما این اتفاق، آتش رقابت دو تیم سفید و لاجورد پایتخت را به سکوها کشاند و باعث درگیری شدید هواداران دو تیم در بیرون امجدیه شد. حالا حال و احوال فدراسیوننشینان دیدن داشت که چاره را در این دیدند که از فدراسیون بینالمللی فوتبال (فیفا) استعلام بگیرند تا غائله بخوابد.
در حالی که هنوز آتش هیاهوی فینال، در افکار عمومی به خاکستر تبدیل نشده بود و شهر در پچپچهایی جانگداز و ابزورد درباره تصمیم داور میسوخت رای محرمانه فیفا به فدراسیون فوتبال رسید«بازی باید تکرار شود». فینال تکراری، هفت ماه بعد در 16 آبان 1337 در امجدیه برگزار شد اما این بار برای تاجیها آمد نداشت. شاهین با نتیجه ۲-صفر برد و کاپ قهرمانی را در میان حراست بادیگاردهایش به خانه برد تا چشم اغیار در آن نیفتد.
گلهای شاهین را دکتر برومند و حاج رضاقلی (گل به خودی بازیکن تاج) به ثمر رساندند. حالا 65 سال بعد از آن داستان، من هر زمان که فینالهای لیگ برتر را میبینم منتظرم که یکی کاپ را بردارد و بگریزد تا روزی که آبها از آسیاب بیفتد. داستان سرقت کاپ در روز روشن و مقابل چشمان آن همه تماشاگر امجدیهنشین، هرچه بود برای همیشه در تاریخ فوتبال ایران ماند و آن دو بازیکن تاجی که در تاریکی هوا کاپ را فراری دادند تا پایان عمرشان هر جا نشستند از این داستان به عنوان عملیات جگردارانه جیمزباندی یاد کردند و به خود بالیدند.
سه: آن سالها هنوز حکم پنالتیهای تعیینکننده در پایان بازیها اختراع نشده بود و امری به شدت سوسولی در نظر سبیلداران اعظم توپچیها به نظر میآمد. فینالهای تکراری پایتخت برای خواباندن آتش جنگ تاج و شاهین، چنان پردود و پُرحرف و حدیث بود که گاهی تا چهاربار هم تکرار میشد! مثل جام باشگاههای تهران در سال 1335 که به صورت دوحذفي و در دو گروه با شرکت 13 تيم در تيرماه آن سال برگزار شد. تيم شاهين با غلبه 1-4 بر تاج قهرمان گروه اول شد و مستقيم به فينال راه پيدا کرد.
در گروه مقابل نیز تيم تاج از نيروي هوايي شکست خورد و از فینال بازماند اما چون نيروي هوايي از يک يار خارجي استفاده کرده بود فدراسیون فوتبال رای به محرومیت نیروی هوایی داد و تيم تاج را مستقیم به فینال فرستاد. دیدار تاج و شاهین در بازی اول فینال با نتیجه 1-1 و در مسابقه دوم با نتیجه 3-3 خاتمه يافت. اما تاج در ديدار سوم انتقام دیدار اول را گرفت و به برتري 1-3 دست يافت. حالا هر دو تيم صاحب يک باخت بودند و فینال چهارم در حکم تعیین قهرمان بلامنازع بود. آن سال، تاج ديدار آخر را به سود تاج خاتمه داد و شاهين در مقام نايبقهرمانی ماند. حالا هیچ شاهینی قدرت این را نداشت به کاپ زیبای ساخت قمشهای چپچپ نگاه کند.
چهار: نبرد جانسوز تاج و شاهین از اواسط دهه بیست تا دهه چهل که شاهین منحل شد (1346) ادامه یافت و چه داستانهای ابزوردی که به جا نگذاشت. دو مجموعه متخاصمی که بازیکنان و مدیرانش، رقیب را در نقش خولی مینشاندند بعد از فرو نشستن آتشها به این نتیجه رسیدند که آه که چه دوران پرنقش و نگاری باهم داشتند.
این حسرتها و حرمانها را شاید بتوان بعدها در میان سطور نامرعی نامهنگاریهای آقای خواجهنوری مدیر باشگاه شاهین با آقای خسروانی مالک تاج در سال 1999 دید که یک زمان دوست نداشتند زیر کلاه همدیگر، کلّهای وجود داشته باشد اما عنصر زمان، آن تخاصم اسطورهای را در دوران پیرانهسری برایشان حل کرد. این بخشی از نامه خواجهنوری به خسروانی است که چهل سال بعد از فینال کاپدزدی و در پاسخ نامه او نوشته شده است:
«پرويزجان لطفا دقت کنن ببين چه کساني در آن زمان، مبارزه ورزشي را تبديل به سياسي ميکردند و چگونه مردمان بيگناهي در اندک مدت بدون خطايي مقصر قلمداد ميشدند و چگونه افراد مرموزي اعمال ناشايست خود را نديده گرفته و به ديگران اتهام دروغ ميزدند و آنها را گرفتار دستگاههاي انتظامي ميکردند… شاهين را آن بار چنان بر زمين زدند که با بالهاي شکسته و پرهاي ريختهشدهاش ديگر توان بلند شدن از زمين و پرواز را نداشت.
بيرون آوردن متهمي چون من و به پرواز درآوردن شاهين پر ريخته از زير کوه بهتانهاي دروغ، کاري بود بس دشوار. حتي سپهبدي چون شما، با داشتن سمت رياست سازمان تربيتبدني نتوانست شاهين را نجات دهد… پرويزجان آفرين بر تو که نامه نوشتي، چون نامه تو باعث شد که من اين اسرار نهان و درد دل را براي اولين بار فاش سازم، آن هم براي رقيبي ورزشي چون تاج. خوشبختانه شما امروز ديگر در سايه تفنگ و سرنيزه نيستي که مردم از شما بترسند. ما اکنون در يک سطح قرار داريم و در يک کشور بيگانه ولي بهطور آزاد به دور از ميهن عزير به سر ميبريم آما با يک تفاوت.
با اين تفاوت که شما فراري انقلاب اسلامي هستيد و من تبعيدي پرونده دستپرورده برادران سرودي، يمين و فکري و همان دستگاهي که شما با آن همکاري ميکرديد… باري پس از لغو پروانه و به جريان افتادن پرونده سازمان امنيتي من درصدد دادخواهي و بازگشت حيثيت خود بودم ولي متاسفانه به هرکجا رفتم و به هرکسي که آن حکايت را گفتم از يک گوش شنيدند و از گوش ديگر بيرون انداختند. با تني خسته و شکسته به درگاه هر که رفتم گويي رحم و انصافي در آنها وجود نداشت و همه از اسلحه سردي که سرودي به کار برده بود (کلمه شاه) واهمه داشتند و ناجوانمردانه مرا به ديگري حواله ميکردند… به کجا برم شکايت به که گويم اين حکايت/ سر مردمان بريدن بيجرم و بيجنايت»…
پنج: میخواهم اسم بازیکن شیردلی که جام 1337 را دزدید و از امجدیه بیرون برد را بنویسم میگوید مشغولالذمهاش میشوی ایبرام. میخواهم اسم داور را بنویسم میگوید مشمولالذمهاش میشوی ایبرام. (من در ذمه شدن، یا مشمولم یا مشغول!) باشد. باشد. بگذارید به همین گزارش بیسند از دزدیدن یک کاپ قهرمانی در روز روشن اکتفا کنم که هیچ رفرنس دقیقی از آکتورهایش ندارد. چرا که رفرنس اصلی، خود داستان است. این مملکت در طول تاریخش دارای بازیکنانی بوده که برای جلوگیری از حقکشی داوران، کاپ را از روی میز جوایز میدزدیدند و به خیابان ورزنده میگریختند. روحت شاد ستاره تاج که گفتی «وقتی کاپ را پس دادم انگار جهیزیه مادرم را میریختم به خیابان!» خیابان را سراسر خون گرفته است.

