روزنامه هفت صبح| یک: طفلی اخوان ثالث درست گفته بود که من در جوانی آنقدر خدمت پیران کردم که در پیری نیاز به پند جوانانم نیست. این نیز حرفی است. مخصوصا برای من که نمی‌‌دانم از روی کدام عقده فرویدی، از 18سالگی کلیوم در خدمت پیران میکده بودم به‌جای همنشینی با جوانان نوبالغ، مثل خودِ خودکم. پس چرا باید خود در پیری، بی‌‌جوان می‌‌ماندم؟ چون از جوانی پیر شدم. مگر چه چیزی در نفس آنها بود که مرا چنین به سودایشان کشید. از پیران قهوه‌‌خانه‌‌نشین و غسالخانه‌‌نشین تا کهنسالان فوتبال و سینما و شعر. شاید بهتر باشد بگویم من به‌جای شش دهه، شش هزار سال زیسته‌‌ام. چون تمام عمر را با دیرینگان زندگی کرده‌‌ام. سودش اما چه بود برای من پس؟ هیچ. جز هیچی و افسوسی و اشکی و حرمانی و فقدانی، دگر هیچ.

دو: حالا که ضدخاطرات همزیستی موقت با کهنسالانی چون بویوک جدیکار و عباس سیاه و ساموئل خاچیکیان و احمد وفادار و دال-اسدالهی و اسمال زرافشان و هنریک تمرز و استاد شهریار و محمود نامجو و الباقی نهنگان این ملک را از خاطر می‌‌گذرانم به خود می‌‌گویم مگر از ایشان برای من چه ماند. جز یک جفت چشم باباقوری و یک جفت پای خسته و یک ریه پر از فسدود و عکس‌‌هایی که در چمدانی کهنه می‌‌پوسند. پس من اگر از کرشمه گوشه‌‌چشم آنها چیزی آموخته باشم پس برای خود زیستی بهنگام داشته‌‌ام. زیستی بی‌‌منزلت اما لبریز از حوادث ایام و انباشته از اصالتی که به «خاطره و تاریخ» قائلم.

سه: امروز ویرم گرفته که از اولین دایی فوتبال ایران بنویسم. آدم بیکس‌و‌کاري كه 105سال زندگي كرد و روزهای از پا افتادنش را هم دیدم و ساعت‌‌ها صدایش را ضبط کردم. صدایی که نه فقط درباره فوتبال که درباره اتول‌‌های قدیم تهران و حاجی‌‌های مشتی پایتخت هم کلی رفرنس درجه‌‌یک داشت. اولين دايي فوتبال بدوي ما معروف به «حاجي‌‌دايي». اسم كاملش ابوالقاسم حاجي محمدرضايي شيرازي بود. بچه ميدون خراسون و از آن طهراني‌‌هاي اصيل و زرنگِ دوره رضاشاه.

آخرين‌بار كه ديدمش تنهاي تنها بود و خانوم پرستاري كه آمده بود ازش نگهداري كند گوشش را بريده بود و پولش را برداشته بود و زده بود به چاك جعده و حاجي‌‌دايي شاكي بود از بدعهدي‌‌هاي زمانه. وقتي گفتم چرا ازدواج نكردي كه الان كلي وارث و نورچشم داشته باشي؟ خنديد. عشق اول و آخرش فوتبال بود و همین فوتبال هم بود که او را تا پایان عمر عزب نگه داشته بود. درباره عزب‌‌اوغلی ماندنش فقط این را گفت که «دكتر گفت بچه‌ات ناقص‌‌الخلقه مي‌شود. چون در فوتبال، لگد خورده بود به بيضه‌ام. توی بازي فوتبال با گيوه زدند به شكمم. اگر با كفش زده بودند كه همانجا مرده بودم دکی گفت زن نباس بگيري. هنوز سي سالم نشده بود. گفت بچه‌ات ناقص مي‌شود. من هم بي‌‌خيال سر و همسر شدم».

چهار: حاجی‌‌دایی عاشق واگن دودي بود. آن روزها که طهران زمين فوتبال نداشت او و دوستانش از ميدون خراسان پر مي‌‌كشيدند تا گارماشين كه سوارش شوند و بروند در جاليزها و زمين‌‌هاي سيفي‌‌جات اطراف تهران براي خودشان يك قطعه ميدان خاكي پرچاله چوله پيدا كنند و با دست‌های پینه‌‌بسته خود صاف و صوفش کنند و بروند شوت‌‌بازی. روزگاری بود که عبدالله شوتي و اكبر طوفان و خان‌‌خانان و عزيز قبله و عباس سياه در زمين لنج مي‌‌درخشيدند و حاجی‌‌دايي هم همبازي‌‌شان بود.

برایم تعریف کرد که يك‌بار وسط بازی توی دبيرستان البرز، عبدالله سعیدایی شوت زد و تير دروازه شكست. بعدش گفتند تير، باران خورده بود! و ديگر عبدالله را راه ندادند به آنجا! حاجی‌‌دایی با همان چشم‌‌های چروکیده‌‌اش دیده بود که یکبار رضاشاه هنگام بازدید از زمین فوتبال به تيمسار شاه‌‌بختي گفته بود «یالله، زمين فوتبال اين بچه‌‌ها را سريع صاف و صوف كنيد» و شاه‌‌بختي از ترس، خودش را خيس كرده بود. حاجی‌‌دایی حتي آوازهاي خردرچمن بلقيس كور در ماشين دودی هم يادش بود كه چه شكلي دل مردم را آب مي‌‌كرد تا كاسه‌‌اش را از سكه‌‌اي سياه پر كنند: «مريض نشي آقا، دوا نبيني آقا، تنگت نگيره آقا، خلا نبيني آقا»!

پنج: حاجی‌‌دایی از آن حاجی‌‌های مشدی تهرون بود و خاطراتش از «آقاشعاع» تنها روحانی فوتبالیست دهه بیست، شنیدن داشت «باباي آقاشعاع دوست داشت هر دو تا پسرش -آقا صنا و آقا شعاع- روحاني بشوند. آنها هم دوران طلبگي و مقدمات را تمام كردند. عبا و عمامه و لباده داشتند. آقاشعاع بنيانگذار باشگاه شعاع بود و آقاصنا مربي تیم. توی كوچه آبشار هم مي‌نشستند. ما مي‌رفتيم تماشاي بازي‌‌شان تو زمين «چارديواري».

آقاشعاع با نعلين بازي مي‌كرد. حريف‌هاش فكر مي‌كردند او نمي‌تواند با نعلين بدود اما يكدفعه توي يك موقعيت خوبي، آقاشعاع نعلين‌‌ها را وسط میدون درمي‌آورد و عين قرقي مي‌رفت گل مي‌زد. نگران دزديده شدن كفش‌‌‌هاش هم نبود كه برگردد ببيند رندان كف زده‌‌اند و برده‌‌اند. كي جيگرش را داشت كه نعلين آقاشعاع را بدزدد؟» حاجي‌دايي می‌‌گفت: «ما با گيوه بازي مي‌كرديم. كفش فوتبال كه هنوز ایران نيامده بود. سر گيوه‌ها و پشت گيوه‌ها را چرم مي‌دوختيم محكم.

بندش را هم از پشت مي‌‌آورديم و جلو مي‌بستيم كه از پايمان درنيايد وسط بازی. يك وقت مي‌ديدي يارو با كفش زده به صورتت. مي‌مُردي و زنده مي‌‌شدي! ما حتي لباس ورزشي هم نداشتيم. با پيراهن و شلوار بازي مي‌كرديم. ننگ بود كه با شورت بازي كنيم. شورت بعدها درست شد! آنقدر زمین فوتبال در تهران کم بود که ما شب‌هاي جمعه می‌‌رفتیم روي زمین فوتبال منظریه می‌‌خوابيدیم كه نوبت بگیریم و صبح خروسخوان بتوانيم توش بازي كنيم.»

شش: نسلی که بزرگ‌‌ترين تفريح‌‌شان رفتن به گارد ماشين و سوار شدن به واگن دودي بود: ««ماشين دودي» ساعت پنج صبح سوت مي‌كشيد كه كارگرها در تهران بيدار بشوند و بروند سركار. یکبار يارو متصدي ماشين دودي، عقربه ساعت را تنظیم کرده بود روي ساعت پنج و خوابيده بود. يك دانه برنج خشك هم گذاشته بود روي عدد پنج كه عقربه وقتي رسيد به آنجا،‌ بايستد و ساعت خود به خود سوت بزند. نگو شب يك مورچه مي‌آيد برنجه را ببرد.

برنج را يك نموره كشيده بود جلو و يك دفعه سوت ماشين دودي شروع كرد به زدن و ملت نصف‌‌شب پا شدند كه خدايا چه خبر است! ما دوزار مي‌داديم و سوار ماشين دودي مي‌شديم. چون شوفرهای ماشین دودی، عباس بخار و ممد گربه (گوش‌هاش شكل گربه بود) رفیق‌‌مان بودند و خيلي حال مي‌دادند. مثلا سرعت ماشين دودي را توي حركت، يواش مي‌‌كردند كه ما ایستگاه ابن‌‌بابويه، ‌بپريم پايين و زميني پيدا كنيم واسه فوتبال بازی کردن‌‌مان».

هفت: حاجي‌‌دايي درباره تغذيه دوران قهرمانی‌‌شان می‌‌گفت: «مادرمون نون و گوشت كوبيده مي‌گذاشتند توي جيب‌مان. مي‌رفتيم توي زمين، وسط بازی مي‌‌خورديم. مدرسه آمريكايي‌ها زمين شماره سه می‌‌رفتیم. وسط بازی پاي‌‌مان را توي آب مي‌گذاشتيم و خنك مي‌كرديم و باز مي‌‌رفتيم توي زمين. ما قبل از اختراع تير چوبي در فوتبال تهران، از پيت نفت توي دروازه‌ استفاده مي‌كرديم. دو تا پيت مي‌گذاشتيم به جاي دوتا تيرك عمودي دروازه. بعد مي‌ديديم گلرها، يواشكي با پايشان پيت‌ها را به طرف داخل كشيده و گل‌‌ها را كوچيك و بزرگ كرده‌اند.»

حاجي‌‌دايي درباره مصدوميت‌‌اش گفت: «وقتي پايم شكست فوتبال را كنار گذاشتم. با دانشكده كشاورزي بازي داشتيم. گوش چپ بودم و در يك صحنه كه توپ را زدم يار حريف به جای شوتیدن توپ، لگدی محکم زد به پام و من افتادم و سريع باغبون دانشگاه كشاورزي را صدا كردند و دوتا تیر تخته آورد. «يروان» ارمني هم پايم را گرفت دستش و پيچاند و دوتا تخته را دور پام بستند و ما را بردند بيمارستان. بعد يك دكتر خارجي آنجا بود كه فارسي بلد بود. پرسيد اين پاي شما را كي جا انداخت؟ با ترس و لرز گفتم «آقا ببخشيد باغبون»! منتظر ماندم داد و هوار راه بيندازد كه مرتيكه آخه باغبان هم اورتوپد هست كه پايت را جا بيندازد؟ اما دكتره خاطرجمع گفت چقد خوب جا انداخته پات رو! من هم ديگه نفس راحتي كشيدم. حدود دو سالي پايم را گچ گرفتن و وزنه گذاشتن تا پام را راست نگه دارند. بعدش هم خود به خود خوب شد.»

هشت: حاجي‌‌دايي با شاه مملكت هم فوتبال بازي كرده بود البته «شاه توی تيم دانشكده افسري بود و با تيم ما بازي داشتند. همه به‌ش پاس مي‌دادند اما من مي‌رفتم توپش را مي‌گرفتم. یه بار قهرمان ميرزا که داور بود به من گفت «مرتيكه! چرا تو پاي شاه مملكت مي‌‌ري؟» من هاج و واج مانده بودم که خود شاه برگشت به داور گفت: خفه! او مرا نشان داد و گفت «اين هرچه باشد يك بازيكن است». البته آن روز سه گل به ما زدند. در عوض يك مدال هم به هر کدام‌‌مان دادند.»

9 : عكس‌هاي جواني حاجی‌‌دايي شبيه گريگوري پك بود اما عیبش این بود که به عمر صدوپنج‌ساله‌‌اش سيگار نكشيده‌ بود. چپق و وافور و دوا و قليون هم لب نزده بود. یکبار به شوخي گفتم «نصف عمرت بر باد است حاجی‌‌دايي جون»! خنديد و يادش افتاد که حرف مهمي را نگفته است: «راز سلامتي من يكي‌‌اش بابت اين بود كه شب‌‌ها همه‌ش روي دنده راست مي‌‌خوابيدم و روي دنده چپ نخوابيدم هيچ وقت.» نگفتم که من هر روز از روی دنده چپ بلند می‌‌شوم حاجی‌‌دایی. نگفتم. علنا کشیده را می‌‌خواباند توی گوشم.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.