روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا… عرضم خدمتتون که برای یه ادارهای باید گواهی عدم اعتیاد میگرفتم. هفتِ صبح، رفتم آزمایشگاهی که اعلام کرده بودن. کار آزمایشگاه از هشت شروع میشد و باید نوبت میگرفتم. آزمایشگاه، یه راهروی خیلی طویلی بود با عرض حدودا دو متر که در هر دو سمتش، نیمکتهای فلزی رنگ و رو رفته و فکسنیای گذاشته بودن. انتهای راهرو، یک میز چوبی بود که پشتش یه پیرمردی نشسته بود.
مشخص بود این «آزمایش عدم اعتیاد» تنها مسئله جدی زندگیشه. با چشمهای ریز از پشت عینکش سر تا پا رو چک میکرد و دنبال مجرم میگشت. روپوشی تنش بود که چند سال قبل سفید بوده، ولی الان لکههای زرد رنگی اون رو کاملا پوشونده بود که اصلا دوست نداشتم اون لحظه فکر کنم این لکهها چیه.
خلاصه باید اسمهامون رو بهش میگفتیم و میرفتیم به ترتیب، رو نیمکتها مینشستیم.اسمم و ادارهای که نیاز به این عملیات من دارند رو بهش گفتم. نگاه مشکوکی بهم انداخت: - «معتادی؟» / « نخیر.» / « من میفهمماااا…» / « نخیر…معتاد نیستم.» چشماش رو ریزتر کرد : «من معتاد رو از ده فرسخی تشخیص میدمااا…»
من هم که از ترسِ اتهامِ عدم توانایی تکلم، همیشه باید یه مزهای بریزم و اظهار فضلی بکنم با نیش باز گفتم: « شک نکنین اگه معتاد بودم، با افتخار بهتون میگفتم که دیگه تو زحمت نیفتین…» یه سری تکون داد و گفت: « نوبتت که شد بهت میگم…» پشیمون از مزه ریختن بیموقع و لوسم، رفتم نشستم. سی چهل نفری بعد از من اومدن، که به همگی دیالوگِ « معتادی؟…من میفهمماااا » گفته شد و خدارو شکر، عین آمار، همه پاک بودن.
ساعت هشت، لیست رو گرفت دستش و مثل فرماندهای که سرِ صبحگاه، سان میبینه، از جلومون رد میشد و خیره نگاه میکرد. کافی بود یکی خمیازه بکشه… گردن میکشید یک سانتیمتری صورتش و عین شرلوک هلمز میگفت: «معتادی؟» / « نه آقا… یه خمیازه کشیدم…» / « من میفهمماااا…»
تا تهِ راهرو رفت. احساس کرد این جماعتِ نشئه، خیلی جدی نگرفتنش. برای این که قدرتش رو در اون چهار دیواری نشون بده، صداش رو انداخت تو گلوش که: « چرا اینور نشستین؟… همه پاشَن.. اونور بشینین.» مظنونین به اعتیاد هم، نق نق کنان که حالا چه فرقی میکنه، از این ور راهرو، بلند شدن رفتن اون ور راهرو.
مستقر که شدیم، بادی به غبغب انداخت و انگشتهای شستش رو انداخت پشت قلاب کمربندش و دستورالعمل رو با صدای بلند اعلام کرد:
- « شروع کنین آب خوردن. تا میتونین آب بخورین که اون تو معطل نشین. نیم ساعتِ دیگه شش نفر، شش نفر میخونم، میاین تو… همه فهمیدین؟» / « بعععله.» / «اگه کسی معتاده بگه…همه فهمیدین؟» / «بعععله» / « کسی معتاده؟» / « نَننخیر.»
نیم ساعت بعد، همه در حالِ حرکات موزون بودیم که این پس اندازِ ذیقیمت نریزه. حالا مگه میخوند اسما رو؟ همونجور در حالِ این پا و اون پا شدن، دوست داشتم عین کانگورو رو هوا بپرم و بکوبم تو صورتش که بالاخره این استاد شناسایی معتادین، زبون باز کرد: - « همه آب خوردن؟…» / « بَعععله… بعععله…»
شروع کرد خوندنِ اسمها. جزو 6 نفرِ اول بودم. دولا دولا رفتم تو. لیوانهای عملیات رو داد بهمون. - « خب… شروع کنین.» اینو گفت و صاف اومد پشت من وایستاد و یهو هوار زد : « سریع… سریع… مردم منتظرن… بدو ببینم.» در اون لحظه باشکوه، احساس کردم که کل آبهای درون بدنم تبخیر شده. نمیفهمیدم این اندوخته کجا رفت؟… از بیرون، صدای خواهش و تمنایِ دوستان هم میومد که این کار رو سختتر میکرد. سعی میکردم تمرکز کنم اما حضور اون بزرگوار که فقط فریاد میزد، کار رو سخت کرده بود.
- « بدو… بدو… مردم منتظرن.» در همون حالت بدن، سرم رو چرخوندم سمتش و گفتم: - « دکتر… باور کن حضورت کمکی نمیکنه. استرس نده جونِ هر کی دوست داری. اصلا شما یه دقیقه برو بیرون، مشکل حله.» - « برم بیرون؟… برم بیرون؟ … دیگه چی؟… معتادی؟ آره؟ بیا بیرون…» ای لعنت بر این دهان من که همیشه بیموقع باز میشه و باعث میشه به صورت اختصاصی و رخ به رخ و «وی آی پی»، آزمایش عدم اعتیاد بدم.

