روزنامه هفت صبح، حمید رستمی| یک: روزی که مراسم بزرگداشت فیلمساز فقید ایران (کیومرث پوراحمد) برگزار میشد همزمان با آن در یک جای دیگر پایتخت، مراسم تجلیل از آتیلا پسیانی برقرار بود تا عباس یاری بهعنوان یکی از مطبوعاتیهای باسابقه و از بنیانگذاران اصلی مجله فیلم در چهار دهه پیش، از عمق دل آرزو کند که کاش میتوانست خود را دو نیم کند و نیمی را بفرستد به مراسم دوست و همکار قدیمی- کیومرث پوراحمد-
و نیمی دیگر را روانه کند به مراسم تجلیل از پسیانی و از آنجاییکه به دلیل ایراد سخنرانی در یکی، امکان شرکت در آن دیگری را نداشت اینچنین حسرتخوار، پای در دامن اندوه کشیده و با نوشتن آن مطلب دلانگیز و افشای مکنونات قلبی، ویژگیهای اخلاقی خاص خویش را به نمایش گذارد. اویی که از نوادر روزگار است و بعد از بیش از نیم قرن سینمایینویسی با اکثر مشاهیر سینمایی، مطبوعاتی و ادبی حشر و نشر دارد
و با تمام گرفتاریهای شغلی و خانوادگی که همگان با آن دست به گریبانند همواره در دست یاری دادن به همسن و سالان و دست نوازش کشیدن بر سر کوچکترها پیشقدم بوده و سیمای یک انسان وارسته و متشخص، فارغ از ادا و اصولهای رایج این زمانه را به تصویر میکشد تا با واقعگرایانهترین شکل ممکن اسم خانوادگیاش- یاری- را معنا کند و برای نسلهای آینده تجسمی آشکار از یکسری ایدهآلها و آرمانهای فراموش شده باشد که روزگاری متداول بود و حالا سکهای رایج در میان مردمان نیست و این حجم از اختصاص دادن زمان به اطرافیان و شریک غم و غصههایشان شدن، تبدیل به درّی گرانبها شده که در نهاد کمتر کسی میتوان یافت.
دو: عمو آلفردو در فیلم جاودانه سینما پارادیزو (جوزپه تورناتوره) یک شخصیت کاریزماتیک است که باید تکتک جملاتش را با آب طلا نوشت و بر در خانه دل جوانهای جویاینام نصب کرد تا با افق دید وسیعتر، شرایط زمانه را بررسی کرده و در گیرودار عشقهای کوچک زمینی نیفتاده و راه دشوار و طولانی خود را طی کرده و به قلهها دست یابند.
آنجا که وقتی حرفهای قلمبه سلمبه میزند و توتو گمان میکند که همان حرفهای همیشگیست که از زبان قهرمانان فیلمها یاد گرفته و حالا بهعنوان گفتههای خودش تحویل توتو میدهد اما اینبار جنس جملات متفاوت است و آلفردو تصریح میکند که این حرفها مال خودش است! دلش میخواهد توتو باور کند که چشمآبیها مشکل دارند و خودش را وقف یک دختر چشم آبی نکند. دلش میخواهد که توتو برای همیشه از این شهر کوچک برود. برود به پایتخت! برود دنیا را ببیند و پی علايقش بگردد و این محیط کوچک غیرقابل تغییر را برای همیشه فراموش کند.
به خود دلتنگی راه نداده و راه بازگشت پیش نگیرد که اگر هم بازگردد دیگر در خانه آلفردو برایش باز نیست. اینکه دیگر دلش نمیخواهد توتو حرف بزند و او گوش کند بلکه آرزو میکند که از توتو حرف بزنند و او گوش کند. اینچنین میشود که با یک شیطنت ناخودآگاه مانع تداوم ارتباط توتو با دختر چشمآبی میشود تا سالهای سال بعد وقتی که توتو تبدیل به فیلمسازی بزرگ در ایتالیا شد، غرق لذت شود و بگوید: «این است توتوی دوستداشتنی من!»
سه: حامد در فیلم شب یلدا (کیومرث پوراحمد) یک کلاس درس سه واحده است برای چگونگی مواجهه با دردها. جاییکه بیداد، بیفریاد، بیهیاهو در خود بشکنی و مرور کنی که کجا اشتباه کردهای که به این نقطه رسیدهای؟ او از جمله طلایی خانم فردوسی که «دردها سرمایه آدمند و نباید به این راحتی آنها را با دیگران به اشتراک گذاشت!» استفاده کرده و خود را در چهاردیواری حبس میکند و با شخم زدن گذشته سعی در به آرامش رساندن خود و گذر از آن پیچ حساس تاریخی میکند. اویی که به قول امروزیها یک «لوزر» به تمام معناست و تمام هست و نیستش را از دست داده و در خانهای متروکه که آنهم از آن دیگری است خود را زندانی کرده بالاخره یاد میگیرد که چگونه باید دوباره دست بر زانو گذاشته و بلند شود و روزگار از پی بگیرد!
چهار: اولین بازیگری که بازیهایش را بهعنوان کلاس درسی برای یادگیری عنصر بازی زیر ذرهبین بردم پرویز پرستویی بود که نیمه دوم دهه هفتاد را کامل بهنام خود سند زده بود و همهجور نقشی در کارنامه داشت. از کمدی جنگی لیلی با من است تا کمدی اجتماعی مرد عوضی و مومیایی ۳ و فیلمهای اجتماعی چون آدم برفی و آژانس شیشهای، سریال تاریخی امام علی(ع) و فیلم سمبولیک روبان قرمز!
انگار هر پیراهنی که خیاطان سینما میدوختند برازندهاش بود، هنوز آدم برفی و امام علی(ع) به نمایش در نیامده بودند که با صادق مشکینی (لیلی با من است) درخشید و با تنوع بازی و جذابیت ذاتی شخصیت یک ریاکار کوچک که برای گرفتن وام چند روزی به جبهه رفته و در میانه توپ و تفنگ هر لحظه با مواجه شدن با اتفاقی سرنوشتش از اینرو به آنرو میشود، گاه شاد و خرامان است و گاه ترسیده و غمگین! او با تمام وجود ریزهکاریهای واکنشهای مربوط به هر کدام را اجرا میکند.
وقتی دو سال بعد همان بازیگر با شخصیت حاجکاظم و زخمخورده از دوران جنگ حالا در سالهای پس از جنگ شاهد پایمال شدن حق رفیق ترکشخوردهاش است و با بغضی عمیق اسلحه بهدست میگیرد تا رفاقت را در حق عباس تمام کند، انگار در تغییری ۱۸۰درجه با یک بازیگر دیگری طرف هستیم که هیچ نشانهای از آن فیلمبردار شوخ و شنگ «لیلی با من است» ندارد و وقتی همزمان با آن بعد از چند سال کشوقوس فیلم آدم برفی روی پرده رفت، او در نقش جواد کولی برگ برنده دیگری رو کرد که سیمای جدیدی از هنر بازیگریاش را به نمایش گذاشت.
کسی که صدای دلنشینی برای خواندن آواز داشت و حالا در کوچه پسکوچههای غریب استانبول با دیدن یک ایرانی دلش هوای خاک وطن کرده بود. تمام ریاکشنها، ایستها، نگاهها و تغییرات نوع بیان و گویش پرستویی برای شخصیتهایی که از نظر تعلق به طبقه اجتماعی و خاستگاه چندان تفاوتی با هم نداشتند، شگرف و خارقالعاده بود. این قضیه بعدها در فیلمهای کمدی شوخی و مارمولک هم تکرار شد و او در هر دو آدمهایی لمپن و کوچهبازاری را به تصویر کشید که قرار بود دست به کارهای بزرگ بزنند.
در اولی مسافران هواپیمای سقوط کرده را از خطر مرگ نجات دهد و در دومی برای نجات جان خود لباس یک روحانی را پوشیده و در طول فیلم در نقش یک آخوند دست به ارشاد مردم بزند. هر دو فیلم چنان پویا و زندهاند که هنوز بعد از ۲۰ سال کیفیت خود را حفظ کرده و تروتازهاند و مخاطب را با خود همراه کرده و موجبات خندهاش را فراهم میکنند. دقت در نوع بازی پرستویی و تفاوتی که میان نقشهای بهظاهر مشابه قائل میشد یک کلاس عملی بازیگری بود که درسهای زیادی برای جوانان علاقهمند با خود داشت.

