روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: فروتنی و شرم‌رویی را از عمران صلاحی آموختم. ادبیات را از بهرام صادقی. انصاف و قضاوت کردن را از هوشنگ دیده‌‌بان. سیاه دیدن روزگار را از چشم‌‌های نشئه نصرت رحمانی و میتولوژی را از میرچا الیاده. اگر عاشق «فحش‌‌درمانی» شدم، به‌نظرم این را مدیون تاریکخانه عکاسان دهه پنجاه کیهان بودم و شخصا خیلی به‌دردم خورد. ببخشید این را که من متاسفانه معلمی نداشتم که صبوری یادم دهد. علاقه به تاریخ شفاهی در ذاتم بود اما کاش یک نفر هم پیدا می‌‌شد پدرسوختگی و کلاشی را آموزشم می‌‌داد. روی انگشت چرخاندن مردم. ببخشید و متاسفم که معلمان خوبی نداشتم.

دو: اولین‌بار که مطلبم سر‌‌وصدا کرد از شادی در پوست خود نمی‌‌گنجيدم. اما دوست دوران بچگی‌‌ام یعقوب زد توی ذوق و پوزم: «مثل اینکه عرعرت به گوش خرت رسیده»! دیگر هیچ تعریفی در جهان نتوانست مرا به یک شادی مدت‌‌دار بکشاند. متلک یعقوب برای همیشه حک شد توی مغزم و سرخ شدم از فرط شرم. سرخی ماندگار شد روی لپ‌‌هایم و گلویم.

سه: همیشه یکی از حسرت‌‌های زندگی‌ام این است که کاشکی دروغ گفتن بلد بودم. باور می‌‌کنید؟ امکان ندارد دروغ بگویم و خودم خودم را لو ندهم. مطمئنم نفر مقابلم با حداقل هوش می‌‌تواند از سفیدی چشمم حدس بزند که چه شرمگینانه مرتکب دروغ شدم. بعدش وقتی خودم را تجسم می‌‌کنم می‌‌بینم یکجورهایی انگاری در حین گفتن آن دروغ مصلحتی، در حال بال‌بال زدن بودم.

این را هم مدیون پدرم هستم. چون وقتی موبایل تازه به‌دست همه افتاده بود یکبار در تبریز سر سفره ناهار، گوشی‌‌ام زنگ خورد و من که نمی‌‌خواستم لذت غذای داغ مامان‌‌منیژه را از دست بدهم با خود گفتم بگذار بعد از صرف غذا، زنگ می‌‌زنی. اما پدر وقتی دید دست‌‌دست می‌‌کنم، در یک حرکت اسلوموشن مدل پازولینی، ابتدا رویش را کرد سمتم و چشم‌‌هایش را بُراق کرد و گفت «ایبراهوم نکند تو هم کُلَه‌‌بردار شده‌‌ای؟» نگفت کلاه‌‌بردار. گفت کولَه‌‌بردار. دیگر سریع دست به گوشی شدم و طرف آنقدر ور زد که غذای کوفته یتیمچه مامانم سرد شد و از دهان افتاد. واقعا من کُله‌‌بردار شده بودم؟

چهار: آیا من گرایشات زن‌‌گریزی داشتم؟ لعنت بر پدر کسی که این زباله را دم در خانه ما ریخت! چرا باید این خصلت تختی را این همه عاشقانه دوست می‌‌داشتم که تمام روابطم با زنان در طول زندگی‌‌ام دچار کسر و کمبود می‌‌شد؟ الگو گرفتن از یلان «زن‌‌گريز» عرفانگرایی كه باعث بسط اين نظريه شدند كه «هيچ آدم وارسته‌‌ای با زن به تكامل نمي‌‌رسد بلكه نقصانش شدت مي‌يابد و سترون مي‌‌شود». خاک بر سر ماها که در جوانی گول اين افهء چریک‌‌ها را ‌‌خوردیم.

مای ساده‌‌دلی که گول آندره مالروها را خوردیم. وقتی آندره به زن نهنگی چون كلارا گفته بود: «بهتر است زن من باشي تا يك نويسنده درجه دو» و كلارا كه بهش برخورده بود جوابش را این شکلی داده بود «بهتر است نويسنده درجه ‌‌سه باشم اما استقلال و آزادي‌ام را حفظ كنم.»

آندره بارها و بارها گفته بود كه «زنان هرگز نمي‌‌توانند يك ميكل‌‌آنژ باشند» و منتقدينش گفته بودند كه او قادر به تحمل يك زن مستقل با خلق و خوي انتقادي يا يك زن منتقد با خلق و خوي مستقل در كنار خود نبود. دمت‌گرم کلارا. خوب شاخش را شکستی. دمت گرم آیدا خانوم. تو میکل‌‌آنژی بودی برای خودت اما ما نفهمیدیم.

پنج: چه کسی این شعر را در زبانم انداخت که «یک روز صرف بستن دل شد به این و آن/ روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت». چه کسی این غم و حرمان را توی دلم انداخت که چرا دروغ گفتن را یاد نگرفتم. چرا رانندگی اتومبیل و دوچرخه‌سوار شدن و شنا را بلد نشدم؟ چرا بی‌خیالی طی کردن و فهمیدن رازهای بی‌‌اعتباری دنیا را از اصغر قاتل و هوشنگ ورامینی نیاموختم. چرا میانمایگی را از سیاستمداران ایرانی؟ چرا این همه عوضی‌‌بازی و رموزِ زبان ریختن را از این همه طوطیان شکرشکن که در خیابان‌‌ها ریخته‌‌اند؟ چرا دارم این‌همه ناقص می‌‌میرم من.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.