روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | مدت‌ها به بچه گفته بودم تا وقتی کتاب‌های هری پاتر را نخوانده اجازه دیدن فیلم‌هایش را ندارد. نمی‌خواستم لذت ورق زدن صفحه‌ها و ته‌نشین شدن آن جملات سحرآمیز در مغز با تماشای فیلمی تکه‌پاره از بین برود. هفته پیش (در روزی که نیازمند چیزی جادویی برای فاصله گرفتن از حوادث دلسرد‌کننده دور و بر بودم) پا روی اصولم گذاشتم و «سنگ جادو» را تماشا کردیم و با مرور دوباره جغدهای نامه‌بر و ردای بلند و کوچه دیاگون و سکوی نه و سه‌چهارم و کلاه گروه بندی و راهروهای هاگوارتز، فکر کردم چه خوب که روی اصولم پا گذاشتم!

سر و کله دلوریس آمبریج در «محفل ققنوس» پیدا می‌شود. کارمند وزارت سحر و جادوست و قرار است با آن لباس‌های صورتی و لبخند غیرقابل اعتماد، دفاع در برابر جادوی سیاه تدریس کند. از شاگردهایش می‌خواهد به جای تمرین وردها، چوب دستی را کنار بگذارند و درس را با دفتر و کتاب جلو ببرند.

از آن‌هایی است که وانمود می‌کنند بازگشت لرد سیاه را باور ندارند و اصرار دارند بگویند چیزی تغییر نکرده و برای کنترل وضعیت، قوانین را سخت‌تر می‌کند. در حالی که هری و دوستانش در حال تمرینِ پنهانی وردهایی برای مبارزه‌ای حقیقی با لرد ولدمورت هستند، پروفسور آمبریج برای شوخی و لباس و فاصله بین دانش‌آموزان قانون وضع می‌کند و از آنها می‌خواهد آرام و مطیع و حرف‌شنو باشند، طبق دستورات وزارتخانه جلو بروند و سیاه‌نمایی نکنند.

دلوریس آمبریج یکی از آن مرگخوارانِ بی‌رحم و وفادار به لرد سیاه نیست، تنها کارمند دون‌پایه‌ای است که از خوش‌خدمتی برای وزیر و قدرت موقتش برای سرکوب دانش‌آموزان مدرسه لذت می‌برد و می‌خواهد لحظه‌های حضورش در هاگوارتز را با تحقیر و تهدید و تنبیه آنها پر کند.
بعد از این همه سال هنوز دیدن به خاک افتادنش در جنگل ممنوعه و زندانی شدنش به دست سِنتورهای خشمگین، زیبا و رضایت‌بخش است. اعتراف می‌کنم ذره‌ای از جادوی بی‌مانند هری پاتر و داستان‌هایش کم نشده است.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.