روزنامه هفت صبح، دکتر امیررضا مافی | اینجور نیست که من دفعتاً چهارشنبهها، این چند سطر را بنویسم و بفرستم روزنامه تا پنجشنبه در صفحه اول منتشر شود؛ در طول هفته به این پانصد، ششصد کلمه که بیش از دو سال است خودم را ملزم به نوشتن بیوقفهاش میدانم، فکر میکنم. طبیعتاً گاهی ذهنم خالی است و دست آخر حرف دندانگیر و متن قابلی نمینویسم، اما گاهی حرف جدیدی درونم میجوشد و محدودیت استفاده از تعداد کلمات این ستون کفاف آن جوشش را نمیدهد.
اولی را باید فشار بیاورم به ذهنم تا حرفم و سپس متنش را بیابم اما در صورت دوم فوران و هیجانی هست که یادداشت را یک نفس مینویسم و از آنچه به ذهنم آمده خوشحال میشوم. در این مدت، خصوصاً چند ماه اخیر حرفهایی که دلم میخواهد اینجا بنویسم زیاد است، اما ملاحظاتم بیشتر. در واقع سدی خودخواسته در برابر فوران ایدههایم پدید آمده که نامش ملاحظه است.
اما چرا ملاحظه میکنم؟ مثلاً چون میترسم به کسی بر بخورد؟ حال کسی خراب شود و حال مرا خراب کند؟ غم نامونانم نمیگذارد؟ میخواهم هوای روزنامه را در این برهوت ژورنالیسم داشته باشم؟ همه اینها هست، اما تمامش نیست. من چند سالی است فکر میکنم بیملاحظه حرفزدن، به بیملاحظه اندیشیدن میانجامد، به هیجانیشدن، به از انصاف درآمدن، غش کردن به طرفین، به بیعدالتی.
ملاحظه کردن با خودسانسوری، با ترسولرز، با کمآوردن متفاوت است. ملاحظه کردن یعنی شرایط را دیدن و حرف زدن، یعنی مثل این آقایان سیاسی و علمی و فرهنگی نشدن که هر چه از دهانشان درمیآید میگویند و مینویسند و هیجان بر هیجانشان مضاعف میشود، چون چنان در بیملاحظگی غرقاند که به مرض بیملاحظه اندیشیدن و اظهارفضل مدام دچارند. من فراوان به همه و اول از همه خودم، «کمتر حرف زدن» را پیشنهاد میکنم.
کسی که دچار مرض بیملاحظگی است، حرف زیاد میزند، میخواهد مدام در کانون توجه باشد، به کف و سوتهایی که برایش میزنند، تشویقهایی که میشود دلخوش میکند، نقدها را نمیشنود و مرض بیملاحظگیاش پیشرفت میکند. برای همین است که میبینیم این دوستان و دشمنان ما، همانها که مدعیاند و در همه امور صاحبنظرند، از فرط بیملاحظگی اراجیف بههم میبافند و کسی جلودارشان نیست.
مرض بیملاحظگی از زندگی شخصی تا حضور و ظهور اجتماعی بدجور گریبان ما را گرفته است. رفیق عجیبی دارم که همیشه دوست دارد سر از کار همه چیز در بیاورد؛ فضول نیست، شاید کنجکاو واژه بهتری باشد. مثلاً در مورد مسائل شخصی و خصوصی سوال نمیپرسد، اما درباره وضع مملکت و فلان جلسه و بهمان حادثه تا شیره ماجرا را نکشد و پدرجد اتفاق را در نیاورد رهایت نمیکند. دیشب میپرسید: فلانی! واقعاً این بزرگواران نمیفهمند یا خودشان را به نفهمیدن میزنند؟
انگار داغ دلم را تازه کرده باشد، یک دو جین خاطره برایش از اتفاقات این ایام تعریف کردم تا بفهمد که چه بزرگوارانی دچار مرض مزمن بیملاحظگی شدند. مثلاً اینکه نمیشود با یک مغلطه معرفتی یک امر خوب را ترویج کرد، نمیشود با رفتار «سلبی» صرف، امر خوب را «موجب» شد، نمیشود فقط برای مشکلات روزانه و نهایت یک ماه و یک فصل آینده، برنامهریزی دفعی کرد و آینده را به آینده سپرد، نمیشود یک مفهوم را در ذهن مردم، با مصداقش آزمود، نمیشود با همنشینی بیجای واژهها به ابتذال معانی آنها دست نزد.
نمیشود همه این کارها را کرد و اهل ملاحظه بود. آدمهای اهل ملاحظه بهجا حرف میزنند، اندازه نگه میدارند، شلوغکار نیستند، با تکرار و فریاد امور را مبتذل نمیکنند و بیشتر از اینکه سخن برانند، بیلبورد اکران کنند، نظر بدهند یا تصمیم بگیرند، فکر و همه چیز را لحاظ میکنند. در این هفته موضوعات زیادی بود که میخواستم دربارهشان حرف بزنم، اما چنان مرض بیملاحظگی در مصرف هر چیز زیاد است که ملاحظات مرا بیشتر و بیشتر میکند. بیملاحظگی بد است، مرض است و این مرض مسری یقه ما و بسیاری از رفقای ما را گرفته است.

