روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | شیکپوشان تهرانی در دهه شصت با پدیده بازار کویتیها روبهرو شدند. کویت از اواخر دهه پنجاه به یوتوپیایی براي کسب درآمدهای هنگفت برای جوانان ایرانی تبدیل شده بود. شهروندانی از آبادان و خرمشهر ماجرا را آغاز کرده بودند و شهروندانی از لار و جهرم داستان را پی گرفته بودند. کویت در آن سالها چیزی مثل دوبی معاصر بود.
جایی که پول زیاد انباشته شده بود و تخصص کم و براي همین ایرانیها با مهارتهای فنی و خدماتی سرازیر کویت شدند. آن موقع مصطلح بود که در پاسخ به اوضاع چطوره یکی از پاسخها اینگونه باشد:کویته! اشارهای به رونق و سروسامان داشتن. هرچند شروع جنگ این حرکت را متوقف کرد اما تجارت اجناس چینی و اروپایی از طریق کویت آن قدر بالا گرفته بود که پاساژهای کویتیها در اطراف و اکناف شکل گرفتند و به محل آرزوهای اهالی مد و شیکپوشی بدل شده بود.
بهخصوص در دورانی که مایکل جکسون با کلیپ تریلر و مایکل جوردن با درخشش و شهرتش در عرصه بسکتبال، به کتانیهای ساق بلند سفید اعتبار مضحکی بخشیده بودند و پاساژ کویتیها و بازار کویتیها به محل عرضه این نوع کفشها بدل شده بود. پاساژ کویتیهای اصلی در خیابان فردوسی بود. جنب خیابان چرچیل که بعدها نامش شد نوفل لوشاتو. پاساژ از سال 53 احداث شده بود و میگفتند به نوههای صمصامالسلطنه بختیاری منتسب است اما از اواخر دهه پنجاه نام کویتیها به خود گرفت.
اما بوتیکهای خیابان چرچیل؛ بوتیکهای شیکی که خودشان منبع لایزال عرضه البسهای بودند که برای جوانان طبقه متوسط مطلوب محسوب میشد. البسهای که عموما ایتالیایی و ژاپنی بودند و از طریق کویت و یا بنادر دیگر به ایران ميآمدند. با مارکها و کیفیتی که برای نسلهای بعد خاطره شد. مثل زیکو و استیلتو.
بلافاصله همتایان مشهور این مجموعه بوتیکها در دیگر نقاط تهران هم شناسایی شدند. پاساژ صفویه روبهروی پارک ملت و بعدها بازار سرخه در بین میدان ونک و گاندی شمالی. اینها دریچه ورود همان فرهنگ بهاصطلاح غربی بودند که در سیطره حکومت ایدئولوژیک انقلابی به زندگی نیمهمخفی خود ادامه میدادند. بوتیکها و مغازههایی که بارها و بارها پلمب شدند.
میخواهم بگویم بحث پوشش برخلاف چیزی که سالها بعد محمود احمدینژاد در آن مناظره مشهور تلویزیونی گفت و به یکی از امتیازات تبلیغاتیاش بدل شد، یک مسئله فرعی و پیش پا افتاده نبود. پافشاری قابلفهم حاکمیت بر مسئله حجاب و مقابله با فرهنگ غربی اتفاقا با بسیج تمام امکانات موجود انجام شد اما از همان سالهاي 60 و 61 منجر به ایجاد یک گسل در جامعه ایرانی شد. ایدهای ندارم درباره اینکه این رویه درست بود یا غلط. واقعا نقطه نظری ندارم ازبس که همهچیز قابل توجیه و تفسیر است.
بههرحال شاید این از الزامات حاکمیت اسلامی باشد اما مطمئنم که سختگیریهای حاکمیت، مداخله در ارتباطهای مردان و زنان در جامعه، برخورد با مهمانیهای خانوادگی، از همان سالهای 60 یک اپوزیسیون خاموش کینهجو را در میان طبقه متوسط برپا کرد. فیلمهایی مثل شب یلدا و یا آشغالهای دوستداشتنی سندهایی هستند از همان کینه فشرده شده.
از همان شروع دوپارگی. عاصی از بازرسیهای خیابانی، ورود به مهمانیها، تجسس ویدئو و نوارهای کاست و برخورد سخت در مسئله حجاب. آنهم در شهری که بیش از سی سال حداقل از مرکز شهر به سمت شمال، فرهنگ غربی چه موسیقی و چه فیلم و چه پوشش با جاده خدای مسئولین و پذیرش شهروندان ریشه دوانیده بود و حالا آرمانگرایی ایدهآلیست انقلابی میخواست آنها را بزداید.
این یک موقعیت عجیب بود. شهری که مرکز و جنوب و شرقش بزرگترین پایگاه مردمی حاکمیت اسلامی را در خود جای داده بود و در شمال و شمال شرق و غرب، پایگاه خاموش اما جوشان نارضایتی بود. دهه شصت مطمئنا از سالهای یکدستی و همگونی در تاریخ جامعه ایرانی است اما در ذیل این آرامش و یکدستی، در دل خانوادهها و مهمانیها و بحثهای خصوصی میشد ریشههای واگرایی را تشخیص داد.
داستان یک نبرد بیپایان علیه ارزشهای طبقه متوسط که چهل و چهار سال است ادامه دارد و انرژی همه را مستهلک کرده است. موضوع کمترین ربطی به سیاست و مواضع سیاسی نداشت. بحث نیمه اول دهه شصت را امروز تمام میکنیم و میرویم به سمت نیمه دوم. سریالها و تیپها و لباسها و فوتبال و کشتی و فیلمها و موسیقی و خیابانها. زنان و مردان.

