روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی‌پور| رفقای خوبم، عرض کنم خدمتتون امروز این افتخار نصیب من شد که با صنف محترم سارق، دیداری صمیمی در فضایی دوستانه داشته باشم. ملاقاتی که باعث شد دید من رو نسبت به این صنف همیشه در صحنه عوض کنه و متوجه شم که این عزیزان، بر خلافِ باورهای کودکی‌مان، دیگر شب‌ها فعالیت نمی‌کنند بلکه بسیار پیشرفت کرده و خیلی شیک، روزها به تلاش و کوشش می‌پردازند و ظاهرا ترجیح می‌دهند شب‌ها همچون اکثر اقشارِ جامعه به استراحت و تجدید‌قوا بپردازند.

امروز طبق معمول، روی کاناپه لم داده بودم و داشتم طول و عرض خوشبختیم رو ضربدر هم می‌کردم و در عالم خودم بودم که صدای یک ضربه و دزدگیر یک ماشین از کوچه اومد. رفتم کنار پنجره و دیدم یه آقای عزیزی به قامتِ گوریل تا کمر توی یه ماشینه و مشغول شخم زدن محتویات داخله…چون مسئله سرقت محرز بود، هیکلم رو از پنجره کش دادم بیرون و طیب‌وار صدام رو انداختم تو گلوم که: «اوووووی… عمووووو… چی‌کار داری می‌کنی…»

خرس مهربون، سرش رو آورد بیرون و طیب‌وار‌تر، صداش رو انداخت تو گلوش که: - «دارم دزدی می‌کنم.»/ «اِ؟… وایسا… الان حالیت می‌کنم…»/ «وایسادم… پاشو بیا حالیم کن ببینم.» یه چیزی هم از کنار شلوارش درآورد خیلی خیلی بزرگتر از چاقوهای میوه‌خوری که بنده و شما باهاش آشنا هستیم و اولین ملاقات بنده با «قمه» به همین زیبایی شکل گرفت. فکر کنم باهاش بوفالو پوست می‌کنن…
رفقا باور کنین خون جلویِ چشمام رو گرفت… پنجره رو محکم کوبیدم به هم و با تمام توان دویدم به سمت کاناپه… و با عصبانیت خیلی‌زیاد، نشستم سرِ جام.

اصلا اینقدر وایسه تا علف زیرِ پاهاش سبز شه… مردکِ دزد… فکر کرده من می‌ترسم…همینجور که داشتم برای خودم آب قند درست می‌کردم، زنگ خونه رو زدن… فکر اینکه سارق خوش قد و بالا، زنگ خونه رو زده و منتظر منه، حالم رو دگرگون‌تر می‌کرد. ما پوستین رو ول کردیم، حالا پوستین ما رو ول نمی‌کنه. حتی جرات نداشتم به صفحه آیفون تصویری نگاه کنم.

حالا ما یه چیزی گفتیم، این چرا جدی گرفته. خودم رو به نشنیدن زدم ولی دوباره زنگ رو زدن. همانطور که به‌دنبال جمله‌ای معادل «غلط کردم» می‌گشتم، دولا دولا، جوری که انگار از اون‌ور هم میشه توی خونه رو دید، با سلام و صلوات رفتم سمت آیفون. یکی از همسایه‌ها بود… مثل شیر جواب دادم: «جانم؟»

- «این ماشین دم در مال شماس؟…شیشه‌اش شکسته.»/ «نه عزیز… چطور مگه؟… دزدی شده ازش؟»/ «آره ظاهرا … من تا اومدم سمتش طرف دررفت.»/ «اِ؟… نتونستی بگیریش؟… ای بابا… چرا گذاشتی دربره؟»طرف با یه صداقت و شرمندگی‌ای گفت: «چیکار کنم دیگه… تا اومدم دررفت…»

- «حالا مطمئنی اون دور و برها نیست؟… حتما رفته؟…» - «آره… در رفت متاسفانه…» - «مطمئن؟ به پلیس زنگ زدین؟…»- «آره، آره…»- «پس من میام پایین الان.».

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.