روزنامه هفت صبح، مهدی افخمی| همین ماه پیش بود که بعد از 16سال زنگ زدم به دانشگاه کشتیرانی که چرا در مصاحبه افسری عرشه قبول نشدم. بعد از 16سال! همه آدمهای دانشکده محمودآباد حداقل چهاربار عوض شده بودند ولی من هنوز پیگیر آن مصاحبه کذایی بودم که با معدل 18 دیپلم ریاضی و سند خانه پدربزرگم برای وثیقه رفته بودم و نمیدانستم چرا قبول نشدم. همان روزها زنگ زدم.
چندین بار هم زنگ زدم. گفتند از شما بهتر بودند و آنها قبول شدند ولی من خودم خوب میدانم چرا به یکی از شغلهایی كه از کودکی آرزویش را داشتم نرسیدم. به علت ریش دو قبضهای بود که گذاشته بودم و کلاه فرانسوی که چپانده بودم روی سرم. قبل از رفتن به اتاق مصاحبه آقای منشی گفت کلاهت را بردار اما اگر میگفت ریشت را هم بزن که وقت نمیشد.
کاش میگفت و من میرفتم همان سلمانی کنار قهوهخانه جاده ساحلی روبهروی دانشکده که صبحزود که از اتوبوس مشهد پیاده شدم و در آن املت خوردم ریشم را میزدم و میرفتم و مینشستم پای میز مصاحبه! سالهاست که با خودم فکر میکنم بهخاطر همان چهره و همان کلاه و وضع نامرتب ظاهریام کاپیتان نفتکش نشدم.
بعد هم مهر همان سال سر از حوزه درآوردم. از سربازی که برگشتم تمام رویاهایم را بربادرفته دیدم. از دوران دبیرستان پیراهن یقه دیپلماتی داشتم که دوم دبیرستان مادرم برایم خریده بود. انداختمش تو یکی از استانبولیهای بالای دستشویی توی حیاطمان و در غروبی تابستانی آتشش زدم. اما گمان نمیکردم دوباره گذارم به همان پیراهنها بیفتد.
سال 91 که از حوزه اخراج شدم و ماه رمضان تمام شد پیراهنی آبی و 2 ایکس لارج از پاساژ مرکزی مشهد گرفتم و در دستشویی ایستگاه راهآهن قم پیراهنم را عوض کردم و برای رئیس کل حوزههای ایران تعهد دادم که دیگر فیلم زبان اصلی نگاه نکنم تا بتوانم تهمانده درسم را تمام کنم و یک لیسانس معادل من را مهمان کنند.
چه دوران برزخ ناتمامی بود. در دوران دبیرستان بابام یک پیکان تاکسی داشت که شریکی با یکی از پولدارهای روستایشان بهنام احمدی خریده بود. روزها خودش کار میکرد و شبها یک بازنشسته نیروی انتظامی که احمدی معرفی کرده بود. چند سال دبیرستان من یک اورکت سبز نیروی انتظامی میپوشیدم و به مدرسه میرفتم.
احتمالا خانواده میتوانستند برای من یک کاپشن بخرند ولی آن کاپشن سبز و پرزهای تویش در دبیرستان شده بود شاخصه من! با همان اورکت رفتم سر قبر کلنل پسیان و عکسی به یادگار گرفتم. تابستان سال 80 در کتابفروشی غفرانی کار میکردم. تازه ریشهایم درآمده بود. برای اینکه قسمت نداشته را روي گونهها پوشش دهم ریشهایم را المانند میزدم که بعد از رفتن به سر کار فهمیدم به آن میگویند ستاری! مدتی هم با اورکت استتار تیپ تفنگداران دریایی بندرعباس در سرماهای زمستان طیطریق میکردم. تنها نشانه همه سالهای جوانی یک انگشتر فیروزه بود با هدفونی که توی گوشم بود. زندگی چقدر بالا و پایین دارد.

