روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا بدون هیچ تعارفی باید عرض کنم خدمتتون که بنده میتونم لیست بلند بالایی براتون تهیه کنم از مواردی که دلیل تنفرم از عید و سال تحویل و دو سه هفته اول سال رو شامل میشه. البته منظورم این دو سه سال اخیر که به کرونا و داستانهای دیگه مزین شده نیستها. بهطور کلی عرض میکنم.
یکی از بندهای این لیست بلند بالای نفرت از شروع سال جدید، اون حسیست که فکر میکنی چون سال جدید اومده، حتما تو هم باید یه تصمیم جدیدی بگیری تو زندگی و آیه اومده که یه گیری به یه جای زندگیت بدی و عید رو کوفت خودت بکنی. این حس رو بنده هم مانند خیلی از شما عزیزان تا همین سه چهار سال پیش داشتم و هر سال یه خوابی برای خودم میدیدم. به هر چیزی که شما فکر کنی هم در زندگیام گیر دادهام. از ترک سیگار و شروع ورزش منظم روزانه و حرفهای بگیر تا سحرخیزی و مطالعه عمیق روزانه و هزاران کار مثبت دیگر که در جهان وجود داره.
خب… واضحه که چند روزی گیر میدادم به خودم و نظم زندگیم رو الکی بههم میزدم که حتما در جاده پیشرفت و تعالی قرار بگیرم و قلل موفقیت رو یکی پس از دیگری درنوردم و به ده روز نکشیده خسته میشدم و ول میکردم و چند روزی هم در افسردگیِ این قرار میگرفتم که چرا هیچ غلطی نمیتونم بکنم و بعد، همین افسردگی هم فراموش میشد و برمیگشتم به روال صحیح زندگیام و گرفتار این حال روحی نمیشدم تا سال بعد سرِ سال تحویل.
همانطور که عرض کردم، چند سال پیش، تصمیم بسیار مهمی گرفتم و با خودم عهد کردم که دیگه هیچ تصمیم جدی و جدیدی نگیرم و اجازه بدهم روزگار طبق روال صحیح خودش بره جلو و زندگی رو زهر خودم نکنم و لذت ببرم از گذران عمر. باور کنین بسیار هم موفق بودم و روزها و شبها میگذشت و کاری به کار خودم نداشتم تا این عید رسید. نمیدونم چرا فضای امسال یهجوری بود که احساس کردم باید یه گیری به خودم بدم.
خلاصه که برای چندمین بار در زندگی فریب خوردم و تصمیم گرفتم تغییری به وجود بیاورم و مثلا پیشرفتی بکنم. اون هم چی؟ تغذیه سالم و رسیدگی به بدن.روز اول که فستفود و چیپس و پفک به بدنم نرسید و در عوض میوه و سبزیجات و لبنیات وارد بدنم شد، بدنم فکر کرد که خب حالا… یه روزه و میگذره؛ یه جوری تحمل میکنیم. ولی دوم فروردین، بدنم دچار شوک شد. اصلا بلد نبود چجوری باید این اقلام رو هضم کنه. روزهای سوم و چهارم رو خواب بودم.
هم ضعف داشتم و هم انگیزهای برای بیداری نداشتم. آخه بیدار شم سالاد کاهو و کلم و هویج پخته بخورم؟ همون بهتر که در بسترِ خواب بمونم و بمیرم…روز پنجم، در همون حال احتضار و به پوچی رسیدن و این که آخه اصلا هدف این دنیا چیه، به یاد عهد چند سال پیش افتادم در باب عهد نبستن.
روز ششم ناسزاها به خودم شروع شد و در نهایت… این روز شیرین هفتم بود که از خجالت رستوران فستفود محل درآمدم و کل شش روز رو در یک وعده شام جبران کردم و وضعیت بدن و روح و روانم رو به حال عادی برگردوندم و مثل نوزادی تازه به دنیا اومده، در کمال رضایت تا صبح، یه سره خوابیدم.ولی چند ثانیهای قبل از رفتن به خواب عمیق، زیر لب به خودم گفتم «دیگه از این غلطها نکنیها…» و پتو رو کشیدم روی سرم.

