روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| احساس کسی را دارم که به خانه برگشته و فهمیده در آن چند ساعتی که نبوده، یخچال و مایکروویوش همزمان سوخته. بدیاش به این است که از این حسهای آبکی و زودگذر نیست و جداً کسی هستم که به خانه برگشته و متوجه شده وسایلش به دلیل هنرنمایی یکی از شاهماهیهای صحنه، سوخته و از کار افتاده.
دارم به آن مامور خرابکار برق فکر میکنم. اگر شب قبل غذای تاریخ مصرف گذشتهای خورده بود و صبح بعد از رد کردن یک حمله دلپیچهای، تماسی با اداره گرفته و خبر اسهال و استفراغش را به مدیر داده و درخواست مرخصی کرده بود، احتمالاً حالا وسایل آشپزخانه ما داشتند به زندگی سابقشان ادامه میدادند و همسایهها تعمیرکار خانههای دیگر را نمیقاپیدند و برای تلویزیون و کامپیوترهای سوختهشان سوگواری نمیکردند.
مسخره است که یک غریبه (که قبلاً هیچوقت ملاقاتش نکردهای و حتی اسمش را هم نمیدانی) چطور میتواند در چند دقیقه کوتاه، مسیر زندگیات را عوض کند و بعد از خالی کردن اورژانسی فریزر و دور ریختن کره و بستنی نیمهآب شده و سس و سوسیسِ بو گرفته، مچ خودت را در حال گوگل کردن «چگونه یخچال زیرزمینی بسازیم» و «آموزش قدم به قدم زندگی در غار» بگیری. بگذریم… بدشانسی است دیگر، (گاهی زیاد) پیش میآید.

