روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| دارم فکر می‌کنم کم‌کم به‌جای سر کار رفتن باید صبح‌ها بلند شوم بروم شکار! به‌جای پوشاک هم که عالم طبیعت پنهاور است و می‌توانیم برگ توت جلومان ببندیم! البته من هیچ‌وقت با اینکه فقیرم مشکلی نداشتم اما الان نه‌تنها فقیرم، بلکه فردا فقیرترم و پس‌فردا فقیرتَرتَر و پسان‌فردا تیرتَپَرتَر! چون دلار و طلا مثل فانتوم دارند صعود می‌کنند و کسی که دارد تبدیل به یک نقطه ریز می‌شود، منم. منتها این قصه‌ها هم چندان اذیت نمی‌کند.

چون با خودم می‌گویم فلانی، تو که یک روزگاری برای دو زار، تراکت در خیابان پخش کرده‌ای یا آب طالبی گرفته‌ای و لواشک و برگه‌آلو، بساط کرده‌ای، باز هم می‌توانی. درواقع همه ما همین‌طور هستیم و ورد زبان‌مان باید از این به‌بعد این باشد که «ما می‌توانیم»! منتها چیزی که اذیتم می‌کند حتی اینها نیست. کنار آمدن با ران ملخ است، سردست سوسک و قلوه مور. راستش اصلاً شاعر هم گفته «چشم‌ها را باید شست» و بیایید از این به‌بعد به تمام موجودات جهان جور دیگر نگاه کنیم.

اصلا اگر بادقت به آفرینش نگاه کنید، ران پَرّان ملخ، چه کم از راسته گوسفند دارد؟! در واقع هیچ ایرادی ندارد گوشت دارد تبدیل به یک غذای لوکس می‌شود. چون دارم تصور می‌کنم فردا که زنگ بزنم بخواهم بروم خانه مادرم، از پشت گوشی می‌گوید: «زود بیا، آش عنکبوت بار گذاشتم، از دهن نیفته!» من هم به‌جای سالاد اُلویه و سزار، سوپ ساس هم‌ می‌زنم، ته نگیرد.

اصلاً چرا یک زمانی از «گوسفند» به‌عنوان فحش استفاده کردیم؟ عیب نبود؟ احترام‌شان در حال حاضر به‌شدت واجب است و کار به‌جایی رسیده که حتی شاید روزگاری شقه‌های گوسفندی را در موزه به نمایش بگذارند. ضمن اینکه بین دوستان تصمیم گرفتیم برای اینکه به شرایط جدید عادت کنیم، از القاب دیگری بین هم استفاده کنیم.

اینطوری حداقل می‌توانیم با شرایط کنار بیاییم. مثلا قرار شد من وقتی وارد دفتر کار می‌شوم، به همکار بغل‌دستی‌ام بگویم: «چطوری بدبخت؟» و او بگوید: «قربونت بیچاره بی‌نوا»! البته قرار شد با کمال ادب و احترام اینها را به هم بگوییم. به این ترتیب حداقل به شرایط جدید عادت می‌کنیم و واقعیت را درباره بیچارگی‌مان می‌پذیریم.

چون عن‌قریب است به گدایی بیفتیم و بهتر نیست از همین حالا با واقعیت جدیدمان خو بگیریم؟ حتی قرار شد گه‌گداری با اطلاع قبلی، توی سر همدیگر هم بزنیم تا لحظه‌ای یادمان نرود به‌زودی خاکسترنشین می‌شویم. به این ترتیب همراه با اجاره مسکن، برمی‌گردیم به هزاره‌های پیشین و دیگر نیازی نیست دنبال خانه بگردیم. چون دیر نیست زمانی‌که با خودم بگویم به خانه آبا و اجدادی‌ات خوش آمدی؛ به غار!

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.