روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا امروز سر صبح که موبایلم زنگ خورد، مطمئن بودم خبر خوبی نمیتونه باشه. کسی که این موقع صبح زنگ میزنه، یا پول دستی میخواد که شرمندهاش میشم، یا حامل خبر مرگومیره.اسم تماسگیرنده را که خواندم، بیشتر مطمئن شدم که تماس، غیرعادیه. یکی از دوستان بود که هر شش ماه یکبار هم تماس نمیگیره.
- «سلااااام آقا… آفتاب هم که درست در نیومده ببینیم از کدوم طرفه… یادی از ما کردی؟!» بدون سلام و علیک، صاف رفت سر اصل مطلب که فلانی رو که میشناسی؟ - «آره…چی شده؟»/ «شب عیدی باباش سکته کرده افتاده بیمارستان. ماشینش رو هم دزد برده.» با ذکر هر مصیبتی، یه «شب عید» هم میگفت که داغ ماجرا را بیشتر کنه: « ای بابا… چه یهو اینقدر بد آورده پشتهم؟!»/ «چه میدونم شب عیدی…»/ «حالا چه کمکی از دست من برمیاد؟»/ «نمیدونم… یه زنگ بهش بزن ببین چیکار میشه کرد براش…»
به دوست فلکزدهام که زنگ زدم، گوشی رو برنداشته روضه رو شروع کرد: «دیدی شب عیدی چه گرفتار شدم… دیدی شب عیدی بدبخت شدم… آخه این چه شب عیدیه؟»/ «حالا کو تا عید… الان چه کمکی از دست من برمیاد؟»/ «هیچی… چه کمکی میشه کرد؟ تو خودت هم گرفتار شب عیدتی… آخه آدم شب عید سکته میکنه؟»/ «سکته که زمان خاصی نداره. تا عید هم البته مونده حالا…»/ «نه آخه شب عیدی ماشین رو دزد میزنه؟»
همینجور راجع به مشخصات «شب عید» توضیح میداد. ظاهرا از لحاظ ایشون، به عید که نزدیک میشویم، هرگونه فعالیت غیرعادی باید متوقف بشه و همگی باید فقط صاف بنشینیم تا عید بگذره و دوباره سیل مصیبت، جاری بشه… عجالتا تنها کاری که میشد کرد، این بود که به ملاقات پدرش در بیمارستان برویم تا بعد به مسئله سرقت برسیم…
به اتفاق دوستی که مانند طایری فرخنده پیام، صبحم را ساخته بود، راهی بیمارستان شدیم. پدر دوستمون در «سیسییو» بستری بود و فقط از پشت شیشه امکان دیدن وجود داشت. نمیدونم دوستم از همان پشت شیشه، چگونه موفق به ویزیت شد ولی بعد از دیدن چهره بیمار، یک آه بلندی کشید و تکلیف را یکسره کرد:
- «شب عیدشون عزا شد…»/ «چی؟»/ «این رفتنیه…»/ «خدا نکنه… این چه حرفیه.»/ «این رفتنیه، شک نکن… شب عید، بیشب عید… شب عزا شد.»/ «آخه چجوری از پشت شیشه، همچین چیزی میگی؟…» همینجور که مشغول تشریح شب عزا بود، یک آقای دکتری از «سیسییو» بیرون آمد. دوست متخصصِ شب عید، طرف را در جا یقه کرد: «آقای دکتر… وضعیت این بابای دوست ما چجوریه؟»/ «فعلا که تحت نظره.»/ «شب عیدشون، عزا شد. نه؟»/ «بله؟»/ «یعنی میگم شب عید بیشب عید… نه؟» طرف یک نگاهی به سر تا پای دوستمون انداخت و بیجواب رفت.
- «ببین… این که تمومه کارش، کاری هم از دست ما برنمیاد. بیا بریم بیفتیم دنبال کارهای ماشینش. بدون ماشین تا بهشتزهرا بدبخت میشه… شب عیدی تاکسی و آژانس گیر نمیاد هی بخواد بره دنبال قبرکن و سنگ قبر.» با اینکه طرف هنوز مشغول نفس کشیدن بر روی تخت بیمارستان بود، ولی از لحاظ دوست من، شناسنامهاش باطل شده بود و باید مقدمات کفن و دفن را آماده میکرد.
آژانس گرفتیم که بریم کلانتری و کارهای اداری مربوط به سرقت را انجام دهیم. دوستم، کنار راننده نشست و من هم در صندلی عقب، سعی کردم چشمهام رو ببندم و استراحت کنم ولی مکالمات دوستم و راننده، که خودش متخصصی بود در مبحث «شب عید»، مانع جدی بود: «خدا بد نده. بیمارستان چرا بودین شب عیدی؟»/ «پدر دوستمون در حال فوت کردنه شب عیدی.»/ «شب عیدی؟»/ «شب عیدی.»/ «ای بابا.»/ «واقعا.»/ «کلانتری چرا میرین؟»/ «ماشینش رو دزد برده، بدون وسیله شده برای بهشتزهرا.»/ «دزد برده؟… شب عیدی؟»/ «بله… شب عیدی.»/ «آقا میدونی فرق شب عید با بقیه شبها چیه؟»/ «چیه؟»/ « هیچی… فقط سرعت بدبختیها بیشتر میشه. همین.»

