روزنامه هفت صبح، ابراهیم افشار| یک: ‌اولین‌بار که در سال 1380 میلادی از قصبه کوچک و بسیار عقب‌‌افتاده «دوغوبایازیت» (بایزید) استان «آغری» رد شدم گمان کردم که به عصر رضاشاه برگشته‌‌ام. روستايیانی شتابان را دیدم که روی سقف خانه‌‌هایشان قلیان می‌‌کشند و با دیدن سرخی ایران‌‌پیمای عروسک ما، دوان‌‌دوان خود را رساندند. با لباس‌‌هایی مندرس مثل روستاییان قدیم خودمان. التماس می‌‌کردند که آیا با خودتان از ایران روغن نباتی پنج کیلویی قو آورده‌‌اید؟ سه چهارسال بود در ایران انقلاب شده بود و در حالی‌که گمان می‌‌کردم برای اولین‌بار به اروپا پا می‌‌گذارم با دیدن دوغوبایازیتی‌‌ها قفل کردم.

«اینها از ما هم که عقب‌‌مانده‌‌ترند؟» کمی جلوتر پلیس رشوه‌‌گیر جاده‌‌های ترانزیت ترکیه گیر الکی دادند که نمی‌‌توانید سفر کنید. وقتی شوفرمان مش دومان بسته‌ای وینستون از باکس کنار دستش باز کرد و گوشه‌اش را نشانش داد مثل سلاطین قدیم آناتولی از گیرشان رد شدیم و راننده گفت که این چندتا باکس سیگار را گذاشته‌‌ام توی داشبورد که از اینجا تا استامبول باج سبیل بدهیم و رد شویم. سر هر گردنه به اتوبوس خوشگل ما گیر می‌‌دادند و با بسته‌‌ای وینستون سه‌‌خط راه را باز می‌‌کردند. ترکیه بدوی هنوز وارد عصر توسعه‌‌یافتگی خود نشده بود و ما در آن سه شبانه‌‌روزی که از تبریز تا استامبول تاختیم تازه فهمیدم تهران دهه‌‌پنجاه ما مقابل آنها عروس جهان است.

هنوز میدان تقسیم بافت قدیمی خودش را حفظ کرده بود و عین توپخانه خودمان همه رقم بنی‌‌بشر می‌‌شد آنجا یافت. مخصوصا ایرانی‌‌های آواره را. من در هیات یک جوانک‌‌خبرنگار حدود بیست‌‌ساله تازه مخبر شده بودم و با جیب‌‌هایی انباشته از اسکناس‌‌های بیست دلاری که روی مخم رفته بود در استامبول مدل 1980 غوطه‌‌ور شدم و در تمام عمرم فقط آنجا بود که احساس یک گنده‌‌پولدار را داشتم! مخبری که سبیل‌هایش تازه سبز شده است اما تمام جیب‌‌های شلوار و کاپشن و پیراهنش از بیست دلاری انباشته شده است و جماعت او را در نقش راکفلر نگاه می‌‌کنند.

نمی‌‌دانستند که این 2500 دلار مرحمتی وزارت تازه ارشاد به خبرنگاران اعزامی از قرار هفت تومن و دوزار پرداخت شده است و ارث پدری یک خبرنگار یالقوز اهل تبریز نیست. در اولین سفر خارجی‌‌ام به بهانه تهیه گزارش از جام وفاسیمتل، پیچیده بودم سمت استامبول زیبایم که نویسندگان و شاعرانی چون عزیز نسین، ناظم حکمت و اورهان کمال را ببینم و اگر شد با بازیگرانی چون فخرالدین و خوانندگانی مثل احمدكايا و امل ساین، دزدانه عکس یادگاری بگیرم و برگردم. آن روزها عزیز نسین محبوب‌ترین نویسنده خارجی در ایران بود و آنچنان کتاب‌‌هایش پرفروش بود که هرکس از مادرش قهر می‌‌کرد هر روز کتابی به‌نام نسین چاپ می‌‌کرد و به بازار می‌‌داد و تعداد کتاب‌‌های عزیز از موهای سرش زده بود بالا.

گاهی داستان آنقدر طنز می‌‌شد که هر ننه‌‌قمری نوشته‌‌های خود را به‌نام نسین چاپ و پولی به جیب می‌‌زد. نوشته‌های طنز نسین به‌خاطر اشتراکات فرهنگ ایران و ترکیه، خوانندگان بسیاری در کشور ما داشت اما آن بدبخت که دائم گوشه زندان آب‌خنک می‌‌خورد این را نمی‌دانست. فخرالدین هم بازیگر سبزچشمی بود که در ایران معروف شده بود و اِمل هم به‌خاطر برگزاری کنسرت در تبریز و تهران و خواندن ترانه «گل‌‌سنگم» شهرتش از سوسن کوری هم بالاتر زده بود.

دو: خدایا پولدار بودن چقدر چیز عجیبی است. داشتن 2500 دلار آن‌هم از قرار مفت که باهاش می‌‌توانستی یکسال در استامبول خوش بگذرانی، باعث خلق خاطراتی غریب شد. مثلا کافه‌ای یک شب برای من و حبیب حدود 350 دلار فاکتور غذا نوشت که باهاش می‌‌شد خوراک یک سربازخانه را داد! در حالی‌که همه‌‌اش سرجمع نهایتا پنج دلار هم «لاه‌‌معجون» نخورده بودیم. بالاخره پلیس آمد و نجات‌‌مان داد. لذت بورژواکمپرادور بودن چنان به هیکل‌‌مان ساخته بود که وارد هر بوتیکی می‌‌شدم نمی‌گفتم این پیراهن چند؟ بادی به غبغب می‌‌انداختم و به فروشنده می‌گفتم «آرکاداش! لطفا از تک‌‌تک جنس‌‌هاتون یک چمدان ببندید و بفرستید هتل ماچکا»!

به خود می‌‌گفتم خدایا این روشنفکران چپ چه بلایی سرمان آوردند که یک عمر در وصف سوسیالیسم و برابری، خون دادیم در حالی‌که الان تازه می‌‌فهمیدم سرمایه‌‌داری چقدر لذتبخش و دلچسب است (البته به شرطی که روزنامه جیب‌‌هایت را با دلار هفت‌‌تومنی آنقدر لبریز کند که جایی برای نفس کشیدن نماند). وقتی داشتیم به مملکت برمی‌‌گشتیم هر کدام‌‌مان ده‌‌تا چمدان داشتیم که من یادم هست نه‌تنها برای پدر و مادر و خواهرانم که برای تک‌‌تک بچه‌‌های کوچه آجودانباشی شلوار، کفش یا پیراهن سوغاتی آورده بودم! و البته به‌جای تشکر و سپاس، صدها فحش رکیک از پدر شنیدم که «تو هم مثل فلانی دلارهایت را برمی‌‌گرداندی یک ماشین می‌‌خریدی». ولی من که تصدیق نداشتم!

سه: آه استامبول زیبای من. اگر تبریز مادرم بود، تو خاله بزرگم بودی. تو که پلیس‌‌هایت عاشق وینستون سه‌خط اهدایی شوفرهای ایران‌‌پیما بود و هنوز آنقدر عقب‌‌مانده بودی که هر روز توی دانشگاه‌‌هایت دانشجوهای چپی و راستی برای همدیگر اسلحه گرم می‌‌کشیدند و در خیابان‌‌ها جوی خون راه می‌‌افتاد. هنوز آنقدر سنتی مانده بودی که مردم توی خیابان بَی‌‌اوغلو، وقتی یک دوجنسی می‌‌دیدند آنقدر او را هو می‌‌کردند که زمین دهان باز کند و خودش به پای خودش برود زیر خاک. من خبرنگار جینگلی عقب‌‌مانده را بگو که در عمرم چنین موجودی ندیده بودم و با هر هیاهو و قهقهه مردم استامبول، مردان زن‌‌پوش را می‌‌دیدم و می‌‌گفتم خدایا آخرالزمانت فرا رسیده است.

چهار: در آن سفر، نه توانستم اورهان کمال را ببینم که به‌خاطر رمان «اینجه ممد»اش در ایران محبوب و معروف شده بود، نه عزیز نسین طناز را که بگویم «در کشور ما صدها جلد کتاب طنز به‌نام تو چاپ شده است مرد حسابی کی وقت کردی اینها را بنویسی؟» نه فخرالدین و امل را، اما آن روزها جلوی دکه‌‌های کاست‌‌فروشی‌‌اش، صدای ململ یک پسر جوان سبیلو را ‌‌شنیدم که مردم برای خرید نوارهایش صف کشیده بودند و می‌‌گفتند «تازه از اورفا به استامبول آمده است و نامش ابرام تاتلیسس است.

من در همان سفر اول چهل سال پیش بود که خیابانی را کشف کردم که بعدها به محبوب‌‌ترین محله زندگی‌‌ام تبدیل شد. «نیشان‌‌تاشی». با آن کافه‌‌ها و قهوه‌‌خانه‌‌های روشنفکری و چای‌‌های قیامتش که برایش ‌‌مُردم. وقتی داشتم برمی‌گشتم به‌طور دزدکی کاست چندتا عاشیق آناتولی را با خود آوردم که تبدیل شدند به موسیقی بالینی من. صدای باغلاماهایش زهرآگین بود و با لهجه‌‌ای خشن‌‌تر و جانگدازتر از عاشیق‌‌های خودمان می‌‌خواندند.

به‌غیر از «نيشان‌‌تاشی»، یک چیز دیگر هم در آن سفر مرا خیالاتی کرد و تصمیم گرفتم هر سال به‌خاطر این دو چیز به استامبول بروم؛ اذان صبحش! که نمی‌‌دانم کدام قاری خوانده بود که آدم دوست داشت صبح‌‌ها از خواب شیرینش بزند و آن را گوش کند و دوباره بگیرد بخوابد. صوتی اسطوره‌‌‌ای مثل ربنای شجریان که گویا از باغ‌های مینو آمده است. دوسه سال پیش که برای بار آخر به استامبول رفتم به عشق همان اذان صبح مسجد شیشلی و چرخیدن در کافه‌‌های «‌‌نیشان‌‌تاشی» بود؛ «در دانه‌‌دانه سفيدي موهايت من خاطره برباد رفته‌‌اي دارم».

پنج: تازه در اولین سفر بود که «ناسيل‌‌سان، ناسيل‌‌سان؟» (چگونه‌‌ای چگونه‌‌ای؟) و «کاش پارا» (قیمت چند؟) را یاد گرفتم و به هر کس که رسیدم آرکاداش صدایش کردم. بی‌‌آنکه توجهی به جنسیت واژه و مخاطبم بکنم. دیگر سفر اول چنان مزه داد که هر وقت از عالم سیر شدم چمدانم را به‌سوی نيشان‌‌تاشی و برای شنیدن اذان صبح‌‌های شیشلی بستم. اما سفر آخر از دماغم درآورد. وقتی که چشمان ويران يك عاقله‌‌مرد سوري را دیدم كه در تاريكي كوچه «دولاب درّه» ناگهان جلويم سبز شد و به التماس پولی خواست. هنوز طنین ديالوگ‌‌هاي تضرع‌‌آميزش كه «برادر، من آواره سوري‌‌ام، پول يك لقمه نان ندارم، شما را به آن خداي قادرتان قسم به من كمك كنيد» در گوشم است. بسیار با عصبیت از خود راندم و فردا که به جست‌وجویش رفتم کنار پسرش دیدم.

پسرك نوجوانی که چشم‌‌هايی يشمي داشت و در كافه لاله‌‌لي، سر به روي شانه گذاشته بود. چشم‌‌هايی که آرامش بعد از توفان بود. همچون ويرانه‌‌هاي بيروت و حلب که براي كوفت شدن سفر آدمي كفايت مي‌‌كرد. حالا استامبول هزاره سوم برخلاف مدل 1980 که یک شهر بدوی زیبا و اصیل بود شهر گدايان غمگين بود. روسپیان کهنسالِ از عالم رانده شده. اگر در استامبول مدل 1980 تک و توک دانشجویان ایرانی را می‌‌دیدی حالا چهل سال بعد در خيابان استقلالش جوان‌‌هاي بیدل ايراني را زیارت می‌‌کردی که راه‌به‌راه و گله‌به‌گله دور هم جمع شده و عاشقانه‌‌ترين تصنيف‌‌های راک را با شادی همخواني مي‌‌كردند و مردمان شهر میزبان از انداختن يك دانه سكه يك ليري به كاسه‌‌شان پرهيز مي‌‌كردند.

کمی دورتر از آنها، در شیشلی پليس جوانی را دیدم كه پستش را وسط چهارراه رها كرده بود و قلاده قرمز يك سگ گمشده را در پياده‌‌رو نگه داشته بود و به تك‌‌تك عابرين با التماس مي‌‌گفت «آبي‌‌م يارديمجي اوليورموسوز؟» من زیباترین چشم‌‌های میشی عالم را آنجا دیدم. وقتی که به چشمان متلاشي و غمگين سگ نگاه کردم كه صاحبش را گم كرده بود و اشك از چشمانش سرازير بود. مامور پليس به من گفت من نمي‌‌توانم اين سگ را رها كنم، تا ابد هم اینجا بایستم باید به‌دست صاحبش برسانم. نگاهم را برگرداندم که چشمان سگ را نبینم و گرافيتي غریبی را روی دیوار مقابل ديدم كه گویا پسري با دست‌‌هاي لرزان روي ديوار نوشته بود: «الو ببكيم؟» مشخص بود كه دلبندش به تلفن‌‌اش جواب نداده است و او اين گلگي را در خيابان‌‌ها به معرض ديد عموم گذاشته است تا از يارش گلايه كند.

شش: سفر اولم در قالب راکفلر در هر دو قسمت اروپايي‌‌نشين و آسيايي‌‌نشين استامبول چرخیدم و آدا(جزيره‌‌)هاي اطراف استامبول را یک دل سیر گشتم. با خود می‌‌گفتم اگر ارشاد هر دفعه 2500 دلار بدهد (البته همه‌‌شان 20دلاری نباشند خواهشا!) یک روز ‌‌می‌‌آیم و در بيوك‌آدا (جزيره بزرگ) خانه نقلی می‌‌خرم. در آن جزيره به‌شدت دنج كه هنوز فاقد هرگونه سوخت فسيلي است و فقط با درشكه و دوچرخه ‌‌می‌‌شود در آن رفت‌و‌آمد كرد. اما به مرور فهمیدم که پولدار بودن به ناصیه ما نیامده است. چون در سفر آخرم عاشق چشم‌‌هاي كور یک زن کهنسال شدم كه لم داده بود روي صندلي لهستاني و در‌حالی‌که ميكروفن قديمي یک بلندگوی دستی را به دست گرفته بود با صداي لرزان مي‌‌خواند «پیش از آنکه عشقت، تو را با موهاي سپيد رها كند برای خودت گربه‌‌ای بخر».

هفت: تبریز برای من مادر است و استامبول در نقش یک خاله تنی مهربان و پذیرا. طبیعی است وقتی فیلم‌های زلزله اخیرش را می‌بینم انگار که خاله‌‌ام زیر خروارها خاک مانده است. آنجا زیر تلی از خاک‌‌ها و جسدها، یک بلندگوی نقره‌‌ای‌‌رنگ هم در دست‌‌های فرتوت زنی مانده است که عشقش ترکش کرده است. مرا چه بی‌‌هنگام ترک کردید.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.