روزنامه هفت صبح| یک: جگرش را بخورم. مربی جنجالی غیرعادی یعنی آقافکری. در همه بازی‌‌ها عین یک آدم باپرنسیب و شرمرو، به آرامی روی نیمکت تیمش می‌‌نشست اما جلوی تاج؛ تبدیل به خشمگین‌‌ترین و غیرقابل‌‌مهارترین بشر روی زمین می‌‌شد. انگار بازی تیم‌های او با تاج، بازی مرگ و زندگی است. به همه باید ببازد ولی یخه تاج را بگیرد و ول نکند. مخصوصا دیگر وقتی نگاهی هم به لژ مخصوص می‌انداخت و شازده‌‌ای چیزی هم از دربار آنجا می‌‌دید که در جایگاه مخصوص جلوس کرده است.

دیگر تبدیل می‌‌شد به جنجالی‌‌ترین مربی جهان. یکجوری می‌‌شد که با هر سوت داور، خون خونش را می‌‌خورد و به شاگردان شرورش مثل «کچل هدایت» ندا می‌‌داد که آرام نگیرند و او می‌‌رفت کله‌اش را می‌‌کوبید روی پیست تارتان و خون همه جا را برمی‌‌داشت و خودش هم رو به لژ مخصوص، دست تکان می‌‌داد! چه در تهران جوان، چه در تراکتور دهه پنجاه، این فقط تاج بود که او را از خود به در می‌‌کرد و تبدیل می‌‌شد به دشمن مادرزاد خسروانی.

البته در اواخر عمرش که آن داستان‌‌ها سرش آمد و رفت آب خنک خورد و بیماری لاعلاج زنش مزید بر علت شد تا از آن چهره انقلابی آشتی‌‌ناپذیر، وجهی از تسلیم‌‌شدگی خموشانه در رفتارش رسوب کند که آن را هم مطمئنم هم خسروانی و هم او همدیگر را بخشیدند اما روزگار مهلت نداد که روی هم را ببوسند و حلالیت بطلبند. یادش به خیر پیرمرد حماسی! هر وقت که تیم ملی نتیجه نمی‌‌گرفت زنگ می‌‌زدم به او برای مصاحبه و آقافکری با تیتر آتشین «این تیم ملی را بدهید به من، اگر در آسیا قهرمانش نکردم توی همین دروازه دولت، دارم بزنید.»

انگار دولت نشسته با طناب دار آماده که تیم ملی نتیجه نگیرد و خرخره او را بکشد بالا! آدمی که در کهنسالی هم در تیم‌‌های شهرستانی مربیگری می‌‌کرد و باشگاه‌‌های نامرد پولش را نمی‌‌دادند که خرج زن مریضش کند و من با دیدن شمایل عجیب و غریبش با آن شورت ماماندوز سفید و پیراهن رکابی سفید و کتانی سفید، به خود می‌‌گفتم جایت خالی آقای پازولینی. آقافکری فقط به درد فیلم‌‌های سیاه و سفید شما می‌‌خورد.

دو: می‌‌بینی از دور تعظیم کنی. دکتر اکرامی، علی دانایی‌‌فرد، حسن حبیبی، حشمت مهاجرانی، منصور امیرآصفی، گارنیک مهرابیان، پرویز دهداری، آقامدد، اکبر خشکباری، منصور پورحیدری و ده‌ها چهره دیگر. بعد یکهو نسلی از مربیان اهل قشقرق، جنجال‌‌گرا و عصبی جانشین آنها شدند که بخشی‌‌شان معرف حضورتان هستند؛ محمد مایلی‌‌کهن. اکبر میثاقیان. فیروز کریمی. فرهاد کاظمی. یک نسل بعدتر هم که تیپ‌‌هایی چون ساکت الهامی روی صحنه آمدند که علنا کنار زمین کت از تن درمی‌‌آوردند. ماشالله به شیر و پشم‌‌شان!

سه: آقا گفتم کُت، یاد یک مربی محترم ولی جوشی دیگر افتادم که بسیار دوستش می‌‌داشتم. بویوک‌‌آقا صباغ از اولین مربیان تیم‌‌های تراکتور و ماشین‌‌سازی. یک آدم بسیار محترم و مردمدار اما مودی. همین بشر یکبار در مسابقات جام فلق یا همچین چیزی در دیدار با تیم کلنی کرمانشاه، نمی‌‌دانم چه شد که کت از تن درآورد و به سمت من که به عنوان خبرنگار، کنار چمن نشسته و داشتم روی کاغذ گزارش می‌‌نوشتم انداخت و رفت وسط دعوا. منظورم این است که ما را اینجوری نگاه نکن. ما خودمان قدیم‌‌ها کت‌‌نگه‌‌دار مربیان بودیم و خودمان خبر نداشتیم.

چهار: واقعا دلم می‌‌خواست یکبار دکتر اکرامی و علی‌‌ دانایی‌‌فرد و گارنیک و امیرآصف را از نزدیک می‌‌دیدید بعد مقایسه‌‌اش می‌‌کردید با ساکت‌‌خان و هاشمی‌‌نسب و الباقی رفقای بزن‌‌بهادرِ فولادین. اتوریته و حفظ حرمت کردن‌‌های آنها از گونه دیگری بود. اهل برقراری یک رابطه پدرانه البته دارای چارچوب با شاگردان خود بودند و گمان می‌‌کردند که شمربازی، کلاس کارشان را پایین آورده و جنتلمنی و آقایی و نجابت و رواداری و محبوبیت‌‌شان را کاهش می‌‌دهد.

مردانی که محصول فرهنگ زمان خود بودند. به این دلیل که مربیان خارجی شاغل در ایران نیز طی دهه‌‌های سی تا پنجاه، همچون خود آنها بیشتر آدم‌‌های قانون‌‌گرا و جنتلمن بودند تا حرمله و اهل تیزی. تیپ‌‌هایی چون مستر سوچ، ادموند مایوفسکی، آلن راجرز، فرانک اوفارل، جرج اسکینز، هاری گیم، لیادین، یاگودیچ که هیچکدام‌شان را هیچ‌‌رقمه نمی‌‌توان با کی‌‌روش مقایسه کرد. چهره‌‌های موجهی مثل فرانک اوفارل که در منچستر مربیگری کرده و بالای سر تیم ملی ایران مدل 1974 ایستاده بود شخصیتی سرد و غیرانقلابی بودند و شأن خود را بالاتر از این می‌‌دانستند که به خاطر یک اوت اشتباه، کت از تن دربیاورند و به داور حمله کنند و دست به جنجال‌‌های زرد قناری بزنند. شاید این بسته به شرایط فرهنگی فوتبال ما و سودمندگرایی‌‌های بی‌‌چارچوب حاکم بر آن است که باعث می‌‌شد مربیان فرنگی سمت فتنه‌‌گری نروند.

پنج: با تمامی اینها هر بلایی که سر نیمکت‌‌های یالقوز فوتبال ما آمد از سال‌های بعد رویت شد. انگار سلاطین مربیگری نسل نو اگر فحش‌‌های چارواداری در رختکن به شاگردان خود نمی‌‌دادند آب از گلوشان پایین نمی‌‌رفت و نمی‌‌توانستند تیم را کنترل کنند. به مرور زمان، فوتبال ما هر چه بسته‌‌تر و مافیایی‌‌تر شد مربیانش هم گلودریده‌‌تر شدند. کار به حدی بیخ پیدا کرد که در میان مربیان نسل نو، لات‌‌بازی، انتقام فردی، پرخاشگری، جای ادب و آرامش و صبوری را گرفت و تبدیل به بخشی از کاراکتر آنها شد. و ف-کاف‌‌ها چنان به جنجال‌‌ها عادت کردند که گمان کردند زمین چمن آزادی با گود زنبورک‌‌خانه و شهرزاد، توفیری ندارد و چنین شد که نیمکت‌‌های مربیگری ما بیشتر جای طیب‌‌خان‌‌ها و رمضون‌‌یخی‌‌ها و مصطفی زاغی‌‌ها و ممدگاوی‌‌ها و اضغر ننه‌‌لیلاها شد تا امیرآصف‌‌ها و چنین شد که برخی مربیان تا آنجا پیش رفتند که با شاگرد خود در تیم ملی، کَل گذاشتند تا ببینند کدام‌‌شان تکنیک‌‌های بلند کردن در اتوبان‌‌ها را بهتر بلدند.

شش: البته ما همان زمان هم مربیانی مثل آقای دال-اسدالهی گرانقدر خودمان را داشتیم که هر چقدر در صحنه رسانه، آدم‌‌های معتبر و بی‌‌بدیل و پرطرفداری بودند روی نیمکت‌‌ها کمیت‌‌شان می‌‌لنگید. بارها و بارها از اصغر شرفی و حشمت مهاجرانی شنیده‌‌ام که آقای دال در زمانی که مربی باشگاه پاس بود یک شب تا صبح با این دو شاگردش «ورق» زده بود و فردا هنگام اعلام بازیکنان فیکس در رختکنی، اسم‌‌ این دو در لیست ثابت‌‌ها نبود. اضغر و حشمت کمی شاکی شده بودند که «استاد، ما چرا بیرون ماندیم؟» آقای دال، بادی به غبغب داده و گفته بود «شاگردی که تا صبح با مربی‌‌اش ورق‌‌بازی کند حق حضور در میدان را ندارد. مخصوصا که پونصدتومن هم باخته باشد!»

هفت: بالاخره هرکس در مربیگری سبکی دارد. یکی برونگراست دیگری درونگرا. یکی فردیت‌‌گراست دیگری جمع‌‌گرا. یکی عضله‌‌گراست دیگری مغزگرا. یکی اهل دفاع است و دیگری اهل هجوم. یکی کارش را با چشم‌های قرمز و رگ گردن و فحش خوارمادر پیش می‌‌برد دیگری با سکوت. یکی می‌‌شود حشمت که با تلفیق «پدرانگی و دیکتاتوری» بچه‌‌هایش را به میدان جنگ می‌‌فرستد. یکی هم داداش چشم‌‌زاغ‌‌مان که فقط باید مجتبا تعریف کند وسط دو نیمه، چی‌‌ها می‌‌گفته است. من ماندم چرا پپ فحش خوارمادر نمی‌‌دهد و چرا یورگن، تازیانه به دست نمی‌‌گیرد. چرا آنجلوتی، با شاگردانش تا صبح ورق‌‌بازی نمی‌‌کند که پول‌‌هایشان را به جیب بزند و چرا استفان کواکس شاگردش را به خاطر گوش کردن موسیقی و خوردن بستنی اضافه از اردو بیرون نمی‌‌اندازد و یا چرا کرایف بعد از بازی به دستیارش دستور نمی‌‌داد که «آخ بیا مرا سیر ماساژ چینی بده!»

هشت: لطفا کُت‌‌تان را بدهید من نگه دارم و سیر دعوا کنید. فوتبال بدون دعواهای شعبون‌‌خانی، مزه ندارد و از دهن می‌‌افتد.

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.