روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| از صمیم قلب امیدوارم فیلم چرند «بلوند» اندرو دومینیک را که قرار بوده اثر بیوگرافیکی درباره مرلین مونرو، ستاره سینمای کلاسیک و یکی از مهم‌ترین شمایل هالیوود باشد، ندیده باشید. فیلم البته نامزد تمشک‌های طلایی بسیار هم شد اما از آن‌طرف بعضی‌ها بازی آنا دی‌آرماس را در نقش مونرو ستایش کردند که حتی این هم به‌نظرم اجحاف در حق تماشاگر و مونرو با هم است. تنها نکته فیلم این است که دلتان برای مونرو می‌سوزد.

خانواده نابسامان، مورد سوءاستفاده قرار گرفتن، افسردگی، بیماری‌های روانی و فشارهایی که در نهایت منجر به خودکشی می‌شود. یکی از فصل‌های فیلم مربوط به آشنایی مونرو با همسر دومش جو دیماجیو، قهرمان بیسبال مي‌شود. درواقع اولین مردی که خود مونرو انتخابش کرد؛ چون ازدواج اولش برای فرار از یتیم‌خانه و آزارها در نوجوانی صورت گرفت. سکانس‌های آشنایی و بعد زندگی مشترک این دو نفر در فیلم بیمزه است اما در آن کتابی که قرار شده برایتان از قولش قصه‌های عاشقان را روایت کنم داستان این دو نفر جذاب‌تر است.

در اولین دیدار جو کشف کرد که مرلین هیچ‌وقت در یک بازی بیسبال نبوده است و اصلا هیچ چیزی درباره ورزش نمی‌داند. جو هیچ علاقه‌ای به سینما و فیلمسازی نداشت. این تفاوت‌های دو طرف به تنهایی کافی بود که روزنه‌ای برای هیچ‌گونه رابطه عاطفی باقی نگذارد اما شیمی کاری را به انجام رساند که مکالمه از پس آن برنیامده بود.

مرلین این مرد آرام قدبلند خوش‌تیپ را دوست داشت. مردی که رفتار مبادی آدابش باعث می‌شد مرلین احساس کند به شیوه‌ای کاملا متفاوت و شاهانه با او رفتار می‌شود. او در جو یک مدافع قوی و ساکت پیدا کرد. مردی که می‌خواست به او عشق بورزد و از او محافظت کند بدون اینکه لحظه‌ای توجهش از مرلین منحرف شود. اخبار ازدواج مونرو-دیماجیو تیتر همه روزنامه‌ها را در سرتاسر جهان پر کرد. این پیوند دو تن از محبوب‌ترین آمریکایی‌های قرن بود. که البته هیچ‌کس به قدر کافی درک‌شان نمی‌کرد.

اما میان مرلین و جو تفاوت‌های عمیقی وجود داشت. دیماجیو هیچ‌وقت نتوانست بپذیرد که مرلین می‌خواست بازیگری را به‌عنوان شغلش ادامه بدهد. مرلین هم شرم جو را درک نمی‌کرد که چرا گاهی رفتارهای مرلین معذبش می‌کند. سال 1956 مرلین تقاضای طلاق کرد. وقتی سال 1961 فرا رسید بعد از شکست دو فیلم و بدون هیچ دورنمایی از کار، که همیشه به نوعی مرلین را حمایت و تقویت می‌کرد به‌رغم جنبه‌های برانگیزاننده اضطرابش، او دیگر در هیچ چیزی نمی‌توانست تسلی خاطری پیدا کند. در اتاق خواب تاریکش در خانه می‌ماند و آهنگ‌های سانتی‌مانتال احساساتی ضبط می‌کرد و با قرص‌های خواب روزهایش را سپری می‌کرد.

پت و پیتر لافورد دوستان خوب مرلین از او دعوت کردند تا آخرین تعطیلات آخر هفته ماه جولای سال 1962 را با آنها بگذراند. مرلین به جو زنگ زد و از او خواست که در آنجا او را ببیند. هیچ‌کس نمی‌دانست که این آخرین آخر هفته زندگی مرلین خواهد بود. مرلین کارهای مهمی برای آخر هفته در برنامه‌اش داشت. روز یکشنبه که فرا رسید جو مقصدش خانه بود تا به خانواده‌اش بگوید که او و مرلین آن آخر هفته چه تصمیمی گرفته‌اند: مرلین قبول کرده بود که دوباره با جو ازدواج کند.

روز جمعه، سوم آگوست مرلین به ملاقات یکی از دکترهایش رفت که نسخه‌ای برای مرلین نوشت و ۲۵ کپسول نمباتول برایش تجویز کرد تا مرلین بتواند با بی‌خوابی که آن‌همه از آن وحشت داشت مبارزه کند. صبح یکشنبه که رسید مرلین مرده بود. روز دوشنبه ششم آگوست، همان روزی که لباس عروسی‌اش را باید تحویل می‌دادند، مرلین هنوز در محل کفن و دفن ایالت لس‌آنجلس بود بدون اینکه کسی سراغش بیاید و ادعا کند که جسد متعلق به اوست.

و درنتیجه هیچ‌کس متعجب نشد وقتی جو دیماجیو قدم جلو گذاشت تا به امور آخرین جزئیات کارهای مرلین بپردازد. در مراسم تشییع جنازه قبل از اینکه در تابوت بسته شود، جو خم شد و در حالی که به پهنای صورت اشک می‌ریخت گفت: «دوستت دارم عزیز من.» و یک دسته گل از رزهای صورتی را در دستان مرلین گذاشت. از آن به بعد برای بیست سال هر هفته گل‌ها از طرف جو به محل دفن مرلین فرستاده می‌شد. درست همان‌طور که جو قول داده بود. دیماجیو بعد از مونرو تا آخر عمر ازدواج نکرد. واقعا این قصه جذابتر از فیلم «بلوند» نیست؟

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.