روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور| رفقا یادتونه بعد از اینکه ویدئو از آلت جرم به حق مسلم تغییر ماهیت داد، مغازههایی باز شد که اصطلاحا بهش «کلوپ» میگفتیم و فیلمهای مجاز را با وثیقه شناسنامه کرایه میدادن و برو بیایی داشتن؟ البته که یادتون هم هست که اکثر همین کلوپهای مجاز، زحمت میکشیدن و مسئولیت سنگین پخش فیلمهای غیرمجاز را هم به دوش میکشیدن.
داستان هم این شکلی بود که در داخل مغازه، فیلمهای مجاز به خلقالله میدادن و در صندوق عقب ماشینی که جلوی در پارک کرده بودن، فیلمهای غیرمجاز. مثلا همین تایتانیک که صداوسیمای خودمان هم نسخهای به راه راست هدایت شده از آن را نشان داده، در ابتدا داخل صندوق عقبِ همین ماشینها بود.
کلوپیِ محلِ ما، در زمان خودش صاحب مقام و منصبی بود و رفیق شدن باهاش، کار سادهای نبود. لامصب اصلا راه نمیداد و هر کاری میکردیم و «مخلصم» و «چاکرم» به نافش میبستیم، به یک سر تکان دادن اکتفا میکرد و از ایجاد هر گونه صمیمیت، شدیدا خودداری میکرد.
ولی خب، در که همیشه روی یک پاشنه نمیچرخه. خیلی نگذشت که گیر آوردن فیلمهای غیرمجاز، راحتتر شد و دیگه آویزونِ کلوپی جماعت نبودیم. سیستم «دیویدی» که وارد شد، دیگه کلوپیها، تقریبا شبیه مغازههای آژانس کرایه ماشینِ این روزها شدن و به تاریخ پیوستن.
ولی غافل از اینکه روزگار خوابهای دیگری برامون دیده و کمکم بحثِ بشقابهای فلزی روی پشتبامها داغ شد. کلوپیِ باهوش محلِ ما هم بلافاصله دست به آچار شد و محله رو تغذیه مفصلی کرد. در ابتدا که ماهواره ممنوع نبود و عنصری ناشناخته محسوب میشد، آش و کاسه ما و کلوپی، شد همون آش و کاسه… بعد که ممنوع شد، از «دکتر ماندگار» راحتتر میشد وقت گرفت تا کلوپی.
جوری که مغازهاش را به یک شخص دیگری اجاره داد که یک تکنولوژی کاملا ناشناخته آن روزها رو راهاندازی کرده بود: «خرید و فروش و تعمیر موبایل». خودش هم با یک جعبه ابزار در محل میچرخید.سالها میگذشت و جریانِ ما و کلوپی، ماجرای گهی پشت به زین و گهی زین به پشت بود.
دیروز برای یک امر خیری در مورد «فیلترشکن»، به کلوپِ سابق و خدمات موبایل فعلی رفتم. قبل از رسیدن به مغازه فکر کردم تغییر صنف داده و تبدیل به نانوایی شده که مردم صف کشیدن. به در مغازه که رسیدم، دیدم نخیر… خودشه. صف هم برای نصب فیلترشکنه و مردم توی سرما، اینپا اونپا میکنن تا نوبتشون بشه و برنامه مورد نظر رو نصب کنن و برن به بدبختیهاشون برسن.
خودش پشت مونیتور نشسته بود. البته افتخار اینکه با خودش صحبت کنم رو پیدا نکردم. باید سلسله مراتب رعایت میشد. اول یک نفر میپرسید که چکار داریم. بعد از تبادل اطلاعات، نفر دوم گوشی موبایل را تحویل میگرفت و میگفت که فلان ساعت بیاین بگیرین.
هر چی گفتم که عجله دارم و آقای فلانی من رو میشناسه و مشتری قدیمیشون هستم، فایده نداشت:
- «اصلا نمیشه… ده دوازده تا گوشی، قبل از شما تو نوبته… مهندس هم الان اصلا فرصت ندارن. شما یه دو ساعت دیگه بیا و گوشی رو تحویل بگیر…»آقا هر چی ما گردن کشیدیم که کلوپیِ قدیم و مهندسِ فعلی، قیافهام رو ببینه و سریعا سلامعلیکی بکنیم و یادی بکنیم از دوران فیلمهای بتاماکس و ویاچاس، فایدهای نکرد و گوشیمون رفت تو نوبت.
دو ساعت بعد که گوشی رو تحویل گرفتم، تا خود خونه با خودم حرف زدم و به بختم لعن فرستادم: - «مهندس؟… شدی مهندس؟… باشه مهندس… باز ما کارمون گیرِ تو افتاد؟ باز ما محتاج تو شدیم؟ باز رو خر مراد سوار شدی؟ ناز کن… بتازون… حالا دیگه من رو نمیشناسی؟… باشه کلوپی. باشه ماهوارهای. باشه مهندس…»

